{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم

گفتم
-ولی اون پسر...اون پسر...
ارتین دوباره منو اروم گذاشت سره جام..
گفت
-مهتاب...داداشت زنگ زد..من تاالان نگهشون داشتم...الان دیگه باید بریم..زنگ زد منم بهش گفتم ..که حالت بد شده بود..منم اوردمت بیمارستان...به هیچ عنوانی نباید هیچکس دیگه بفهمه که شکمت زخمیه...باید قایمش کنی..اگه کسی بفهمه..ابروت میره...
زود دسته ارتینو چسبیدمو با بغض گفتم
-آرتین....ازت ممنونم....اگه تو نبودی...من
ارتین اروم دست کشید روی صورتمو از اتاق رفت بیرون
چن دقیقه بعد با دکتر اومد...
دکتر اومد چنتا چیزو چک کرد..سرم رو درآورد.. و برگه ی ترخیصمو نوشت..نمیتونستم تکون بخورم...
همه پرستارا به ارتین خیره شده بودن که میخواست منو چجوری ببره..بااین حالم..
یه پرستاره اومد با ناز و افاده به ارتین گفت...
-آقا..میخواید ویلچر بیاریم این خانومو بزاریم روش ببریدش؟...
آرتین اخمی کردو با غرور گفت
-نخیر لازم نکرده...
اومد پیشم گرنشو اورد جلو و گفت
-گردنمو بگیر...
بدونه حرفی دستمو قفل کردم به دوره گردنش...
منو با یه حرکت بلند کرد...
پرستارا بدجور اخم کرده بودن...
ارتین بدونه حرفی از در رفت بیرون...من فقط خیره شده بودم به اون..ولی اون داشت راهشو میرفت..
چشمش افتاد به من و گفت
-چیه ...
چشممو از روی صورتش برداشتم و گفتم
-هیچی...
تو ماشین بهش گفتم
-آرتین
-جانم؟
چی..جانم؟...بیخیال بابا مهتاب فکر نباففففف...
-چجوری فهمیدی من اونجا ام...
اخماش بدجوررفت توهم
-دیدم همه غرقه حرف زدنن ..توهم دیر کردی..اخه یه دستشویی رفتن که انقدر طول نمیکشید..از اونجایی که تو خیلی فضولی.. و همه جارو میری..از سمته دستشویی انقدر اومدم..که رسیدم به اون حیاطه..دیدم صدای یه پسر میاد..وقتی اومدم نزدیک تر متوجه..شدم که....
-منو ببخش...حوصلم سررفته بود خب
-از من عذر خواهی نکن...هرکس دیگه ای هم جای تو بودمن همین کارو میکردم واسش..اخه دختر واسه هرچیزی که هرجایی نمیرن...
خب حالا شارزده میخواد بهم بفهمونه که بخاطر من اون کارارو نکرده و از روی عشق و علاقه نبوده...
دیگه حرفی نزدم...
رسیدیم دمه خونه داشتم میرفتم پایین که آرتین گفت
-مهتاب
ناخداگاه گفتم
-جانم؟
وای وای وای...چرا من اینو گفتم
آرتین گفت
-مواظب باش کسی نفهمه شکمت ....
-باشه...
گفتم زشته ازش تشکر نکنم و گفتم
-آرتین...ممنونم بابت همه چیز...مرسی
سرشو تکون دادو با سرعت رفت...
منم دره خونرو باز کردم...رفتم تو...
مهدی روی مبل داشت فیلم میدید..باباهم مثل همیشه شرکت...
رفتم از پشت...دستمو انداختم دوره گردنه مهدی..لپشو بوس کردم
مهدی متوجه من شد...یهو پاشد و گفت
-اومدی.....وای مهتاب کجا..رفتی میدونی چقدر نگرانت بودم..چت بود...من میخواستم بیام بیمارستان ولی آقا ارتین...نزاشت که من بیامو گفت نگران نباشم...اون خیلی آقاعه...از ناموسم محافظت کرد....عین ناموسه خودش..
تااینو مهدی گفت..دلم یهو ریخت
گفتم
-نگران نباش برادره من....بله آقاارتین خیلی لطف کردن...
یکم حالته تهوع وسردرد داشتم...همین
مهدی منو روی پاش گذاشتو پیشونیمو بوس کرد...
نمیدونم چم شد یهو گریم گرفت...
انقدر بغله مهدی گریه کردم...تا خوابم برد...
شب ساعته ۱۰بود بیدار شدم...
وای حالا من خوابم نمیبرد....که
رفتم پایین که دیدم..
بابا و مهدی دور میز نشستنو دارن قهوه میخورن...
دوس داشتم ببینم چی میگن وایسادم ببینم چی میگن
-باشه پسره گلم...من که زنگ نمیتونم بزنم یه وخ مادرش بر میداره تلفونو...میدم آجیت زنگ بزنه..
-باشه ...ممنون بابا
-خواهش میکنم پسرم توهم دیگه میخوای زن بگیری...منو به ارزوم برسونی...کی میشه عروسیه خواهرتم ببینم
چی چییییی...؟من زنگ بزنم....عمراااااا
ایییی ایییی....پس قضیه خواستگاری بود...من اصلا با این ماتینا میونه ی خوبی نداشتم...ولی اگه زنداداشم میشد باید..تحملش میکردم
نخیر باباخان..من عمرا ازدواج کنم...اییی ایی اصن منو پسر؟....چه حرفااا
رفتم پایین...
مهدی تا منو دید به بابا گفت
-اینم دختره خوابالوی شما
من خندم گرفت رفتم نشستم...پیششون
مهدی با یه لحنی گفت
-دراز تو هنوز یاد نگرفتی صورتتو یشوری..بااین قیافه نشستت
بابا غر به بابا گفتم
-بابااااااا...به این مهدی یه چیز بگووووووآآآ...هی به من میگه درازززز
-بابا به مهدیگفت
-مهدی جان نگو
مهدی سری تکون داد...
من رفتم توی آشپزخونه...سرشو برگردوندو واسم زبون درآورد
...گشنم بود...هیچیم تو یخچالو دوس نداشتم...شامم دوس نداشتم...
دیگه میخواستم به بابا بگم که...از این رستورانه غذا نخره...بااینکه رستورانه معروفی بود ولی من غذاهاشو دوس نداشتم...
مهدی داشت میرفت بیرون پیشه دوستش...
من یهو گفتم
-‌مهدییییی منم میام....
بابا گفت
-نمیخواد بری دخترم
-ولیییی من گشنمه میرمم..یه چیز میگیرم میخورم...بزار برم بابا دیگه
مهدی گفت
-نمیخواد...
-مننمممم میخوام بیامممممممم
دیدگاه ها (۹)

بابا به مهدی گفت-ببرش مواظبشم باش...مهدی روحرفه بابا حرف نمی...

-مهدی آجیت ماشالا انقدر میخوره .خیلی خوب مونده هااامنو مهدی ...

از دروارد شدیم...چه شیکو قشنگ بود...رفتیم نشستیم روی صندلی ه...

کمک دارم روانی میشم وای یکی همین چند دیقه پیش زنگ زده بود به...

باورتون میشه چند شب پیش خواب دیدم کنار یه پسر جذاب رو پشت بو...

Part 17جیهوپ:یعنی تو دیگه کوک رو دوست نداری؟؟نونا:معلومه دیگ...

پارت ۱۴_ اوکی..جیوو سریع از دستشویی اومد بیرون ولی شوگا چسبو...

رمان عشق مافیا پارت 2 از زبان ا/تگفتم : تو چی گفتی 😠🤨تو فکر ...

وقتی بهت خیانت میکنه p۴ویو جیمین وقتی اعضا اون حرفا رو بهم ز...

ستاره ی من(پارت 1)

𝓹𝓪𝓻𝓽 21ات ویو رفتم اون وو همیو دیدم همی داشت تعریف میکرد . ه...

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط