نگاه نفرت انگیز
نگاه نفرت انگیز
,, Hateful look ,,
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒
با کمک آمرلا لباس سلطنتی رو پوشیدم موهام رو مرتب کردم و تاجم رو سرم گذاشتم (اسلاید بعدی)
حالا همه چیز آماده بود و همه منتظر بودن روی تختم نشسته بودم صدای در اومد مهمان ها وارد شدن
جئون : اوه کیم خوشحالم می بینمت مرد
کیم : جئون چقدر موهات سفید شده (با خنده شوخی)
جئون :والا منم دختری به با نمکی دختر تو داشتم یه لاخ موی سفید هم نداشتم
کیم : بسوز جئون تو از نعمت دختر داشتن محرومی و من و نعمت پسر داشتن
جئون : بیا این پسر من مال تو دختر تو مال من
کیم : هعی قبوله (خنده)
آمرلا: بانو وقتشه بیاین پایین
الیزابت: باشه
خیلی آروم و خانومانه از پله ها پایین می اومدم لحظه ای همه محو من بودن که فردی سکوت رو شکست
جئون : دختر تو تاوان کدوم کار خوبم بودی که خدا تو رو بهم هدیه داده
جونگکوک :( توی دلش) شروع شد
الیزابت: نظر لطف شماست سرورم
پدربزرگ: (داخل دلش) ورپریده عجب دلبری می کنه الحق که به دختر خودم رفته
جئون : بیا بشین دخترم سر پایی اذیت میشی
~الیزابت کنار پدرش نشست و پدرش دستشو گرفت و با دست دیگر پشت دخترک را نوازش می کرد که دخترکش احساس امنیت کنه و خجالت نکشه
پدربزرگ: نظرتون چیه تاریخ عروسی رو مشخص کنیم
الیزابت کوچک ترین نگاهی به پسر رو به روش نه انداخت و سرش رو پایین انداخت
بعد از گفت و گو و کلی بگو مگو تاریخ عروسی برای
بیست روز بعد افتاد تا پسر و دختر باهم آشنا شوند و وقت بگذرانند
,, Hateful look ,,
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒
با کمک آمرلا لباس سلطنتی رو پوشیدم موهام رو مرتب کردم و تاجم رو سرم گذاشتم (اسلاید بعدی)
حالا همه چیز آماده بود و همه منتظر بودن روی تختم نشسته بودم صدای در اومد مهمان ها وارد شدن
جئون : اوه کیم خوشحالم می بینمت مرد
کیم : جئون چقدر موهات سفید شده (با خنده شوخی)
جئون :والا منم دختری به با نمکی دختر تو داشتم یه لاخ موی سفید هم نداشتم
کیم : بسوز جئون تو از نعمت دختر داشتن محرومی و من و نعمت پسر داشتن
جئون : بیا این پسر من مال تو دختر تو مال من
کیم : هعی قبوله (خنده)
آمرلا: بانو وقتشه بیاین پایین
الیزابت: باشه
خیلی آروم و خانومانه از پله ها پایین می اومدم لحظه ای همه محو من بودن که فردی سکوت رو شکست
جئون : دختر تو تاوان کدوم کار خوبم بودی که خدا تو رو بهم هدیه داده
جونگکوک :( توی دلش) شروع شد
الیزابت: نظر لطف شماست سرورم
پدربزرگ: (داخل دلش) ورپریده عجب دلبری می کنه الحق که به دختر خودم رفته
جئون : بیا بشین دخترم سر پایی اذیت میشی
~الیزابت کنار پدرش نشست و پدرش دستشو گرفت و با دست دیگر پشت دخترک را نوازش می کرد که دخترکش احساس امنیت کنه و خجالت نکشه
پدربزرگ: نظرتون چیه تاریخ عروسی رو مشخص کنیم
الیزابت کوچک ترین نگاهی به پسر رو به روش نه انداخت و سرش رو پایین انداخت
بعد از گفت و گو و کلی بگو مگو تاریخ عروسی برای
بیست روز بعد افتاد تا پسر و دختر باهم آشنا شوند و وقت بگذرانند
- ۲۰۶
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط