پارت ۴۳

پارت ۴۳
بعد از اتفاقات دیشب، چند روز گذشت.
من و تهیونگ دوباره با هم حرف می‌زدیم، اما یه چیزی فرق کرده بود.
نه دعوا می‌کردیم، نه مثل قبل راحت شوخی می‌کردیم.
هر بار تهیونگ منو می‌دید، فقط یه «سلام» کوتاه می‌گفت و رد می‌شد.
انگار عمداً فاصله می‌گرفت.
یک عصر، وقتی از آسانسور بیرون اومدم، دیدمش.
ـ تهیونگ؟
ایستاد.
ـ هوم؟
ـ چرا این چند روز این‌طوری شدی؟
ـ چه‌طوری؟
ـ سرد.
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ فکر کردم شاید بهتره یه کم فاصله داشته باشیم.
ـ چرا؟
ـ چون نمی‌خوام دوباره کاری کنم که ناراحتت کنم.
ـ ولی من که گفتم بخشیدمت.
ـ می‌دونم.
ـ پس؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ مشکل منم.
ـ یعنی چی؟
ـ وقتی کنارت هستم، احساساتم رو درست کنترل نمی‌کنم.
قلبم یه لحظه تندتر زد.
ـ چه احساساتی؟
تهیونگ ساکت شد.
نگاهش رو ازم گرفت.
ـ بی‌خیال.
ـ نه، بگو.
ـ لینا...
ـ تهیونگ!
لبخند تلخی زد.
ـ هنوز خودمم نمی‌دونم.
بعد از کنارم رد شد.
من همون‌جا ایستادم و رفتنش رو نگاه کردم.
چرا حرفش این‌قدر ذهنم رو درگیر کرده بود؟
آن شب، وقتی وارد خونه شدم، روی مبل نشستم و به سقف خیره شدم.
صدای قدم‌های تهیونگ از طبقه بالا می‌اومد.
مثل همیشه.
اما این بار...
فاصله‌ی یک طبقه بین ما، بیشتر از همیشه به نظر می‌رسید.
دیدگاه ها (۶)

چند پارتی تهیونگ

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 13وقتی از تالار بیرون او...

چند پارتی جیمین پارت هفتم

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕07⊹˚₊𐙚کوک:ـ نمی‌دونم، شاید مثلاً بری ب...

چندپارتی جونگ کوک

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت سومویو تهیونگ:جشن تموم شده بود، ام...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_46فصل نوزدهم | ...

𐙚 پارت ¹ | ویو نامراروی نیمکت نشسته بودم. هوا خنک بود و باد ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط