^فیک جونگکوک^(پارت۳)
______________
چند ساعت پیش… کی فکرشو میکرد که الان توی این لامبورگینیِ لعنتی باشم؟
دور تا دورم رو مردای غریبه گرفتن؛ حتی اسمشون رو هم نمیدونم.
اون برگه سیاهه… اون متن لعنتی که بابام نوشته بود، اولین نویسنده زندگیِ من بود. حالا… نویسنده بعدی کیه؟
چند ساعت دیگه… کی میدونه چی پیش رومه؟
به یه خلأ کشیده میشم که انتهای تاریکیش معلوم نیست؟
یا تهِ اون تاریکی، کسی ایستاده که قراره منو از این سیاهی مطلق به یه نورِ ناشناخته بکشونه؟
کسی نمیدونه…
حتی من هم نمیدونم.
واقعا… نفس کشیدن تا یک دقیقه دیگه تضمین شدست؟
بعید میدونم…
اصلا همین الانشم حس میکنم دارم خفه میشم؛ بین این دوتا غولِ بیشاخودم، که یکی پشت فرمون نشسته و دیگری کنارش. من هم بین این دوتا گیر افتادم.
خواستم لبم رو گاز بگیرم، تا شاید یه کلمهای از دهنم خارج بشه، اما صدای برخورد ناگهانی لاستیکها با آسفالت، کل حنجرهام رو جوید. انگار اون صدا، تمام حرفهایی که میخواستم بزنم رو توی خودش خفه کرد.
"پیاده شین."
مردی که کنار راننده نشسته بود، با صدایی که تهش یه جور احترامِ ناخواسته بود، اینو گفت.
سرم رو به علامت تایید تکون دادم.
منتظر موندم تا یکیشون پیاده شه، اما بعد یادم اومد که منظورش “شما” بوده، نه فقط من.
باز هم تعجب کردم. چرا اینقدر با احترام باهام حرف میزد؟
انگار تا حالا کسی منو اینطوری صدا نکرده بود.
وقتی پیاده شدم، منظره پیش روم اونقدر خیرهکننده بود که دهنم از تعجب باز مونده بود.
یه عمارتِ غولپیکر؛ نماش از سنگهای سفید و خاکستریِ براق ساخته شده بود.
اینجا دیگه کجا بود؟
مطمئناً شبیه هیچکدوم از جاهایی که تا حالا توی زندگیم دیده بودم نبود.
حتی توی فیلما هم اینقدر واقعی به نظر نمیرسید.
فضاش…
کاملاً با اون چیزی که تمام عمرم تجربه کرده بودم، فرق داشت.
همونطور که داشتم به اون عمارت عظیم که نمیدونستم متعلق به کیه خیره میشدم، صدای همون مرد کنار راننده، رشتهی افکارم رو پاره کرد:
"چرا اینجا وایسادین؟"
ناخودآگاه سرم رو خاروندم و بهش گفتم:
"منتظرم چمدونم رو بدین ببرم."
یه لحظه، شک رو توی چشمهاش دیدم.
انگار حرفم براش عجیب بود.
ولی خیلی زود، نگاهش عوض شد.
"چرا شما ببرین خانم؟ما باید بیاریم. بفرمایین، آقا منتظرن!"
آه… پس صاحب اصلی اینجا یه آقاست.
این مردای هیکلی، با همهی اون ظاهر ترسناکشون، چقدر با ملاحظه بودن.
باورم نمیشد.
امیدوارم اون آقا هم مثل خودشون باشه…
یه سوال بزرگ، که تا عمق وجودم رو میلرزوند، توی ذهنم وول میخورد:
چرا؟
چرا با کسی که باباش تو قمار باخته، اینقدر محترمانه رفتار میکنن؟
چرا چمدونم رو اونا باید بیارن؟
و مهمتر از همه… چرا بهم گفت “خانم”؟
اصلاً… چیکارم دارن؟
چه بلایی قراره سرم بیاد؟
این عمارتی که الان جلومه…
برخلاف ظاهر باشکوهش…
آیا قراره منو به رسوایی بکشونه؟
قراره چهرهای رو ببینم که سالها کابوسِ هر شبم میشه؟
آیا این همون خلائیه که چند دقیقه پیش قلبمو سوزوند؟
همین عمارت…؟
______________
ادامه دارد...
چند ساعت پیش… کی فکرشو میکرد که الان توی این لامبورگینیِ لعنتی باشم؟
دور تا دورم رو مردای غریبه گرفتن؛ حتی اسمشون رو هم نمیدونم.
اون برگه سیاهه… اون متن لعنتی که بابام نوشته بود، اولین نویسنده زندگیِ من بود. حالا… نویسنده بعدی کیه؟
چند ساعت دیگه… کی میدونه چی پیش رومه؟
به یه خلأ کشیده میشم که انتهای تاریکیش معلوم نیست؟
یا تهِ اون تاریکی، کسی ایستاده که قراره منو از این سیاهی مطلق به یه نورِ ناشناخته بکشونه؟
کسی نمیدونه…
حتی من هم نمیدونم.
واقعا… نفس کشیدن تا یک دقیقه دیگه تضمین شدست؟
بعید میدونم…
اصلا همین الانشم حس میکنم دارم خفه میشم؛ بین این دوتا غولِ بیشاخودم، که یکی پشت فرمون نشسته و دیگری کنارش. من هم بین این دوتا گیر افتادم.
خواستم لبم رو گاز بگیرم، تا شاید یه کلمهای از دهنم خارج بشه، اما صدای برخورد ناگهانی لاستیکها با آسفالت، کل حنجرهام رو جوید. انگار اون صدا، تمام حرفهایی که میخواستم بزنم رو توی خودش خفه کرد.
"پیاده شین."
مردی که کنار راننده نشسته بود، با صدایی که تهش یه جور احترامِ ناخواسته بود، اینو گفت.
سرم رو به علامت تایید تکون دادم.
منتظر موندم تا یکیشون پیاده شه، اما بعد یادم اومد که منظورش “شما” بوده، نه فقط من.
باز هم تعجب کردم. چرا اینقدر با احترام باهام حرف میزد؟
انگار تا حالا کسی منو اینطوری صدا نکرده بود.
وقتی پیاده شدم، منظره پیش روم اونقدر خیرهکننده بود که دهنم از تعجب باز مونده بود.
یه عمارتِ غولپیکر؛ نماش از سنگهای سفید و خاکستریِ براق ساخته شده بود.
اینجا دیگه کجا بود؟
مطمئناً شبیه هیچکدوم از جاهایی که تا حالا توی زندگیم دیده بودم نبود.
حتی توی فیلما هم اینقدر واقعی به نظر نمیرسید.
فضاش…
کاملاً با اون چیزی که تمام عمرم تجربه کرده بودم، فرق داشت.
همونطور که داشتم به اون عمارت عظیم که نمیدونستم متعلق به کیه خیره میشدم، صدای همون مرد کنار راننده، رشتهی افکارم رو پاره کرد:
"چرا اینجا وایسادین؟"
ناخودآگاه سرم رو خاروندم و بهش گفتم:
"منتظرم چمدونم رو بدین ببرم."
یه لحظه، شک رو توی چشمهاش دیدم.
انگار حرفم براش عجیب بود.
ولی خیلی زود، نگاهش عوض شد.
"چرا شما ببرین خانم؟ما باید بیاریم. بفرمایین، آقا منتظرن!"
آه… پس صاحب اصلی اینجا یه آقاست.
این مردای هیکلی، با همهی اون ظاهر ترسناکشون، چقدر با ملاحظه بودن.
باورم نمیشد.
امیدوارم اون آقا هم مثل خودشون باشه…
یه سوال بزرگ، که تا عمق وجودم رو میلرزوند، توی ذهنم وول میخورد:
چرا؟
چرا با کسی که باباش تو قمار باخته، اینقدر محترمانه رفتار میکنن؟
چرا چمدونم رو اونا باید بیارن؟
و مهمتر از همه… چرا بهم گفت “خانم”؟
اصلاً… چیکارم دارن؟
چه بلایی قراره سرم بیاد؟
این عمارتی که الان جلومه…
برخلاف ظاهر باشکوهش…
آیا قراره منو به رسوایی بکشونه؟
قراره چهرهای رو ببینم که سالها کابوسِ هر شبم میشه؟
آیا این همون خلائیه که چند دقیقه پیش قلبمو سوزوند؟
همین عمارت…؟
______________
ادامه دارد...
- ۴۹.۴k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط