پارت ۱۸ — این بار نوبت یورا بود

پارت ۱۸ — این بار نوبت یورا بود

درگیری بالاخره نزدیک صبح تمام شد.

راهزن‌ها عقب‌نشینی کرده بودند و سربازهای باقی‌مانده مشغول بررسی اطراف روستا بودند. چند نفر از مردم هم برای کمک به زخمی‌ها بیرون آمده بودند.

اما یورا هنوز کنار یونگی نشسته بود.

زخم او جدی بود و بهتر بود هرچه زودتر به یک پزشک می‌رسید، ولی تا رسیدن پزشک روستا، کاری جز بستن زخم و مراقبت از او نمی‌شد انجام داد.

یونگی چشم‌هایش را باز کرد.

«هنوز اینجایی؟»

یورا که مشغول مرتب کردن پارچه‌ها بود، گفت: «نه، روحم اینجاست.»

یونگی چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد، برخلاف انتظار یورا، لبخند خیلی کوتاهی زد.

«خیلی بامزه‌ای.»

یورا برگشت سمتش.

«تو زخمی‌ای و هنوز داری مسخره‌م می‌کنی؟»

«داشتم تشکر می‌کردم.»

«این شکلی؟»

یونگی چیزی نگفت.

یورا دوباره مشغول کارش شد.

چند دقیقه سکوت بینشان افتاد.

بعد یونگی آرام گفت: «چرا کمکم کردی؟»

یورا دست از کار کشید.

«چون زخمی بودی.»

«ممکن بود خطرناک باشه.»

«خب، بود.»

«با این حال اومدی.»

یورا کمی مکث کرد.

«نمی‌تونستم بیام و ولت کنم.»

یونگی دیگر چیزی نگفت.

اما آن جمله را جدی گرفت.

چند ساعت بعد، پزشک روستا رسید و وضعیت یونگی را بررسی کرد. گفت زخم عمیق نیست، اما باید چند روز استراحت کند.

یونگی خواست همان روز روستا را ترک کند.

پزشک مخالفت کرد.

«اگر حرکت کنید، وضعیتتون بدتر می‌شه.»

یونگی اخم کرد.

یورا از کنار در گفت:

«بالاخره یکی پیدا شد که بتونه بهت بگه نه.»

یونگی نگاهی به او انداخت.

«ظاهراً تعدادشون داره زیاد می‌شه.»

یورا خندید.

برای اولین بار، خنده‌شان طبیعی بود.

نه از روی رودربایستی.

نه برای اینکه اتفاقی افتاده باشد.

فقط چون کنار هم احساس راحتی بیشتری می‌کردند.

آن روز، یونگی هنوز همان ارباب مین بود.

با همان جایگاه، همان مسئولیت‌ها و همان فاصله‌ای که میان او و بیشتر مردم وجود داشت.

اما برای یورا، دیگر فقط «ارباب مین» نبود.

و برای یونگی هم، یورا دیگر فقط دختری نبود که یک روز در بازار با او بحث کرده بود.

این تغییر کوچک، از همان شب شروع شده بود.
دیدگاه ها (۴)

...پارت اول...

قسمت بیست و پنج

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد، دوباره سوار اتو...

#سناریو #اد__𝑱𝒆𝒏𝒏𝒊𝒆 🍙🖤وقتی تو خواب نفسمون بالا نمیاد و اونا ...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۹ | سلیطه درون آ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

گربه‌ای در نیمکت کناری...

^.The Law of Violence.^

همسر پادشاه مین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط