{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فکر کنم ظهر عاشورا بود.

فکر کنم ظهر عاشورا بود.
همه رفته بودند.
قاسم، علی اکبر،و علی اصغر،
عباس وقتی می رفت دست نداشت
برای مولا تکان دهد. کاش امام یک پیاله آب داشت تا پشت پایش بریزد!
حالا امام دیگر مانده بود که شال بندد و ندایی مبهم!
" هل من ناصر ینصرنی"
که گفت که صدائی نشنید.
و کمر بند شهادت محکم.
غروب عاشورا بود.
ذوالجناح آرام و خسته کنار خیمه ایستاد.
بدون سوار،
بدون سپه سالار،
زینب مانده بود،
با یک شام غریب،
رقیه ، هنوز بهانه بابا را می گرفت.!( روز نامه خراسان)
فکر کنیم امروز هم ظهر عاشورا است. صدای هیئت بلند است« وای حسین کشته شد»
تو سینه می زنی، زنجیر می زنی،مشکی پوش شده ای،زنگ موبایلت را عوض کرده ای، تو شده ای علمدار هیئت،تو پای دیگ ایستاده ای،نذر کرده ای،نذری را هم می زنی،تو هنوز برای مظلومیت اهل دل اشک می ریزی، اشکت از روی معرفت است، وشعارت از روی شعور....
شمائی که محرم و صفر را زنده نگه داشته ای ، دست مرا بگیر . من جا مانده ام توی این ترافیک بی کسی.!
کیست که مرا یاری دهد!؟
دیدگاه ها (۱)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

➖#امام_زمان علیه‌السّلام در کلام امام رضا علیه‌السّلام ...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

به #نماز اول وقت و جماعت، بسیار اهمیت می‌داد و اکثر اوقات در...

➖#امام_زمان علیه‌السّلام در کلام امام رضا علیه‌السّلام ...

مردی که در کنارم بود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط