{ Winter } pt 7
دکتر : اگه ضربان قلبش بالا تر از ۲۰۰ بره میمیره ...فورا به امگا خبر کنین ، سریع !
.
پرستار ها سری تکان دادن و از اتاق بیرون رفتن و تنها یک پرستار که دست راست دکتر بود موند و شوک الکتریکی به آلفا ی روی تخت میداد ؛ پرستار ها به کسی که به نظر امگا میآمد نزدیک میشدن اما هیچ کدوم امگا نبودن . یا آلفا بودن یا بتا یا دلتا . که یهو فلیکس با نگرانی به سمت یکی از پرستار ها اومد و با بغض داخل صداش گفت :
# م...من..یه امگا ام .....
پ : اوکی ، لطفا دنبالم بیا . فقط تو می تونی نجاتش بدی ....
فلیکس سری تکان داد و با پرستار وارد اتاقی شدن که هیون جین داخلش بود . فلیکس روی صندلی کنار تخت هیون جین نشست و رایحه اش رو آزاد کرد و با دوتا دست کوچیک و لطیفش یکی از دستای هیون جین رو داخل آغوش گرم دستاش قرار داد و منتظر بود . پنج دقیقه گذشت که یهو ضربان قلب آلفا کم کم پایین اومد و آروم شد ، انگار آلفا تونسته بود توسط بویایی قوی ای که داشت تونسته بود رایحه ی امگای مورد علاقه اش رو حس کنه و استشمام کنه . دکتر به پرستار های داخل اتاق اشاره کرد که برن بیرون تا آلفا و امگا باهم تنها باشن....
.
فلیکس همچنان دست آلفا رو داخل دستای کوچیکش داشت که یهو با صدایی که شنید از خلسه ی افکارش بیرون اومد و به آلفای روبه روش نگاه کرد...
× یونگبوک....دستم داره درد میگیره ، کمتر فشارش بده...
# ه..هیون...جین !؟
.
امگا که متوجه شده بود آلفا به هوش اومده و تقریبا حالش خوبه سریعا دستش رو از دست آلفا جدا کرد و از روی صندلی بلند شد و به آلفا پشت کرد و شروع به گریه کردن کرد .
.
.
ویوهیونجین
وقتی دیدم با به هوش اومدم دستش رو از دستم جدا کرد و شروع به گریه کرد قلبم درد گرفت . دستم رو روی سمت چپ سینه ام فشردم . از روی تخت بیمارستان بلند شدم و سرم رو از رگ دستم جدا کردم و به سمت جثه ی ریز فلیکس هجوم بردم و از پشت داخل آغوش کشیدم...
× لطفا...گریه نکن..من معذرت می خوام .
# تو...هق..هیچ..هق..کاری نکردی..هق..که بخوای..هق هق ...معذرت خواهی کنی...
پسر بزرگ تر پسر کوچیک تر رو به سمت خودش کرد و لب زد
× چرا من خیلی کارا کردم ، من فکر میکردم مقصر اون اتفاق تو بودی ، به خاطر همین باهات سرد رفتار کردم . فکر میکردم اگه اون روز تو بهم اعتراف نمیکردی من بهم نمیزنم اما...اشتباه میکردم ، ببخشید..
امگا با حرف هایی که پسر روبه روش بهش میزد حلقه ای چشم هایش رو فرا گرفت و خودش رو داخل آغوش آلفای روبه روش گم کرد و شروع کرد به اشک ریختن . اشک هایی که مدت ها بود می خواست رهاشون کنه .
.
.
.
ادامه دارد
.
پرستار ها سری تکان دادن و از اتاق بیرون رفتن و تنها یک پرستار که دست راست دکتر بود موند و شوک الکتریکی به آلفا ی روی تخت میداد ؛ پرستار ها به کسی که به نظر امگا میآمد نزدیک میشدن اما هیچ کدوم امگا نبودن . یا آلفا بودن یا بتا یا دلتا . که یهو فلیکس با نگرانی به سمت یکی از پرستار ها اومد و با بغض داخل صداش گفت :
# م...من..یه امگا ام .....
پ : اوکی ، لطفا دنبالم بیا . فقط تو می تونی نجاتش بدی ....
فلیکس سری تکان داد و با پرستار وارد اتاقی شدن که هیون جین داخلش بود . فلیکس روی صندلی کنار تخت هیون جین نشست و رایحه اش رو آزاد کرد و با دوتا دست کوچیک و لطیفش یکی از دستای هیون جین رو داخل آغوش گرم دستاش قرار داد و منتظر بود . پنج دقیقه گذشت که یهو ضربان قلب آلفا کم کم پایین اومد و آروم شد ، انگار آلفا تونسته بود توسط بویایی قوی ای که داشت تونسته بود رایحه ی امگای مورد علاقه اش رو حس کنه و استشمام کنه . دکتر به پرستار های داخل اتاق اشاره کرد که برن بیرون تا آلفا و امگا باهم تنها باشن....
.
فلیکس همچنان دست آلفا رو داخل دستای کوچیکش داشت که یهو با صدایی که شنید از خلسه ی افکارش بیرون اومد و به آلفای روبه روش نگاه کرد...
× یونگبوک....دستم داره درد میگیره ، کمتر فشارش بده...
# ه..هیون...جین !؟
.
امگا که متوجه شده بود آلفا به هوش اومده و تقریبا حالش خوبه سریعا دستش رو از دست آلفا جدا کرد و از روی صندلی بلند شد و به آلفا پشت کرد و شروع به گریه کردن کرد .
.
.
ویوهیونجین
وقتی دیدم با به هوش اومدم دستش رو از دستم جدا کرد و شروع به گریه کرد قلبم درد گرفت . دستم رو روی سمت چپ سینه ام فشردم . از روی تخت بیمارستان بلند شدم و سرم رو از رگ دستم جدا کردم و به سمت جثه ی ریز فلیکس هجوم بردم و از پشت داخل آغوش کشیدم...
× لطفا...گریه نکن..من معذرت می خوام .
# تو...هق..هیچ..هق..کاری نکردی..هق..که بخوای..هق هق ...معذرت خواهی کنی...
پسر بزرگ تر پسر کوچیک تر رو به سمت خودش کرد و لب زد
× چرا من خیلی کارا کردم ، من فکر میکردم مقصر اون اتفاق تو بودی ، به خاطر همین باهات سرد رفتار کردم . فکر میکردم اگه اون روز تو بهم اعتراف نمیکردی من بهم نمیزنم اما...اشتباه میکردم ، ببخشید..
امگا با حرف هایی که پسر روبه روش بهش میزد حلقه ای چشم هایش رو فرا گرفت و خودش رو داخل آغوش آلفای روبه روش گم کرد و شروع کرد به اشک ریختن . اشک هایی که مدت ها بود می خواست رهاشون کنه .
.
.
.
ادامه دارد
- ۲.۴k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط