پارت ۱۳
بعد از سال ها بالاخره پارت جدید😂🎀
حتما نظرتونو توی کامنتا بهم بگید و حمایت یادتون نره،حمایتاتون باعث میشه که من زود تر پارت های جدیدو آپلود کنم🎀
☆
☆
☆
ا/ت:
(روز بعد)
نور از لای پنجره میزنه تو چشمم...هوممم...دیشب خوب نخوابیدم نمیخوام فعلا بیدار شم...
وایسا ببینم،اتاق من که پنجره نداره
چشمامو باز میکنم اما هنوز تار میبینم،اطرافو لمس میکنم
تشکی که من توش میخوابم انقد نرم و گرم نیست که
این چیه اینجا؟بطری آبه؟ از این بطری آباست که ژله این؟ من که از اینا نداشتم،بزار برش دارم
-انقد بهش دست نزن اگه قصد نداری کاری باهاش کنی
جیغ میزنم
"توجی!"
از تخت پرت میشم پایین
-ا/ت
بالاخره اطرافمو میبینم،یه اتاق ساده و مرتب،اتاق اون
"چه خبره؟! چرا من تو اتاق تو ام؟ چرا ما توی یه تختیم؟! چیز خورم کردی مرتیکه مغز عضله ای؟!"
شانه مو ش رو برمیدارم و تا میگیره میزنمش
"مرتیکه منحرف کسافت تو خودت خارمادر نداری عوضی؟! ازت شکایت میکنم"
میره زیر پتو قایم میشه
-ولم کن جوجه تیغی جیغ جیغو کاریت نکردم تو بودی داشتی دم دستگامو عین توپ فشار میدادی! اگه اینجا کسی بخواد شکایت کنه اون منم!
"زر مفت نزن من اصلا چجوری سر از تخت تو درآوردم؟!تو چرا راست کردی؟!"
-وقتی دیشب برگشتم دیدم رو مبل خوابیدی و داری گریه میکنی واسه همین آوردمت اینجا تا آروم بشی! این جای تشکرته دختره ی نمک نشناس؟!تازشم سالار صبحا اینجوری میشه خودتو انقد دست بالا نگیر!آدم با سگ بخوابه با تو یکی نخوابه!
اوه...
حالا که میبینم حرفاش منطقیه،دیشب از خواب بیدار نشدم
گلومو صاف میکنم
"آم...چیزه...مرسی" شونه مو ش رو میزارم روی میزش
-آخخخخ...انقد منو کتک نزن اخراجت میکنم...
"بابت دیشب ممنون،اما بازم حقت بود،مگه نگفتم قبل ۱۲ خونه باش؟!"
آهی میکشه و سرش میزاره روی بالش
-بس کن...
دستی به موهام میارم،دوباره زیاده رویی کردم
-...خواب چی دیدی؟اون موقع که گریه میکردی...
"...چیز مهمی نبود"
-کاملا مطمئنم چیز مهمی بوده که اشکتو درآورده
"...مامانم چند سال پیش از این دنیا رفت...از اون موقع هر شب خواب روزیو میبینم که از دستش دادم..."
-...که اینطور...پدرت چی؟
"ندارم"
-...الان منطقیه که چرا غرغرای منو تحمل میکنی
از وقتی که مکالمه ها انقد عمیق میشن متنفرم،اما همزمان لازمش هم دارم
سال های سال تنهایی تلاش کردن بار سنگینی روی دوش انسان به جا میزاره،باری که شبا خوابو از آدم میگیره و بغضش خفت میکنه
-...باید حس خوبی داشته باشه
"هوم؟"
-به نظر میرسه مادرتو دوست داشتی و اون هم دوست داشته،برای همین از دست دادنش برات انقد سخت بوده...من خاطرات چندان جالبی از خانوادم ندارم،از وقتی که یادمه روی پای خودم بودم
"...خانوادت...؟"
-زندن...من توی خانواده ای بزرگ شدم که بچه ها یه محصول تجاری ان،و تنها راه رسیدن به یه مقام قدرته،وقتی که دیدن من بدون هیچ قدرتی متولد شدم،دیگه من پسرشون نبودم،مایه ننگ بودم...حتی منو به قدری با ارزش نمیدیدن که ازم نگهداری کنن،ولی وقتی گشنگی بکشی یاد میگیری چجوری با آشغال خوردن هم زندگی کنی...
"...توجی من...متاسفم...من خبر نداشتم"
-متاسف نباش،تو این کارو نکردی
بلند میشه
-من میرم بیرون،منتظر نمون
"اما-"
و درو پشت سرش میکوبه
نباید اینطوری باهاش رفتار میکردم،خیلی بهش سخت گرفتم...
هر آدمی داستانی داره،داستانی که هرگز رویایی نیست،فقط برای بعضی کمتر سخته و برای بعضی بیشتر
و بعضی از داستان ها تلخ تر از قهوه ان
چون قهوه فقط رد تلخی روی زبونت جا میزاره،اما بعضی از خاطرات تلخیشون زندگیت رو تصاحب میکنه
و مشخصا ما در این مورد مشترکیم...
#انیمه #جوجوتسوکایسن #جوجوتسو_کایسن #جوجوتسو_کایزن #جوجوتسوکایزن #توجی #زنین #گوجو_ساتورو #گوجو #مگومی #وانشات #فنفیکشن #فن_فیکشن #فیکشن #کیوت #کیپاپ #بی_تی_اس #بیتیاس #بلکپینک #بلک_پینک #داستان #رمان
حتما نظرتونو توی کامنتا بهم بگید و حمایت یادتون نره،حمایتاتون باعث میشه که من زود تر پارت های جدیدو آپلود کنم🎀
☆
☆
☆
ا/ت:
(روز بعد)
نور از لای پنجره میزنه تو چشمم...هوممم...دیشب خوب نخوابیدم نمیخوام فعلا بیدار شم...
وایسا ببینم،اتاق من که پنجره نداره
چشمامو باز میکنم اما هنوز تار میبینم،اطرافو لمس میکنم
تشکی که من توش میخوابم انقد نرم و گرم نیست که
این چیه اینجا؟بطری آبه؟ از این بطری آباست که ژله این؟ من که از اینا نداشتم،بزار برش دارم
-انقد بهش دست نزن اگه قصد نداری کاری باهاش کنی
جیغ میزنم
"توجی!"
از تخت پرت میشم پایین
-ا/ت
بالاخره اطرافمو میبینم،یه اتاق ساده و مرتب،اتاق اون
"چه خبره؟! چرا من تو اتاق تو ام؟ چرا ما توی یه تختیم؟! چیز خورم کردی مرتیکه مغز عضله ای؟!"
شانه مو ش رو برمیدارم و تا میگیره میزنمش
"مرتیکه منحرف کسافت تو خودت خارمادر نداری عوضی؟! ازت شکایت میکنم"
میره زیر پتو قایم میشه
-ولم کن جوجه تیغی جیغ جیغو کاریت نکردم تو بودی داشتی دم دستگامو عین توپ فشار میدادی! اگه اینجا کسی بخواد شکایت کنه اون منم!
"زر مفت نزن من اصلا چجوری سر از تخت تو درآوردم؟!تو چرا راست کردی؟!"
-وقتی دیشب برگشتم دیدم رو مبل خوابیدی و داری گریه میکنی واسه همین آوردمت اینجا تا آروم بشی! این جای تشکرته دختره ی نمک نشناس؟!تازشم سالار صبحا اینجوری میشه خودتو انقد دست بالا نگیر!آدم با سگ بخوابه با تو یکی نخوابه!
اوه...
حالا که میبینم حرفاش منطقیه،دیشب از خواب بیدار نشدم
گلومو صاف میکنم
"آم...چیزه...مرسی" شونه مو ش رو میزارم روی میزش
-آخخخخ...انقد منو کتک نزن اخراجت میکنم...
"بابت دیشب ممنون،اما بازم حقت بود،مگه نگفتم قبل ۱۲ خونه باش؟!"
آهی میکشه و سرش میزاره روی بالش
-بس کن...
دستی به موهام میارم،دوباره زیاده رویی کردم
-...خواب چی دیدی؟اون موقع که گریه میکردی...
"...چیز مهمی نبود"
-کاملا مطمئنم چیز مهمی بوده که اشکتو درآورده
"...مامانم چند سال پیش از این دنیا رفت...از اون موقع هر شب خواب روزیو میبینم که از دستش دادم..."
-...که اینطور...پدرت چی؟
"ندارم"
-...الان منطقیه که چرا غرغرای منو تحمل میکنی
از وقتی که مکالمه ها انقد عمیق میشن متنفرم،اما همزمان لازمش هم دارم
سال های سال تنهایی تلاش کردن بار سنگینی روی دوش انسان به جا میزاره،باری که شبا خوابو از آدم میگیره و بغضش خفت میکنه
-...باید حس خوبی داشته باشه
"هوم؟"
-به نظر میرسه مادرتو دوست داشتی و اون هم دوست داشته،برای همین از دست دادنش برات انقد سخت بوده...من خاطرات چندان جالبی از خانوادم ندارم،از وقتی که یادمه روی پای خودم بودم
"...خانوادت...؟"
-زندن...من توی خانواده ای بزرگ شدم که بچه ها یه محصول تجاری ان،و تنها راه رسیدن به یه مقام قدرته،وقتی که دیدن من بدون هیچ قدرتی متولد شدم،دیگه من پسرشون نبودم،مایه ننگ بودم...حتی منو به قدری با ارزش نمیدیدن که ازم نگهداری کنن،ولی وقتی گشنگی بکشی یاد میگیری چجوری با آشغال خوردن هم زندگی کنی...
"...توجی من...متاسفم...من خبر نداشتم"
-متاسف نباش،تو این کارو نکردی
بلند میشه
-من میرم بیرون،منتظر نمون
"اما-"
و درو پشت سرش میکوبه
نباید اینطوری باهاش رفتار میکردم،خیلی بهش سخت گرفتم...
هر آدمی داستانی داره،داستانی که هرگز رویایی نیست،فقط برای بعضی کمتر سخته و برای بعضی بیشتر
و بعضی از داستان ها تلخ تر از قهوه ان
چون قهوه فقط رد تلخی روی زبونت جا میزاره،اما بعضی از خاطرات تلخیشون زندگیت رو تصاحب میکنه
و مشخصا ما در این مورد مشترکیم...
#انیمه #جوجوتسوکایسن #جوجوتسو_کایسن #جوجوتسو_کایزن #جوجوتسوکایزن #توجی #زنین #گوجو_ساتورو #گوجو #مگومی #وانشات #فنفیکشن #فن_فیکشن #فیکشن #کیوت #کیپاپ #بی_تی_اس #بیتیاس #بلکپینک #بلک_پینک #داستان #رمان
- ۶۰.۹k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط