پارت۶(در عمق نگاه تو)
پارت۶(در عمق نگاه تو)
چندی بعد ایزوکو آرام چشمانش را باز کرد، و وقتی باکوگو را بالای سرش دید، چشمهایش از تعجب گرد شد و خواست چیزی بگوید. باکوگو هم هول شد و سریع دستش را جلوی دهان او گرفت.
چند ثانیه، هر دو فقط به هم خیره ماندند. صورتشان کمکم از خجالت سرخ شد و هیچکدام نمیدانستند چه بگویند.
بالاخره باکوگو انگار تازه به خودش آمده باشد، سریع کنار کشید و پشتش را به ایزوکو کرد. صورت خودش هم حسابی سرخ شده بود.
ایزوکو هم با دستپاچگی روی تخت نشست
ایزوکو با صدایی آرام و خجالتزده گفت:
-:"کاچان... تو اینجا چیکار میکردی؟
باکوگو چند لحظه همانطور پشتش را به ایزوکو کرده بود و واقعاً نمیدانست چه بگوید
+:" چراغ رو خاموش نکرده بودم"
-:"چی؟"
باکوگو بدون اینکه برگردد، با دستپاچگی گفت:
+:"گفتم چراغ رو خاموش نکرده بودم فکر بدی نکن مگرنه زندت نمیزارم"
بعد سریع به سمت در رفت و در حالی که هنوز صورتش سرخ بود، زیر لب غر زد:
+:"تو روحت... بگیر بکپ"
و قبل از اینکه ایزوکو فرصت کند چیزی بگوید، از اتاق بیرون رفت.
باکوگو از خانه بیرون زد و همین که در پشت سرش بسته شد، نفسش را با کلافگی بیرون داد. دستش را روی سینهاش گذاشت؛ قلبش هنوز تند و بیقرار میزد.
+:" لعنتی مگه تو سوراخ نشده بودی؟
چرا انقد تند میزنی؟"
پایان_____
خیلی کم بود شرمنده اما خب پارت های قبل ۱۰ لایک خوردن ممنون میشم حمایت کنید 🫠😭
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
چندی بعد ایزوکو آرام چشمانش را باز کرد، و وقتی باکوگو را بالای سرش دید، چشمهایش از تعجب گرد شد و خواست چیزی بگوید. باکوگو هم هول شد و سریع دستش را جلوی دهان او گرفت.
چند ثانیه، هر دو فقط به هم خیره ماندند. صورتشان کمکم از خجالت سرخ شد و هیچکدام نمیدانستند چه بگویند.
بالاخره باکوگو انگار تازه به خودش آمده باشد، سریع کنار کشید و پشتش را به ایزوکو کرد. صورت خودش هم حسابی سرخ شده بود.
ایزوکو هم با دستپاچگی روی تخت نشست
ایزوکو با صدایی آرام و خجالتزده گفت:
-:"کاچان... تو اینجا چیکار میکردی؟
باکوگو چند لحظه همانطور پشتش را به ایزوکو کرده بود و واقعاً نمیدانست چه بگوید
+:" چراغ رو خاموش نکرده بودم"
-:"چی؟"
باکوگو بدون اینکه برگردد، با دستپاچگی گفت:
+:"گفتم چراغ رو خاموش نکرده بودم فکر بدی نکن مگرنه زندت نمیزارم"
بعد سریع به سمت در رفت و در حالی که هنوز صورتش سرخ بود، زیر لب غر زد:
+:"تو روحت... بگیر بکپ"
و قبل از اینکه ایزوکو فرصت کند چیزی بگوید، از اتاق بیرون رفت.
باکوگو از خانه بیرون زد و همین که در پشت سرش بسته شد، نفسش را با کلافگی بیرون داد. دستش را روی سینهاش گذاشت؛ قلبش هنوز تند و بیقرار میزد.
+:" لعنتی مگه تو سوراخ نشده بودی؟
چرا انقد تند میزنی؟"
پایان_____
خیلی کم بود شرمنده اما خب پارت های قبل ۱۰ لایک خوردن ممنون میشم حمایت کنید 🫠😭
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
- ۱۵۱
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط