شاهزاده اهریمنی پارت ۳۶
شاهزاده اهریمنی پارت ۳۶:
شدو:
دو روز از فداکاری رایا میگذره، دو روز از زمانی که بدن بی جونشو به یه تالار دیگه منتقل کردم، تالاری دور از دسترس افرادی که این بلا رو سرش آوردن
او این دو روز خیلی بهش سر زدم، به امید واهی برای اینکه وقتی دستشو میگیرم گرم باشه و سینه ش با نفساش بالا و پایین بره ولی نه...اون دیگه برنمیگرده. سخته قبول کنم ولی خواهرم که تازه پیداش کرده بودم رفته.
الان چیکار میکنم؟ خب کل کتابخونه قصر رو با مارکو و بقیه ی بچه ها زیر و رو کردیم تا شاید اطلاعاتی در مورد اون خنجر لعنتی و اینکه چجوری رایا رو برگردونیم پیدا کنیم، ساعت هاست داریم میگردیم ولی منکه چیزی پیدا نکردم.
دیگه دارم ناامید میشم...
مارکوـ شدو! شدو بیا اینجا!
مارکو..یعنی چیزی پیدا کرده؟ با تمام سرعتی که میتونم میدوعم سمتش، سونیک و سیلورم بعد من میرسن
ـ چی شده؟
مارکو یه صفحه یه کتاب قدیمی و تقریبا موریانه خورده رو بهم نشون میده، در مورد خنجره و سنگ ماهی که روی دستشه.
مارکوـ سنگ ماه بعد از برخورد تیغه با بدن فردی که باهاش به قتل رسیده مقداری از نیروی زندگی فرد رو جذب میکنه
سونیک ـ این یعنی چی؟
مارکوـ یعنی یه شانس، هر چقدرم کوچیک برای برگردوندن رایا...
باورم نمیشه، دنیا داره دور سرم میچرخه، دست سیلور رو احساس میکنم که رو شونه مه
سیلورـ شدو؟ حالت خوبه؟ باید استراحت کنی این دو روز اصلا نخوابیدی
نفسمو میدم بیرون و دستی روی صورتم میکشم
ـ نه حالم خوبه، نمیتونم بخوابم، نه الان که میدونم چجوری تنها خواهرمو نجات بدم
سریعتر از چیزی که باید راه میرم، پاهام بیاراده به سمت تالاری میرن که رایا اونجاست. درای سنگین تالار که باز میشن رایا اونجاست...تو اون تابوت کریستالی، نیازی نبود تو تابوت محافظت شده بزاریمش، چون اهریمنه بدنش مثل آدما فاسد نمیشه....ولی بهرحال..احتیاط شرط عقل بود، قتل رایا خیلی برای قلمرو ماه دردسر ساز شد، پس ممکن بود سعی کنن بدنشو از بین ببرن.
در کریستالی تابوت رو آروم باز میکنم و دستشو میگیرم، هنوزم سرده...ولی اشکالی نداره به زودی تنها خواهرمو به زندگی برمیگردونیم، یه لبخند کوچیک میزنم.
ـ نگران نباش رایا، به زودی دوباره میتونی دردسر درست کنی و بخندی.
وقتی در تابوت رو میبندم رومو برمیگردونم که برم، متوجه چیزی میشم که قبلاً اونجا نبود....سوسن عنکبوتی، این گل ظریف..چجوری مرمرو شکونده از هیچی شکوفه زده؟... یا...از نیروی زندگی رایا تغذیه کرده؟ آره..اون هنوز کامل نرفته، پس واقعا امیدی هست..
شدو:
دو روز از فداکاری رایا میگذره، دو روز از زمانی که بدن بی جونشو به یه تالار دیگه منتقل کردم، تالاری دور از دسترس افرادی که این بلا رو سرش آوردن
او این دو روز خیلی بهش سر زدم، به امید واهی برای اینکه وقتی دستشو میگیرم گرم باشه و سینه ش با نفساش بالا و پایین بره ولی نه...اون دیگه برنمیگرده. سخته قبول کنم ولی خواهرم که تازه پیداش کرده بودم رفته.
الان چیکار میکنم؟ خب کل کتابخونه قصر رو با مارکو و بقیه ی بچه ها زیر و رو کردیم تا شاید اطلاعاتی در مورد اون خنجر لعنتی و اینکه چجوری رایا رو برگردونیم پیدا کنیم، ساعت هاست داریم میگردیم ولی منکه چیزی پیدا نکردم.
دیگه دارم ناامید میشم...
مارکوـ شدو! شدو بیا اینجا!
مارکو..یعنی چیزی پیدا کرده؟ با تمام سرعتی که میتونم میدوعم سمتش، سونیک و سیلورم بعد من میرسن
ـ چی شده؟
مارکو یه صفحه یه کتاب قدیمی و تقریبا موریانه خورده رو بهم نشون میده، در مورد خنجره و سنگ ماهی که روی دستشه.
مارکوـ سنگ ماه بعد از برخورد تیغه با بدن فردی که باهاش به قتل رسیده مقداری از نیروی زندگی فرد رو جذب میکنه
سونیک ـ این یعنی چی؟
مارکوـ یعنی یه شانس، هر چقدرم کوچیک برای برگردوندن رایا...
باورم نمیشه، دنیا داره دور سرم میچرخه، دست سیلور رو احساس میکنم که رو شونه مه
سیلورـ شدو؟ حالت خوبه؟ باید استراحت کنی این دو روز اصلا نخوابیدی
نفسمو میدم بیرون و دستی روی صورتم میکشم
ـ نه حالم خوبه، نمیتونم بخوابم، نه الان که میدونم چجوری تنها خواهرمو نجات بدم
سریعتر از چیزی که باید راه میرم، پاهام بیاراده به سمت تالاری میرن که رایا اونجاست. درای سنگین تالار که باز میشن رایا اونجاست...تو اون تابوت کریستالی، نیازی نبود تو تابوت محافظت شده بزاریمش، چون اهریمنه بدنش مثل آدما فاسد نمیشه....ولی بهرحال..احتیاط شرط عقل بود، قتل رایا خیلی برای قلمرو ماه دردسر ساز شد، پس ممکن بود سعی کنن بدنشو از بین ببرن.
در کریستالی تابوت رو آروم باز میکنم و دستشو میگیرم، هنوزم سرده...ولی اشکالی نداره به زودی تنها خواهرمو به زندگی برمیگردونیم، یه لبخند کوچیک میزنم.
ـ نگران نباش رایا، به زودی دوباره میتونی دردسر درست کنی و بخندی.
وقتی در تابوت رو میبندم رومو برمیگردونم که برم، متوجه چیزی میشم که قبلاً اونجا نبود....سوسن عنکبوتی، این گل ظریف..چجوری مرمرو شکونده از هیچی شکوفه زده؟... یا...از نیروی زندگی رایا تغذیه کرده؟ آره..اون هنوز کامل نرفته، پس واقعا امیدی هست..
- ۷.۱k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط