فیک یونگی 2
وقتی طلاق گرفتید ولی بچه دارید به هم برمیگردید
فصل 2 پارت 23
که یهو یه فکری به ذهنم رسید
اگه تا حالا دوبار تونستم اتو عاشق خودم کنم و کاری کردم که
یه بار منو ببخشه مطمئنا بازم اگه تلاش کنم میتونمبازم این کارو بکنم
مخصوصا اگه واقعیتو بهش بگم و ماجرای سوپرایزو بفهمه شانس
بیشتری دارم
من واقعا نمیتونم دوباره از دستش بدم
وگرنه میمیرم منم نمیتونم بدون اون به زندگی ادامه بدم
ولی قبلش باید بهش کمی زمان بدم تا خودشو پیدا کنه
یک هفته بعد
الان یک هفته از اون روز میگذره و بالاخره میخوام تموم ماجرارو بهش بگم
اما خیلی میترسم تو همین یک خیلی باها سرد رفتار میکرد
و بهم اهمیت نمیداد
تو اتاقش بود رفتم داخل در زدم رفتم داخل
ات : چی میخوای ( سرد )
یونگی : میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم
ات : چه حقیقتی ( کنجکاو )
یونگی : راستش ات من هیچوقت نمیخواستم باهات سرد بشم
میدونم خیلی سختت بود ولی برای منم سخت بود
و شروع کرد به تعریف کردن کل ماجرا از اول و با جزئیات
یونگی : و خب من اون روزم داشتم میبردمتون به جای سوپرایز اما اون
اتفاقات افتاد بقیشم خودت خوب میدونی
ات : ولی حق ننداشتی اینقدر سرد بشی
یونگی : میدونم میدونم زیاده روی کردم
یونگی : امیدوارم منو ببخشی و بتونیم دوباره به زندگیه شادمون ادامه
بدیم ( شروع کرد به بیصدا گریه کردن )
ات وقتی اشکای یونگی رو دید قلبش به رحم اومد
نتونست اشک ریختن معشوقشو تحمل کنه
اروم رفت بغلش کرد
یک بغل اروم اما پر از حرف های زده نشده و عشق نابود نشدنی
ات : ششش اروم باش گریه نکن
ات : من خیلی وقت پیش بخشیدمت فقط میخواستم ببینم چیکار
میکنی
یونگی : واقعا یعنی واقعا تونستی منو ببخشی ( بغض کیوت )
ات : اره پیشی کوچولو
ات : ولی دوباره باید برامون سوپرایز امده کنی کلی هدیه بگیری و
راضیمون کنی البته بدون سرد شدن
یونگی : قبوله هرچی شما امر کنی تا وقتی تو عاشقم باشی حاضرم هرکاری برات بکنم
یونگی : راستی سوپرایزه هنوز سر جاشه هنوز اجازه ندادم خرابش کنن
ات : پس میتونیم امشب ببینیمش ؟
یونگی : معلومه
ادامه دارد
راستی پارت بعدی پارت اخره
ممون میشم حمایت کنید
@sehr.darya
فصل 2 پارت 23
که یهو یه فکری به ذهنم رسید
اگه تا حالا دوبار تونستم اتو عاشق خودم کنم و کاری کردم که
یه بار منو ببخشه مطمئنا بازم اگه تلاش کنم میتونمبازم این کارو بکنم
مخصوصا اگه واقعیتو بهش بگم و ماجرای سوپرایزو بفهمه شانس
بیشتری دارم
من واقعا نمیتونم دوباره از دستش بدم
وگرنه میمیرم منم نمیتونم بدون اون به زندگی ادامه بدم
ولی قبلش باید بهش کمی زمان بدم تا خودشو پیدا کنه
یک هفته بعد
الان یک هفته از اون روز میگذره و بالاخره میخوام تموم ماجرارو بهش بگم
اما خیلی میترسم تو همین یک خیلی باها سرد رفتار میکرد
و بهم اهمیت نمیداد
تو اتاقش بود رفتم داخل در زدم رفتم داخل
ات : چی میخوای ( سرد )
یونگی : میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم
ات : چه حقیقتی ( کنجکاو )
یونگی : راستش ات من هیچوقت نمیخواستم باهات سرد بشم
میدونم خیلی سختت بود ولی برای منم سخت بود
و شروع کرد به تعریف کردن کل ماجرا از اول و با جزئیات
یونگی : و خب من اون روزم داشتم میبردمتون به جای سوپرایز اما اون
اتفاقات افتاد بقیشم خودت خوب میدونی
ات : ولی حق ننداشتی اینقدر سرد بشی
یونگی : میدونم میدونم زیاده روی کردم
یونگی : امیدوارم منو ببخشی و بتونیم دوباره به زندگیه شادمون ادامه
بدیم ( شروع کرد به بیصدا گریه کردن )
ات وقتی اشکای یونگی رو دید قلبش به رحم اومد
نتونست اشک ریختن معشوقشو تحمل کنه
اروم رفت بغلش کرد
یک بغل اروم اما پر از حرف های زده نشده و عشق نابود نشدنی
ات : ششش اروم باش گریه نکن
ات : من خیلی وقت پیش بخشیدمت فقط میخواستم ببینم چیکار
میکنی
یونگی : واقعا یعنی واقعا تونستی منو ببخشی ( بغض کیوت )
ات : اره پیشی کوچولو
ات : ولی دوباره باید برامون سوپرایز امده کنی کلی هدیه بگیری و
راضیمون کنی البته بدون سرد شدن
یونگی : قبوله هرچی شما امر کنی تا وقتی تو عاشقم باشی حاضرم هرکاری برات بکنم
یونگی : راستی سوپرایزه هنوز سر جاشه هنوز اجازه ندادم خرابش کنن
ات : پس میتونیم امشب ببینیمش ؟
یونگی : معلومه
ادامه دارد
راستی پارت بعدی پارت اخره
ممون میشم حمایت کنید
@sehr.darya
- ۲۶.۵k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط