{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲

پارت ۲


ویو ا.ت


فضای بینمون کمی آروم شده بود

با دستم آروم اشک هایی که روی گونم ریخته شده بود رو پاک کردم

نگاهی به جین انداختم ، داشت منو نگاه میکرد

همینکه میخواستم حرفی بزنم ، صدای مادرجین صحبتم رو قطع کرد

ناخداگاه استرسی بهم وارد شد

مادر جین : چرا اومدید داخل حیاط ؟

از استرس آستین های دستم رو داخل مشتم گرفتم

جین آروم لب زد : مامان ا.ت حالش خوب نیست ، ما میریم

نگاهم رو از جین گرفتم و به مادرش دادم
کمی نگرانی داخل چشماش بود

مادر جین : اوه عزیزم ، چی شده ؟

همینکه خواستم جوابش رو بدم ، جین شروع به حرف زدن کرد

جین سمتم اومد و دستم رو گرفت

جین : مامان گفتم که زیاد حالش خوب نیست ، ما میریم

دستم رو محکم تر گرفت و به سمت ماشین شروع به راه رفتن کرد

گوشه لباسش رو آروم کشیدم

ا.ت : جین زشته ، مادرت اونجا وایساده بود

جین : اشکال نداره عزیزم ، الان مهم حال توعه

لبخند محوی به حرفش زدم

در ماشین رو برام باز کرد

آروم نشستم داخل ماشین



جین شروع به حرکت کرد

سرم رو روی پنجره ی ماشین گذاشتم و چشمام رو بستم

چند دقیقه بعد دست جین آروم روی رون پام نشست

چشمام رو باز کردم و سرم رو سمتش برگردوندم

لحظه ای نگاهم کرد و لبخند شیطونی زد

از لبخندش فهمیدم باز قراره شروع کنه و به گفتن شوخی های بی‌مزه ، برای بهتر کردن حال من

ا.ت : جین الان واقعا حوصله ی شوخی ندارم


آه آرومی کشید

جین : عزیزم ، بهت گفتم که قول میدم مشکلت حل بشه

ا.ت : آخه چجوری ؟

جین : می‌برمت پیش دکتر های خوب ، بالاخره یه روشی برای درمانت پیدا میشه عزیزم

ا.ت : یعنی میتونم درمان بشم ؟


چند لحظه گذشت اما جوابم رو نداد
انگار خودشم مطمئن نبود درمان میشم یا نه ، بعد از چند لحظه با دودلی گفت

جین : عزیزم مطمئنم راهی برای درمانت هست


نمیدونستم باید به حرفش اعتماد کنم یا نه
اما راه دیگه ای به جز اعتماد کردن نداشتم

ادامه ی مسیر با سکوت گذشت ، از اون سکوت هایی که دلت میخواست حرف بزنی اما حس میکردی اگه سکوت کنی بهتره

بعد از چند دقیقه به خونه رسیدیم

بی حوصله از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم

جلو تر از جین وارد خونه شدم

با قدم های سریع به سمت اتاق رفتم و لباس مجلسیم رو با تیشرت و شلواری عوض کردم

در حال درآوردن اکسسوری های طلاییم بودم که چشمم به بیبی چک روی میز افتاد ، همونی که دیشب باهاش تست دادم اما جوابش منفی شد

لایه ای اشک داخل چشمام حلقه زد

همیشه عاشق بچه بودم ، همیشه آرزوم این بود بچم رو در آغوش بگیرم

اما الان حس میکنم تمام رویاهام از بین رفته


نفس عمیقی کشیدم و از اتاق خارج شدم


جین روی مبل نشسته بود و داشت با تلفن صحبت میکرد

با دیدنم از روی مبل بلند شد و سمتم اومد

همینطور که داشت با تلفن حرف میزد ، اشک های روی گونم رو پاک کرد و در آغوشم گرفت

آروم روی موهام دست میکشید

اینقدر خسته بودم که حتی اهمیت نمیدادم داره در مورد چه موضوعی پشت تلفن صحبت می‌کنه

بعد از چند دقیقه تلفن رو قطع کرد

آروم بوسه ای روی موهام گذاشت

جین : گریه نکن عزیزم

چیزی نگفتم

آروم و نرم شروع به صحبت کرد

جین : یکی از دوستام بود ، قبلا به خاطر باردار نشدن همسرش به یه دکتر داخل توکیو مراجعه میکرد
گفت که دکتر خوبی بود و بعد از چند ماه مراجعه مشکل همسرش حل شد و تونست باردار بشه

ا.ت : یعنی منم میتونم ؟

جین : حتما عزیزم

داخل دلم کلمه ای رو زمزمه کردم ، امیدوارم...


محکم‌تر بغلش کردم و سرم رو روی شونه هاش گذاشتم



ادامه دارد .....

ببخشید دیر شد .

داخل کامنتا نظرتون رو راجب این پارت بگید 😊
دیدگاه ها (۲۶)

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۷ بعد از پاشدم لباسمو عوض کر...

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

سناریو جدید

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای آزار دهنده ی زنگ ساعت گوشیم ، دستم رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط