p6
ا.ت: انگار همه چیز فیکه
ویو ا.ت
بعد از اینکه این حرف رو زدم دیدم کوک به طور وحشیانه داره داره میاد دنبالم و منم فرار میکنم همینطوره داشتم دور خودم میگشتم که صدای آهنگ اومد
( دینگگگگگ دینگ دددینگگگگگ)
و بعد با جیغ بیدار شدم دیدم داخل خونه ی خودمم پاشدم آماده شدم و رفتم سرکار اره بازم خوابشو دیدم ، کوک چهار سال پیش مرد چهار سال گذشته ولی هنوز به فکرشم وقتی فهمیدم دوستش دارم خبرش رسید
فلش بک
ویو ا.ت
امروز میخوام به کوک بگم میخوام بگم دوستش دارم میخوام بگم وقتی بوسم میکنی خوشم میاد که دیدم
اجوما: خانم ارباب رفته (گریه)
ا.ت: کجااا؟؟(بغض)
اجوما: ارباب مرد(گریه)
ا.ت: (گریه)
بعد اجوما منو بغل کرد
و هر دوتامون گریه کردیم
بعدش همراه اجوما رفتم شهر و بلاخره یه شغل پیدا کردم و داخل یه شرکت کار میکردم از اجوما شنیدم که همه چیز کوک به برادر بزرگش میرسه
پایان فلش بک
رفتم سوار ماشینم شدم و رفتم تو شرکت اما من هنرم خوبه یعنی چی؟
یعنی اینکه برای شکل وسایل نظر میدم و و وسایل رو طراحی میکنم امروز هم شک رژ لب طراحی کردم و مدیر هم خوشش اومد و منم رفتم خونه هنوز نتونستم خونه بخرم ولی دارم پسنداز میکنم کیفمو پرت کردم اونور و دراز کشیدم رو مبل فکر کن از هفت صبح پاشی تا دوازده شب کار کنی بعد صدای غر غر شکمم اومد اره از صبح هیچی نخوردم یه مرغ درآوردم و پختم با یکم سالاد چون حوصله برنج نداشتم و خوردم و به خواب عمیق رفتم بعد سه ساعت خواب کامل با صدای در از خواب بیدار شدم و بعد دیدم دیگه صدا نمیاد فکر کنم خیالاتی شدم وقتی در رو باز کردم با یه مرد که خیلی گنده بود مواجه شدم
ا.ت: ش....شما...کی...هستی..؟؟؟(ترس)
مرد: بزار فقط یک شب خونت باشم (سرد)
بعد بدون توجه به من رفت و تو خونه و سر مبل خوابید
منم رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم و خوابیدم
صبح
ویو ا.ت
وقتی از خواب بیدار شدم صدا پا شنیدم و بعد صدا تموم شد فک کنم رفت بیرون که وقتی در رو باز کردم با جسته ی اون مرد مواجه شدم
مرد: فهمیدم چرا عاشقت شد(پوزخند)
ا.ت: ببخشید شما چه کسی هستین؟
مرد: کیم تهیونگ برادر کوک
ا.ت: زندس؟؟؟؟؟
تهیونگ: نمیدونم ولی ازش هرچیزی برمیاد
ا.ت: الان چرا اومدی اینجا؟
تهیونگ: چون اومدم ببرمت (پوزخند)
ا.ت: برای چی(ترسیده)
تهیونگ: جونکوک تورو به من سپرده
ا.ت: یعنی چی چرا بعد این همه سال؟
تهیونگ:چون خانم رفته اونور کشور و بعد مافیام جادوگر که نیستم
ا.ت: اما چرا تو کیم هستی مگه نباید جئون باشی ؟
تهیونگ: ببین ما ناتنی هستیم منو مامانم رفتیم پیش کوک باباش
ا.ت: اوممم ولی من الان شغل دارم و نمیتونم باهات بیام
تهیونگ: مگه دست خودته؟
و بعد دیدم تهیونگ از دستش یه دستمال دراور و گذاشت رو دهنم و سیاهییی
ویو تهیونگ
شرط؟
ویو ا.ت
بعد از اینکه این حرف رو زدم دیدم کوک به طور وحشیانه داره داره میاد دنبالم و منم فرار میکنم همینطوره داشتم دور خودم میگشتم که صدای آهنگ اومد
( دینگگگگگ دینگ دددینگگگگگ)
و بعد با جیغ بیدار شدم دیدم داخل خونه ی خودمم پاشدم آماده شدم و رفتم سرکار اره بازم خوابشو دیدم ، کوک چهار سال پیش مرد چهار سال گذشته ولی هنوز به فکرشم وقتی فهمیدم دوستش دارم خبرش رسید
فلش بک
ویو ا.ت
امروز میخوام به کوک بگم میخوام بگم دوستش دارم میخوام بگم وقتی بوسم میکنی خوشم میاد که دیدم
اجوما: خانم ارباب رفته (گریه)
ا.ت: کجااا؟؟(بغض)
اجوما: ارباب مرد(گریه)
ا.ت: (گریه)
بعد اجوما منو بغل کرد
و هر دوتامون گریه کردیم
بعدش همراه اجوما رفتم شهر و بلاخره یه شغل پیدا کردم و داخل یه شرکت کار میکردم از اجوما شنیدم که همه چیز کوک به برادر بزرگش میرسه
پایان فلش بک
رفتم سوار ماشینم شدم و رفتم تو شرکت اما من هنرم خوبه یعنی چی؟
یعنی اینکه برای شکل وسایل نظر میدم و و وسایل رو طراحی میکنم امروز هم شک رژ لب طراحی کردم و مدیر هم خوشش اومد و منم رفتم خونه هنوز نتونستم خونه بخرم ولی دارم پسنداز میکنم کیفمو پرت کردم اونور و دراز کشیدم رو مبل فکر کن از هفت صبح پاشی تا دوازده شب کار کنی بعد صدای غر غر شکمم اومد اره از صبح هیچی نخوردم یه مرغ درآوردم و پختم با یکم سالاد چون حوصله برنج نداشتم و خوردم و به خواب عمیق رفتم بعد سه ساعت خواب کامل با صدای در از خواب بیدار شدم و بعد دیدم دیگه صدا نمیاد فکر کنم خیالاتی شدم وقتی در رو باز کردم با یه مرد که خیلی گنده بود مواجه شدم
ا.ت: ش....شما...کی...هستی..؟؟؟(ترس)
مرد: بزار فقط یک شب خونت باشم (سرد)
بعد بدون توجه به من رفت و تو خونه و سر مبل خوابید
منم رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم و خوابیدم
صبح
ویو ا.ت
وقتی از خواب بیدار شدم صدا پا شنیدم و بعد صدا تموم شد فک کنم رفت بیرون که وقتی در رو باز کردم با جسته ی اون مرد مواجه شدم
مرد: فهمیدم چرا عاشقت شد(پوزخند)
ا.ت: ببخشید شما چه کسی هستین؟
مرد: کیم تهیونگ برادر کوک
ا.ت: زندس؟؟؟؟؟
تهیونگ: نمیدونم ولی ازش هرچیزی برمیاد
ا.ت: الان چرا اومدی اینجا؟
تهیونگ: چون اومدم ببرمت (پوزخند)
ا.ت: برای چی(ترسیده)
تهیونگ: جونکوک تورو به من سپرده
ا.ت: یعنی چی چرا بعد این همه سال؟
تهیونگ:چون خانم رفته اونور کشور و بعد مافیام جادوگر که نیستم
ا.ت: اما چرا تو کیم هستی مگه نباید جئون باشی ؟
تهیونگ: ببین ما ناتنی هستیم منو مامانم رفتیم پیش کوک باباش
ا.ت: اوممم ولی من الان شغل دارم و نمیتونم باهات بیام
تهیونگ: مگه دست خودته؟
و بعد دیدم تهیونگ از دستش یه دستمال دراور و گذاشت رو دهنم و سیاهییی
ویو تهیونگ
شرط؟
- ۱۷.۵k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط