{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق بی مقدمه

رمان عشق بی مقدمه
-موهامو بریزم از شالم بیرون....یا بالا ببندم...
-به نظر من ببند بالا...اصن چه معنی داره موهاتو بریزی بیرون....
-ولی من میخوام بریزم بیرون....
خودم میدونستم دارم از لجه ارتین اینارو میگم ارتین با عصبانیت گفت
-‌تو که کارتو میکنی...دیگه چرا از من نظر میخوای...
قیچیه روی میزو برداشت
دوباره خونسرد گفت
-ولی اگه ...موهاتو ول ریختی بیرون...
با همین قیچی ...کچلت میکنم...
با تعجبو عصبانیت گفتم
-چیییییییی؟چراااا....بابا باشه اصن هرچی تو میگی...
با خوشحالی لپمو بوس کردو گفت
-‌آفرین...
خیلی خوشحال بودم موهامو بستمو...مانتومو پوشیدم...یه شال سیاه..با یه مانتوی سورمه ای پالتو ماننده خیلی قشنگ
رفتیم...تو سالن شام...
سلین خیلی...خوشحال بود..خداروشکر..نمیدونستم دلیل خوشحالیش چیه...
آرتین اومد..با خنده به همه سلام کردو رفت ..پیشه سلین نشست...
تعجب کردم ...ولی به روی خودم نیاوردم..من یه گوشه بدونه حرفی داشتم غذامو میخوردم..
ولی ارتین با سلین خیلی قشنگ حرف میزد...
نمیدونم چرا...حسودیم میشد..با اینکه میدونستم بخاطر درمانه خودشه..
همون موقع...با خودم عهد بستم...با هرکی مثه خودش...
بی محلی کرد...به درک ...
منم مثه خودش ...
زود پاشدم رفتم...توی اتاق..سامیار دنبالم اومد گفت
-مهتاب ...مهتاببب
برگشتمو گفتم
-هوم
-راستش میخواستم ...واسه کاره صبحم معذرت بخوام
-اشکال نداره...
-بخشیدی؟
-آره
-مطمئن؟
-آره
-مرسی
بدونه حرفی...رفتم توی اتاق....خیلی بی حوصله بودم..
زود ساکمو جمع کردم..یه آرایش کوچیکم کردم یه رژ صورتی کم رنگ و یه خط چشم ..با رژ گونه ساعت ۹:۳۰‌بود رفتم نشستم توی
لاوی روی مبل....
گوشیمو دراوردم ..دیدم..یه شماره ناشناس پیام داده سلام...
باید میفهمیدم اون کیه...شاید ارتین بود...رلی اگه ارتین بود میگفت...شاید میخواد منو اذیت کنه...جوابشو دادمو گفتم شما...
از دور دیدم سامیار داره میاد جلو...
اومد نشست کنارم...گفت
-بی حوصله ایا
-نه
-‌هسی...از قیافت معلومه
-مهم نیس...
-چیزی شده..
-نه
-باشه...
یه لبخندد زدم بهش...
به علت سررفتن حوصله نشستم عکسایی که گرفتمو میدیدم...
به یکیش که رسید ...آرتین لپمو بوسیده بود...من چرا اینو پاک نکردم...
وای ..وای سامیار این عکسو دید...سامیار با تعجب گفت
-این ارتین بود.....؟
-ن....ن..نه داداشم..بود...
-ولی اینکه کناره همین که کناره دره اتاقتونه...
وای.....چه سوتی دادم
....
میخواستم یه حوری بپیچونم...
گفتمـ....
-اصن تو چرا...به گوشی من نگاه میکنی..
-خب خب...ببخشید..ولی حداقل زایه...دروغ نگو...شما همدیگرو دوست دارید...؟
-‌نه....کی گفته...
-اینجور که به نظر میرسه ..آره..ولی اگه همدیگرو دوس دارید..اگه من حای آرتین بودم...اصلا با سلین حرف نمیزدم...
وقتی حرفه سلینو ارتین میشد جوش میاوردم...به عصبانیت گفتم
-‌اه بسه دیگه ....گفتم چیزی بین ما نیس...باشه هم مگه باید به تو جواب پس بدم...؟هان‌...؟
سامیار با اخم پاشد رفت...
تو دلم یه غمه عجیبی بود...آرتین چرا به من محل نمیداد...نکنه داره با من بازی میکنه...این دفعه دیگه واقعا بیخیالش..میشم..
بسه هرچی بازیم داده...
من پسرای زیادیو ...اذیت کردمو..ردشون کردم...ولی چرا نمیتونم ارتینو کنترل کنم...
داشتیم میرفتیم سمته فرودگاه....
هندزفریمو در اوردمو آهنگ گذاشتم
فکر میکردم اون یه ذره آدمه...
رفتو تنها شد دلم یه عالمه...
البته تا اونجایی که...یادمه
هرچی خوردم از این دله ...سادمه
من
خسته شدم از آداما...و طعنه هاشون...
خسته شدم..از اومدنو رفتناشون..
خستم از...خیابونو ..پیاده روهاش
زت که خواسته بودم مراقبم باش...
چقدر تنهام تنهام...تنهام..
چقدر سرده بی تو دستام....
تو حاله خودم بودم....که مهماندارا داشتن...
اموزشه چتر نجاتو میدادن...
خیلی سفر بهم خوش گذشت یه جاهاییش عالی...یه جاهاییشم افتضاح
خیره شده بودم...به پنجره...چقدر ترسناک بود تو شب...
نگااهم افتاد به بغل دستیم....
متسفانه همون جاهای قبل شده بود...
ارتین حتی نگاهم بهم نمیکرد...
سلین عقبه ما خیلی خوشحال بود...معلوم بود که....
دیگه نباید محله سگم به ارتین میدادم...
ولی...تو خودم خیلی عذاب میکشیدم بخاطر رفتاره ارتین....
بایدهرجور شده...ارتینو از فکرم بریزم بیرون...
ولی میتونست بهم بگه که بخاطر درمانه سلینه
..بگه واسه چه دلیلی بهم..محل نمیزاره...
خدایااااا....پس اون مهتاب مغرور کوششش...
آرتین به من علاقه نداره...مگه زوره خب...
به منم که حرفی نزده..که بهم علاقه داره یاـ...
داشت گریم میگرفت...
رفتاراش واسم خیلی...قشنگ بود..
انگار با بقیه واسم فرق داشت.....
با اینکه از محسن لرستانی خوشم نمیومد...ولی یه اهنگشو خیلی دوست داشتم چون بعضی جاهاش حرفه خودمه
همه تویه خوابه نازو...
منم به فکره چشمای نازه تو...
به یاده روزایی که من...میرقصیدم..ه
دیدگاه ها (۱۹)

رمان عشق بی مقدمهنفس گیر ترین دقایق...نتونست بمونه عاشق...با...

رمان عشق بی مقدمهسامیار منو هول داد توی....آب.....که فهمید.....

با پا محکم زدم توی شکمش...جا خالی دادمو فرار کردم...موندم چج...

آخر وقت بود دیگه نزدیکای برگشت به خونه ، قندم افتاده بود به ...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

لبخند قاتلپارت³⁵ویو سلینتمام شب فقط به اون دو پیام فکر می‌کر...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 213♡⁠。⁠)باهم هم...

سلام به همگییییییی اقا من برگشتمممم حضور داشتما ولی خب فعال ...

هیچ وقت از خودم خوشم نیومده هیچوقت چون همیشه تو همچی افتضاح ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:6ویو «علی»رفتم سر کلاس اولین چیزی...

گاهی شنیدن یه کلمه...باعث میشه تموم بشی!یه حرفایی مثل سیلی م...

برای رفع مشکل باز نشدن سایت ایتچ..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط