( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۹۸
سپس به پشت اش ایستاد و خم شد تا گونش را ببوسه ولی در کمال بی توجه ای به جونگکوک صورتش را به طرف دیگه ای چرخاند ... تهیونگ ریز نگاهش کرد و یوری با تأسف سری تکون داد اون سوک تو حال خودش با غذا بازی میکرد و جیمین دست به سینه نشسته بود چرا این فرد در این شرایط خوشحال بود ... چرا از دعوا جونگکوک و هاری راضی بود .. ؟
جونگکوک به شدت سخت آب دهنش را قورت داد و در کنار جیمین و یوری نشست بلافاصله تنها یک تیکه ای از پیتزا را برداشت و نگاه آرامی به همسرش دوخت ... ٫ اوف جونگکوک تو چاله ای که خودت کندی افتادی ٫ کلافه با خودش گفت
سپس لیوان سوجو را برداشت و جرعی ای را ازش خورد ...
و این بود در سالن و آشپزخانه سکوت همین .. کسی نبود چیزی بگه یا چیزی بگویید ولی .. هاری از درون داشت خورد میشد .. و در ذهنش به خودش فوش های میداد همش حس میکرد کسی را همراهش نداشت مخصوصا در این آپارتمان این یک جور تصوری ای بود که بر هر آدمی میآمد ولی گاهی انسان ها بیشتر به این مریضی مبتلا میشدن وقت های هم که کسی بهش اهمیت میداد این خودش و ذهنش بود که بهش میگفت ٫ نه من هیچ کسیو ندارم اونا فقد دارن ظاهر سازی میکنند هیچ کس ترو دوست ندارم من هیچکسو ندارم من مادرمو داشتم فقد اون دوستم داشت نه کسی دیگه ای نه جونگکوک.. نه هم داداش خودم هیچ کسیو ندارم ٫ در ذهنش میگفت و برای خودش درست میکرد بغضبدی به گولش چنگ زد ولی این ها همش تقصیر جونگکوک و جیمین میبود ..
جونگکوکی که باید به خوبی از زنش محافظت میکرد تا همچنین حسی پیدا نکنه ... ولی جیمین که باید گذشته را فراموش میکرد و به خواهرش رسیدگی میکرد ... ؟
کم کم بغض کرد و چشم هایش پر از اشک شد و در ذهنش مرور کرد ٫ بیا هاری اینم از زندگی تو .. ولی من دختری نیستم که گریه کنم ٫ سخت آب دهن و همراه با بغض اش را قورت داد و ریلکس ارنج هایش را روی میز گذاشت دست هایش را بهم قفل کرد و زیر چونش ...
هاری : چرا ساکت هستین
خشم از تن صداش هم معلوم بود ... تمام هر ۵ جفت چشم روی هاری دوخته شدن حتی شوکه هم از این کلمه هاری بودن ...
یوری نرم خندید ولی چیزی نگفت جونگکوک با لحن ناراحتی گفت
پارت ۹۸
سپس به پشت اش ایستاد و خم شد تا گونش را ببوسه ولی در کمال بی توجه ای به جونگکوک صورتش را به طرف دیگه ای چرخاند ... تهیونگ ریز نگاهش کرد و یوری با تأسف سری تکون داد اون سوک تو حال خودش با غذا بازی میکرد و جیمین دست به سینه نشسته بود چرا این فرد در این شرایط خوشحال بود ... چرا از دعوا جونگکوک و هاری راضی بود .. ؟
جونگکوک به شدت سخت آب دهنش را قورت داد و در کنار جیمین و یوری نشست بلافاصله تنها یک تیکه ای از پیتزا را برداشت و نگاه آرامی به همسرش دوخت ... ٫ اوف جونگکوک تو چاله ای که خودت کندی افتادی ٫ کلافه با خودش گفت
سپس لیوان سوجو را برداشت و جرعی ای را ازش خورد ...
و این بود در سالن و آشپزخانه سکوت همین .. کسی نبود چیزی بگه یا چیزی بگویید ولی .. هاری از درون داشت خورد میشد .. و در ذهنش به خودش فوش های میداد همش حس میکرد کسی را همراهش نداشت مخصوصا در این آپارتمان این یک جور تصوری ای بود که بر هر آدمی میآمد ولی گاهی انسان ها بیشتر به این مریضی مبتلا میشدن وقت های هم که کسی بهش اهمیت میداد این خودش و ذهنش بود که بهش میگفت ٫ نه من هیچ کسیو ندارم اونا فقد دارن ظاهر سازی میکنند هیچ کس ترو دوست ندارم من هیچکسو ندارم من مادرمو داشتم فقد اون دوستم داشت نه کسی دیگه ای نه جونگکوک.. نه هم داداش خودم هیچ کسیو ندارم ٫ در ذهنش میگفت و برای خودش درست میکرد بغضبدی به گولش چنگ زد ولی این ها همش تقصیر جونگکوک و جیمین میبود ..
جونگکوکی که باید به خوبی از زنش محافظت میکرد تا همچنین حسی پیدا نکنه ... ولی جیمین که باید گذشته را فراموش میکرد و به خواهرش رسیدگی میکرد ... ؟
کم کم بغض کرد و چشم هایش پر از اشک شد و در ذهنش مرور کرد ٫ بیا هاری اینم از زندگی تو .. ولی من دختری نیستم که گریه کنم ٫ سخت آب دهن و همراه با بغض اش را قورت داد و ریلکس ارنج هایش را روی میز گذاشت دست هایش را بهم قفل کرد و زیر چونش ...
هاری : چرا ساکت هستین
خشم از تن صداش هم معلوم بود ... تمام هر ۵ جفت چشم روی هاری دوخته شدن حتی شوکه هم از این کلمه هاری بودن ...
یوری نرم خندید ولی چیزی نگفت جونگکوک با لحن ناراحتی گفت
- ۱۶.۴k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط