پارت ۲۱

بعد از رقص، خاله‌ی تهیونگ اومد سمتمون. با لبخند گرمی گفت:
~ تهیونگ، تصمیم گرفتم. یه هفته بیاید عمارت من. یه‌کم هوا عوض شه. روآن هم بهتره یه جای جدید رو ببینه.

تهیونگ اخم کرد.
& خاله، من کار دارم.

~ (با لحن جدی) کارت رو بذار کنار. یه هفته. همین. یا می‌خوای من ناراحت شم؟

تهیونگ مکث کرد. بعد آهی کشید.
& باشه.

قلبم لرزید. یه هفته دور از این عمارت؟ دور از این اتاق سرد؟ دور از این راهروهای تاریک؟

خاله‌ش برگشت سمتم. دستم رو گرفت.
& روآن جان برو آماده شو

· چ..چشم

صبح روز بعد، ماشین مشکی جلوی عمارت ایستاد. تهیونگ سوار شد. من هم سوار شدم. کنارش. سرد. مثل همیشه. ولی این بار، یه چیز فرق داشت. یه هفته قرار بود کنارش باشم. بدون تنبیه. بدون لوسی. بدون اون عمارت لعنتی.

ماشین راه افتاد. از پنجره به بیرون نگاه کردم. عمارت تهیونگ کوچیک و کوچیک‌تر می‌شد. انگار یه زندان داشت از پشت سرم دور می‌شد.

تهیونگ بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:
& (آروم) به خاله‌م چیزی نگو. درباره‌ی... ما.

· ب... بله.

& (مکث کرد) و بدون که این یه هفته هم مثل قبل می‌مونه. من عوض نمی‌شم.

سرم رو تکون دادم. ولی یه چیزی تو دلم می‌گفت که شاید، فقط شاید، این سفر یه چیز رو عوض کنه
دیدگاه ها (۱۰)

dark life = 40

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

🌸 زندگی، همین لحظه‌های کوچیک و قشنگه…همین شکفتن یه گل،همین ل...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 14 چند لحظه دیگه نگاهم ک...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆به طبقه‌ی پایین رسیدیم.تهیونگ ...

سناریو تهیونگ

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.20(روایت از زبان ا.ت)...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۳۴: «دعوای کوچیک» 🤍🖤آتسوشی و آکوتاگاوا س...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p20بعد تایید تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط