{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤پارت نوزدهم🖤

🖤پارت نوزدهم🖤
《رمان زمستون❄》
نیکا: بچها ی چیزی سفارش بدیم؟
متین: اره سفارش بدیم..
کارکنان: چی میل دارید؟
ارسلان: دیانا تو چی میخوری؟
دیانا: فقط ی دونه اب معدنی
ارسلان: همین؟...منم ی قهوه تلخ میخوام
متین: منم ی اب پرتغال
نیکا: منم ی شیک نوتلا
کارکنان: عمر دیگه؟
_نه مرسی
متین: خب چه خبرا ارسلان از مهدیه چه خبر؟
نیکا: با حرف متین دیانا سرشو کرد تو گوشی و به صندلی تکیه داد فک کنم این بچه داره گرفتار میشه
ارسلان: بد نیس
دیانا: نیکا میشه ی لحظه همراهم بیای؟
ارسلان: کجا؟
دیانا: با نیکا کار دارم ...
از کافه زدم بیرون نیکاهم پشت سرم اومد..
نیکا: جانم دیا؟
دیانا: دو تا خبر دارم یکیش خوبه یکیش بد
نیکا: خبر بد؟
دیانا: ممدرضا داره بر میگرده ایران
نیکا: چیییی؟
دیانا: ایندفعه قصدش جدیه نمیدونم چجوری ردش کنم
نیکا: بگو ارسلان شوهرته
دیانا: فک کردی به همین سادگیاس زندگیمو سیاه میکنه بعد شیش ماه ک ارسلان از زندگیم بره بیرون نمیتونم هیچکاری کنم:)
نیکا: خبر خوب؟
دیانا: فردا تولد ارسلانه
نیکا: تو از کجا میدونی؟
دیانا: ناسلامتی به صورت سوری اسمم تو شناسنامشه
نیکا: ممدرضا کی میاد ایران ؟
دیانا: تو کافه بهم پیام داد...هفته دیگ
دیدگاه ها (۲۳)

Love you پارت شونزدهم&ارع فک کنم-هوف همش تقصیر منه&نه اینجور...

★ازدواج اجباری...p²یونگی:صبح کنار هانا از خواب بیدار شدم...خ...

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part6دستمو گرفت و به سمت نه صندلی نه دیو...

ددی مافیاپارت ۷________________________🌜🌕🌛__________________...

فیک کوک پارت ¹⁴ویو ا.ت باورم نمیشد که اعتراف کرده بود ، اون ...

۹۰ لایک و ۱۲۰ کام و ۳۰ بازنشر ۱۰ فالوکم کم میخوام لایک هارو ...

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط