#تکپارتی
#تکپارتی
موضوع:(وقتی مریض شدی)
سونگمین/ا.ت
با احساس گلو درد و سردرد عجیبی چشماتو باز کردی. سرت رو چرخوندی و با سونگمینی که به کیوتترین شکل ممکن تو خواب بود مواجه شدی.
به قدری ناز و خوردنی شده بود که برای لحظهای همه درد هایی که موقع بیدار شدن احساس کرده بودی رو فراموش کردی.
دستتو بردی سمتش و تار مویی که رو صورتش افتاده بود رو کنار زدی. برای چند لحظه دستت رو همونجا نگه داشتی تا گرمای صورتش رو احساس کنی...
وقتی عقب کشیدی، خواستی از جات بلند بشی که با احساس سرگیجه ترجیح دادی همونجا رو تخت بخوابی. مدتی گذشت و با احساس جابهجایی فردی که کنارت بود، توجهت بهش جلب شد.
همون لحظه دست های گرم و مردونهای روی شکمت قرار گرفت و تو رو به سمت خودش کشید...
سونگمین: ا.ت خوبی؟ چرا انقد داغی؟(صدای گرفته و خوابالود)
چیزی نگفتی، یعنی اصن نمیتونستی بگی چون گلوت بقدری درد میکرد که اصن نمیتونستی حرف بزنی.
سونگمین: ا.ت..؟
درجوابش فقط تونستی سرفه کنی و اونو از حال بد خودت با خبر کنی..
اون دستش رو میزاره رو پیشونیت و وقتی متوجه تب بالای بدنت میشه، خواب از سرش میبره و سریع از جاش بلند میشه.
سونگمین: ا.ت تو تب داری! تو...تو بدنت هم درد میکنه؟ گلو درد داری؟
نمیتونستی درست حرف بزنی فقط سرتو به نشونه تایید تکون دادی.
سونگمین بدون هیچ حرف اضافهای از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت و کمی بعد با یه ظرف پر از قرص و یه بطری آب برگشت تو اتاق.
اون کمکت کرد تا درست روی تخت بشینی و بعد قرص هایی که لازم بود رو بهت داد و دوباره کمک کرد تا بخوابی.
سونگمین: میرم واست سوپ درست کنم، تا اون موقع سعی کن بخوابی و اگه چیزی لازم داشتی...(نگاهی گذرا به اتاق)بالشی که دم دستت هست رو پرت کن سمت در!
اون با نگرانی که داشت، از اتاق بیرون رفت. میتونستی صدای باز و بسته شدن در یخچال و شیر آب و در نهایت روشن شدن گاز رو بشنوی.
تو تمام مدت فقط دعا دعا میکردی که سونگمین مثل دفعه قبل آشپزخونه رو به آتیش نکشه...!
حدود سی دقیقه بعد در اتاق باز شد و سونگمین با یه سینی بزرگ که توش یه لیوان آب و یه کاسه سفید رنگِ پر از مایع نارنجی داخلش، وارد اتاق شد.
نگاهی به چشمای نیمه بازت کرد و بعد به سمتت اومد.
سونگمین: چرا نخوابیدی؟ بدنت درد میکنه؟
صدای اون پسر، یه لرزشش کوچیکی داشت. چشماش، لایه نازکی از اشک رو داشتن...اما اون...هنوزم با همون لبخند کوچیک و قشنگش کنارت نشسته بود و سعی میکرد کمکت کنه تا بشینی و غذات رو بخوری!
تاحالا اون رو انقد نگران و دلواپس ندیده بودی. عجیب بود اما...امیدوار بودی دیگه هیچوقت اونو این شکلی نبینی...!
بعد خوردن آخرین قاشق از سوپ، اون ظرف رو کنار گذاشت و به سمت دیگه تخت و دقیقا نزدیک تو خزید. کمی پتو رو کنار زد و خودش رو کنارت جا داد و تو رو در آغوش گرفت.
با صدایی که از ته گلوت میومد و کمی خش داشت گفتی:«سونگمین...اینجوری توهم مریض میشی...»
لبخند کوچیکی رو موهات زد و کمی کنار رفت بهتر بتونی صداش رو بشنوی.
سونگمین: مریض نمیشم. بخاطر تو مریض نمیشم. من باید سالم بمونم که بتونم ازت مراقبت کنم...! الآنم بخواب. من تا وقتی که بیدار بشی اینجا میمونم...
End.
(خوشحال باشید بلاخره بعد از یه هفته اینو کامل کردم 🥹🥹😂
یه پارت از دوپارتی هیونحین هم نوشتم...😶)
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
موضوع:(وقتی مریض شدی)
سونگمین/ا.ت
با احساس گلو درد و سردرد عجیبی چشماتو باز کردی. سرت رو چرخوندی و با سونگمینی که به کیوتترین شکل ممکن تو خواب بود مواجه شدی.
به قدری ناز و خوردنی شده بود که برای لحظهای همه درد هایی که موقع بیدار شدن احساس کرده بودی رو فراموش کردی.
دستتو بردی سمتش و تار مویی که رو صورتش افتاده بود رو کنار زدی. برای چند لحظه دستت رو همونجا نگه داشتی تا گرمای صورتش رو احساس کنی...
وقتی عقب کشیدی، خواستی از جات بلند بشی که با احساس سرگیجه ترجیح دادی همونجا رو تخت بخوابی. مدتی گذشت و با احساس جابهجایی فردی که کنارت بود، توجهت بهش جلب شد.
همون لحظه دست های گرم و مردونهای روی شکمت قرار گرفت و تو رو به سمت خودش کشید...
سونگمین: ا.ت خوبی؟ چرا انقد داغی؟(صدای گرفته و خوابالود)
چیزی نگفتی، یعنی اصن نمیتونستی بگی چون گلوت بقدری درد میکرد که اصن نمیتونستی حرف بزنی.
سونگمین: ا.ت..؟
درجوابش فقط تونستی سرفه کنی و اونو از حال بد خودت با خبر کنی..
اون دستش رو میزاره رو پیشونیت و وقتی متوجه تب بالای بدنت میشه، خواب از سرش میبره و سریع از جاش بلند میشه.
سونگمین: ا.ت تو تب داری! تو...تو بدنت هم درد میکنه؟ گلو درد داری؟
نمیتونستی درست حرف بزنی فقط سرتو به نشونه تایید تکون دادی.
سونگمین بدون هیچ حرف اضافهای از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت و کمی بعد با یه ظرف پر از قرص و یه بطری آب برگشت تو اتاق.
اون کمکت کرد تا درست روی تخت بشینی و بعد قرص هایی که لازم بود رو بهت داد و دوباره کمک کرد تا بخوابی.
سونگمین: میرم واست سوپ درست کنم، تا اون موقع سعی کن بخوابی و اگه چیزی لازم داشتی...(نگاهی گذرا به اتاق)بالشی که دم دستت هست رو پرت کن سمت در!
اون با نگرانی که داشت، از اتاق بیرون رفت. میتونستی صدای باز و بسته شدن در یخچال و شیر آب و در نهایت روشن شدن گاز رو بشنوی.
تو تمام مدت فقط دعا دعا میکردی که سونگمین مثل دفعه قبل آشپزخونه رو به آتیش نکشه...!
حدود سی دقیقه بعد در اتاق باز شد و سونگمین با یه سینی بزرگ که توش یه لیوان آب و یه کاسه سفید رنگِ پر از مایع نارنجی داخلش، وارد اتاق شد.
نگاهی به چشمای نیمه بازت کرد و بعد به سمتت اومد.
سونگمین: چرا نخوابیدی؟ بدنت درد میکنه؟
صدای اون پسر، یه لرزشش کوچیکی داشت. چشماش، لایه نازکی از اشک رو داشتن...اما اون...هنوزم با همون لبخند کوچیک و قشنگش کنارت نشسته بود و سعی میکرد کمکت کنه تا بشینی و غذات رو بخوری!
تاحالا اون رو انقد نگران و دلواپس ندیده بودی. عجیب بود اما...امیدوار بودی دیگه هیچوقت اونو این شکلی نبینی...!
بعد خوردن آخرین قاشق از سوپ، اون ظرف رو کنار گذاشت و به سمت دیگه تخت و دقیقا نزدیک تو خزید. کمی پتو رو کنار زد و خودش رو کنارت جا داد و تو رو در آغوش گرفت.
با صدایی که از ته گلوت میومد و کمی خش داشت گفتی:«سونگمین...اینجوری توهم مریض میشی...»
لبخند کوچیکی رو موهات زد و کمی کنار رفت بهتر بتونی صداش رو بشنوی.
سونگمین: مریض نمیشم. بخاطر تو مریض نمیشم. من باید سالم بمونم که بتونم ازت مراقبت کنم...! الآنم بخواب. من تا وقتی که بیدار بشی اینجا میمونم...
End.
(خوشحال باشید بلاخره بعد از یه هفته اینو کامل کردم 🥹🥹😂
یه پارت از دوپارتی هیونحین هم نوشتم...😶)
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۳۶۵
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط