𝗈𝗇𝖾 𝗌𝗁𝗎𝗍:
𝗈𝗇𝖾 𝗌𝗁𝗎𝗍:
"𝖾𝗇𝖽𝗂𝗇𝗀 𝖺𝗋𝗍"
𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋: @choi_so_a
𝗉𝖺𝗋𝗍: 𝟸 (𝖾𝗇𝖽)
𝗁𝗒𝗎𝗇𝗃𝗂𝗇: -
__________
کنار جسم فلیکس روی لبه ی تخت نشست و به ارومی لب زد:
-فرشته ی من... با من ازدواج میکنی...؟
هیچ جوابی نگرفت... هیچوقت فکرش رو هم نمیکرد که اینطوری از فلیکس خواستگاری بکنه... همیشه تصور میکرد یه روز لحظه ی غروب... داخل پارک... یا خونه ای که پر از گلبرگ های رزه از فلیکس خواستگاری میکنه و فلیکس با ذوق جواب بله رو بهش میده...؛
حتی تصورش رو هم نمیکرد که وقتی فلیکس رو کشته، از جسمش خواستگاری بکنه...!
با صدایی که غم درونش موج میزد، زمزمه کرد:
-سکوتت رو بله در نظر میگیرم...!
دست ظریف فلیکس رو بالا اورد و انگشتر رو وارد انگشت باریک فلیکس کرد...؛
انگشتر خودش رو هم دستش کرد و به دستهاشون خیره شد...؛
دست فلیکس رو بوسید و به لبهاش خیره شد...؛ جلوی رفت...
لبهاش رو اهسته روی لب های فلیکس گذاشت و نرم بوسیدش...!
٭٭٭
دست فلیکس رو مرتب کنار بدنش قرار داد و بلند شد؛ از بالا به اون مجسمه ی باشکوه نگاه کرد... زیباترین تابلوی نقاشی ای بود که هیونجین به عمرش دیده بود...!
بومش رو اورد و از فلیکس روی تخت نقاشی کشید...؛ و یه متن پشت بومش یادگاری گذاشت...! درنهایت با پایان کارش، نفس عمیقی کشید و لب زد:
-یادته گفتم پای قولم میمونم...؟
قوطی رو بار کرد و همه ی قرص ها رو خورد...!
-اینم قولم... حالا هردومون باهم میمیریم...!
با دکتر تماس گرفت و گفت یکی اینجا حالش بده و ادرس خونش رو داد!
نمیخواست وقتی جنازه هاشون فاسد شده بود دکتر ها برسن... فلیکس باید وقتی که در زیبا ترین حالت خودش قرار داشت پیدا میشد...!
کم کم بیحال شد... نفس هاش به شماره افتاده بود و چشم هاش رو به سیاهی میرفتن...؛ پس مرگ همچین احساسی داشت...!
″پس از چند لحظه... نقاش از روی سه پایه اش به زمین افتاد و نفس هاش قطع شدن...!
اون هم همراه فرشتش رفت...!″
٭٭٭
متنی که پشت بومش نوشت این بود:
"فرشته ی من؛
من کشتمت چون تو زیادی واسه ی بود داخل این دنیا معصوم و پاک بودی...؛
نمیخواستم دست این دنیای کثیف بهت برسه...!
ولی میدونی حسرت چیو میخورم...؟
حسرت این رو که هیچوقت نتونستم موقع خواستگاری چشمهات رو ببینم...؛
حسرت اینکه وقتی حلقه رو داخل انگشتت قرار دادم نتونستم نبض دستت رو زیر پوستم احساس کنم...؛
حسرت اینکه نتونستم ضربان قلبت رو داخل اغوشم حس کنم...؛
حسرت اینکه بوسه های اخرمون یکطرفه بود...؛
و در نهایت...
حسرت اینکه هرگز قرار نیست هم رو ببینیم...!
از کاری که کردم پشیمون نیستم...؛ هنوزم معتقدم کارم درست بوده...؛ ولی...
لطفا من رو بخاطر کارم ببخش!
همش از روی عشق بود...!
عاشقتم فرشته ی خوشگلم...؛
دوست دار تو...
هوانگ هیونجین "
__________
𝗍𝗁︎𝖾 𝖾𝗇𝖽... :)
"𝖾𝗇𝖽𝗂𝗇𝗀 𝖺𝗋𝗍"
𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋: @choi_so_a
𝗉𝖺𝗋𝗍: 𝟸 (𝖾𝗇𝖽)
𝗁𝗒𝗎𝗇𝗃𝗂𝗇: -
__________
کنار جسم فلیکس روی لبه ی تخت نشست و به ارومی لب زد:
-فرشته ی من... با من ازدواج میکنی...؟
هیچ جوابی نگرفت... هیچوقت فکرش رو هم نمیکرد که اینطوری از فلیکس خواستگاری بکنه... همیشه تصور میکرد یه روز لحظه ی غروب... داخل پارک... یا خونه ای که پر از گلبرگ های رزه از فلیکس خواستگاری میکنه و فلیکس با ذوق جواب بله رو بهش میده...؛
حتی تصورش رو هم نمیکرد که وقتی فلیکس رو کشته، از جسمش خواستگاری بکنه...!
با صدایی که غم درونش موج میزد، زمزمه کرد:
-سکوتت رو بله در نظر میگیرم...!
دست ظریف فلیکس رو بالا اورد و انگشتر رو وارد انگشت باریک فلیکس کرد...؛
انگشتر خودش رو هم دستش کرد و به دستهاشون خیره شد...؛
دست فلیکس رو بوسید و به لبهاش خیره شد...؛ جلوی رفت...
لبهاش رو اهسته روی لب های فلیکس گذاشت و نرم بوسیدش...!
٭٭٭
دست فلیکس رو مرتب کنار بدنش قرار داد و بلند شد؛ از بالا به اون مجسمه ی باشکوه نگاه کرد... زیباترین تابلوی نقاشی ای بود که هیونجین به عمرش دیده بود...!
بومش رو اورد و از فلیکس روی تخت نقاشی کشید...؛ و یه متن پشت بومش یادگاری گذاشت...! درنهایت با پایان کارش، نفس عمیقی کشید و لب زد:
-یادته گفتم پای قولم میمونم...؟
قوطی رو بار کرد و همه ی قرص ها رو خورد...!
-اینم قولم... حالا هردومون باهم میمیریم...!
با دکتر تماس گرفت و گفت یکی اینجا حالش بده و ادرس خونش رو داد!
نمیخواست وقتی جنازه هاشون فاسد شده بود دکتر ها برسن... فلیکس باید وقتی که در زیبا ترین حالت خودش قرار داشت پیدا میشد...!
کم کم بیحال شد... نفس هاش به شماره افتاده بود و چشم هاش رو به سیاهی میرفتن...؛ پس مرگ همچین احساسی داشت...!
″پس از چند لحظه... نقاش از روی سه پایه اش به زمین افتاد و نفس هاش قطع شدن...!
اون هم همراه فرشتش رفت...!″
٭٭٭
متنی که پشت بومش نوشت این بود:
"فرشته ی من؛
من کشتمت چون تو زیادی واسه ی بود داخل این دنیا معصوم و پاک بودی...؛
نمیخواستم دست این دنیای کثیف بهت برسه...!
ولی میدونی حسرت چیو میخورم...؟
حسرت این رو که هیچوقت نتونستم موقع خواستگاری چشمهات رو ببینم...؛
حسرت اینکه وقتی حلقه رو داخل انگشتت قرار دادم نتونستم نبض دستت رو زیر پوستم احساس کنم...؛
حسرت اینکه نتونستم ضربان قلبت رو داخل اغوشم حس کنم...؛
حسرت اینکه بوسه های اخرمون یکطرفه بود...؛
و در نهایت...
حسرت اینکه هرگز قرار نیست هم رو ببینیم...!
از کاری که کردم پشیمون نیستم...؛ هنوزم معتقدم کارم درست بوده...؛ ولی...
لطفا من رو بخاطر کارم ببخش!
همش از روی عشق بود...!
عاشقتم فرشته ی خوشگلم...؛
دوست دار تو...
هوانگ هیونجین "
__________
𝗍𝗁︎𝖾 𝖾𝗇𝖽... :)
- ۲۶۸
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط