{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 49

پارت 49

🌷 ویو آت

هانا آروم نزدیکم شد و گفت:

هانا:
ـ آت، میشه یه لحظه باهام بیای؟ یه چیزی می‌خوام بهت بگم.

آت:
ـ باشه...

هانا منو کمی از بقیه دور کرد.

هانا چند لحظه نگام کرد و گفت:

هانا:
ـ تو درباره یورا چیزی نمی‌دونی، نه؟

آت:
ـ چی رو؟ 🤨

هانا:
ـ اینکه اون قراره با ته نامزد بشه.

همین یه جمله کافی بود تا لبخند از روی صورتم محو بشه...

آت:
ـ می‌دونم...

هانا:
ـ پس بهتره خودتو درگیرش نکنی. یورا نامزد تهه و احتمالاً خانواده‌هاشون هم تصمیمشونو گرفتن.

چشمام پر از اشک شد.

آت:
ـ من... من فقط...

نتونستم ادامه بدم.

اشک‌هام یکی‌یکی پایین اومدن. سرمو پایین انداختم و با دست اشکامو پاک کردم.

آت:
ـ چرا باید این‌قدر سخت باشه؟... 🥺💔

هانا:
ـ آت...

آت:
ـ من نمی‌خواستم ناراحت بشم... ولی نمی‌تونم جلوشو بگیرم.

همون لحظه جیا که متوجه شده بود ازمون دور شدیم، خودش رو به ما رسوند.

جیا:
ـ آت! 😭

وقتی صورتمو دید، سریع کنارم اومد.

جیا:
ـ آروم باش... گریه نکن، باشه؟ 🥺💜

آت:
ـ نمی‌تونم...

جیا دستمو گرفت و آروم گفت:

جیا:
ـ بیا بریم یه جای آروم‌تر. اینجا جلوی همه گریه نکن.

آت سرمو تکون دادم.

آت:
ـ باشه...

جیا دستمو گرفت و با خودش برد.

🌿 ویو ته

از دور دیدم جیا آت رو با خودش برد.

چهره‌ی آت هنوز توی ذهنم بود...

چرا گریه می‌کرد؟

و چرا وقتی یورا کنارم ایستاده بود، آت اون‌طوری ساکت شد؟

نمی‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده، ولی یه حس عجیبی داشتم...

🌷 ویو آت

من و جیا برگشتیم پیش بقیه.

سعی کردم خودمو عادی نشون بدم، ولی چشمام هنوز قرمز بود.

جیا کنارم موند و آروم گفت:

جیا:
ـ اگه دوباره ناراحت شدی، بهم بگو. تنها نمونی. 💜

آت:
ـ ممنون جیا... 🥺
وقتی نشستیم یورا گفت

یورا:
ـ آت، میشه باهات حرف بزنم؟

آت:
ـ بگو.

یورا با یه لبخند گفت:

یورا:
ـ من و ته قراره نامزد کنیم، پس بهتره با ته این‌قدر صمیمی نباشی.

چند لحظه سکوت کردم.

بعد اشکامو پاک کردم و مستقیم توی چشم‌های یورا نگاه کردم.

آت:
ـ اولاً، تا وقتی خود ته چیزی بهم نگفته، فکر نمی‌کنم لازم باشه تو برای رابطه‌ی من و اون قانون تعیین کنی.

یورا:
ـ یعنی چی؟

آت:
ـ یعنی اینکه نامزدی شما هنوز اتفاق نیفتاده. پس بهتره به جای اینکه برای من تعیین تکلیف کنی، اول مطمئن بشی خود ته هم همینو می‌خواد.

چهره‌ی یورا تغییر کرد.

یورا:
ـ ته بالاخره نامزد منه!

آت با صدای آروم اما محکم گفت:

آت:
ـ و من برای چیزی که برام مهمه، راحت کنار نمی‌کشم.

جیا با تعجب نگام کرد.

آت:
ـ اگه چیزی رو واقعاً بخوام، براش تلاش می‌کنم تا بهش برسم. نه اینکه با حرف بقیه کنار بکشم. 🌷

یورا:
ـ تو داری با من رقابت می‌کنی؟

آت:
ـ من با کسی رقابت نمی‌کنم. فقط اجازه نمی‌دم کسی به جای من تصمیم بگیره.

چند ثانیه سکوت سنگینی بینمون افتاد.

🌿 واکنش اعضا

جین با چشم‌های گرد شده به جیمین نگاه کرد.

جین:
ـ اوووو... 😳

جیمین:
ـ این دیگه جواب بود! 😂

جونگ‌کوک:
ـ من جای یورا بودم دیگه چیزی نمی‌گفتم. 😭😂

جین:
ـ آت امروز خیلی جدی شده! 😂

جیا با افتخار کنار آت ایستاد.

جیا:
ـ اینه آت خودمون! 😭💜

لیام چیزی نگفت، فقط با نگرانی به آت نگاه کرد.

لیام:
ـ آت... خوبی؟

آت:
ـ آره. الان بهترم.

اما ته از همه ساکت‌تر بود...

🌿 ویو ته

تمام حرف‌های آت رو شنیده بودم.

وقتی گفت:

«اگه چیزی رو واقعاً بخوام، براش تلاش می‌کنم تا بهش برسم.»

یه لحظه نگاهم روی آت موند.

نمی‌دونستم چرا قلبم این‌قدر بی‌قرار شده...

از طرفی حرف‌های یورا اذیتم می‌کرد، از طرف دیگه نمی‌تونستم نگاه آت رو از ذهنم بیرون کنم.

یورا کنارم ایستاد و گفت:

یورا:
ـ ته، چیزی نمی‌گی؟

نگاهش کردم.

ته:
ـ چی باید بگم؟

یورا:
ـ درباره‌ی حرف‌های آت...

چند لحظه سکوت کردم.

بعد فقط گفتم:

ته:
ـ آت خودش می‌دونه چی می‌خواد.

همه با تعجب نگام کردن.

جین زیرلب گفت:

جین:
ـ اووووه... این یکی دیگه چی بود؟ 👀😂

جیا آروم لبخند زد و به آت نگاه کرد.

آت هم برای چند لحظه مستقیم به من نگاه کرد...

چشم تو چشم شدیم.

هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم.

اما اون نگاه کوتاه، انگار هزار تا حرف نگفته داشت... 💜🥺

✨ ادامه دارد...
پارت بعد چی میشه حتما حتما نظر بدید
دیدگاه ها (۲۵)

𐙚🦋 پارت سوم — «یه قدم تا شکست» 🦋𐙚ویو آتروز بعد، دوباره بعد ا...

𐙚🦋 پارت دوم — «شروع دردسر» 🦋𐙚ویو آتاز دفتر بیرون اومدم و بدو...

پارت 48,🌷 ویو آترفتم سمت داییم و گفتم:آت:ـ داییییی! 🥺💜دایی:ـ...

پارت سوم | پشت نگاه سردت 🦋ویو آتصبح با صدای زنگ گوشی از خواب...

پشت نگاه سردت — پارت ۱۲ویو مدیرمدیر فیلم رو دید و چند دقیقه ...

پارت چهارم | پشت نگاه سردت 🦋ویو آتهمراه جیا وارد کلاس شدیم و...

پارت 46🌲 ویو آتآت با خنده گفت:ـ باشه دایی 😂🌿 ویو تهنمی‌دونم ...

╭─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╮💜 پارت 47 💜╰─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╯📚 ویو آت | کلاسجیا آر...

پشت نگاه سردت — پارت هفتم ویو صبح آتصبح از خواب بیدار شدم و ...

🌸 پارت 27 — ویو آت 🌸فردا صبح...از خواب بیدار شدم، لباس پوشید...

پارت ۳۱🌧️ ویو آتبا هیون‌وو داشتم می‌رفتم سمت کلاس که صدای ته...

پارت پنجم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط