شاهکاری به نام دروغ

🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت بیست و هفتم🔍
این قسمت=[خانه عنکبوت]

عمارت تهیونگ دیگه برام اون عمارت ترسناک سابق نبود. حالا شبیه به یه میدون مین بود که هر قدمی که برمی‌داشتم، ممکن بود من رو هوا بفرسته.
به محض اینکه از ماشین پیاده شدیم،هانا مثل یه سایه‌ی شیک و سمی از توی عمارت بیرون اومد. با اون لباس شب گرون‌قیمتش و نگاهی که داشت سوراخم می‌کرد.

«تهیونگ! خدای من...شنیدم بهتون حمله شده! حالت خوبه؟»

تهیونگ حتی نگاهش هم نکرد. فقط با یه حرکت دست، بادیگاردها رو کنار زد.

-"برو کنار هانا. الان حوصله‌ی هیچ‌کس رو ندارم."

هانا که انگار از بی‌محلی تهیونگ آتیش گرفته بود، نگاهش چرخید سمت من. چشماش ریز شد، انگار تونست اضطراب لعنتی رو که توی چهرم بود بخونه.

«و تو... خدمتکار دست‌وپاچلفتی. باز هم خرابکاری کردی؟ شنیدم توی مهمانی آبروریزی راه انداختی.»

داشتم می‌سوختم. می‌خواستم یه جواب دندون‌شکن بهش بدم، اما تموم حواسم پیش اون شنود لعنتی بود که وسط اون مهمونی شلوغ افتاده بود. اگه کسی پیداش کرده بود چی؟اگه الان افتاده بود دست تهیونگ؟
تهیونگ مکث کرد. بدون اینکه برگرده، با صدایی که مثل یخ سرد بود،گفت:

-"هانا، برو تو. یونسو... تو با من بیا دفترم."

پاهام سست شد. دفترش؟ یعنی فهمیده؟
وارد دفتر شدیم. اتاق مثل همیشه تاریک و پر از بوی سیگار و چرم نو بود. تهیونگ رفت پشت میز بزرگش نشست و بدون اینکه چیزی بگه، یه چیزی رو از جیب کتش درآورد و کوبید روی میز.
صدای فلز روی چوب.
شنود لعنتیم بود. مچاله شده و له شده، ولی کاملا قابل تشخیص.

-"این رو توی سالن پیدا کردم. دقیقا همون‌جایی که تو...افتادی."

دنیام برای یه لحظه ایستاد. تهیونگ یه نیشخند خطرناک زد، تکیه داد به صندلیش و دست‌هاش رو توی هم قفل کرد.

-"حالا می‌خوام بدونم... این اسباب‌بازی جاسوسی، قراره چه چیزی رو به کی مخابره کنه؟ چون اگه یه ثانیه طول بکشه که بهم راستش رو بگی، قول نمی‌دم اون دست‌هایی که این رو نگه می‌داشت، سالم بمونه."

#A_masterpiece_called_a_lie

عرررررر پارت جدید رو بالاخره گزاشتم😅🥳
دیدگاه ها (۳)

حس میکنم به پوستر جدید عادت ندارید ....

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

پارت ۲۲

dark life = 40

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

چند پارتی جیمین پارت هشتم

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

پارت ۵۰دو هفته از خاکسپاری گذشته بود. تهیونگ و رزا بی‌سروصدا...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط