{محکوم به لمس }
{محکوم به لمس }
part ۱۸ 杂交种
خدمتکاران بادیگارد ندیمه ها همه وقتی آنها را میدیدن تعظیم طولانی میکردند و هیچ حرفی پشت آرو
دختر با لحن شیطونی که مخصوص خودش بود لب زد : وقتی کنار تو راه میرم همه بهم احترام میزارن و پشت سرم حرف نمیزنند از این به بعد همش پشت سرم بیا
خنده شیطونی کرد اما جیمین جدی و با نفوذ یک آدم مقام دار قدم برمیداشت: تو باید عقب تر از من راه بری این قانونه
آرو پوف کلافه ای کشید هنوزم همانطور عقب عقب راه میرفت جیمین واقعا نمیتوانست این دختر رو درک کنه!.
چطور میتونست همه قانون ها رو زیره پا بزاره دختر سرکش
با صدای نسبتاً خشنی نجوا کرد : آرو تو باید با وقار تر رفتار کنی و منو به اسم صدا نزنی
دختر با پوزخند خنده داری گفت : بیخیال جیمین اینقدر سخت گیر نباش
همه کسانی که آن طرف بودن با شنیدن اسم رییس جوان از زبان آن دختره دو رگه خشک شون زد هیچکس چنان جرعتی نداشت
آرو وقتی سکوت جیمین را دید بازم شوخ گفت : جیمین ..جیمین ..جیمین ...همش اسمش را صدا میزد تا حرصش را دربیارد اما مرد در کمال جدیت آرام بود دختر دست برنداشت بازم با صدای بلند گفت : جیمین جیمین..جیم
لحظه ای با خالی شدن زمین زیر پایش از ترس جیغ کوتاهی کشید و حرفش را خورد اما جیمین سریعتر دستش را دور کمر سریع زن سرکش اش حلقه کرد و به خودش نزدیک کرد
تا از دریاچه ای که دقیقاً پشت سرش بود محفوظ بماند
آرو با ترس و هل پلک زد دست هایش را روی شانه های جیمین گذاشته بود یه لحظه غرق نگاه کردن هم شدند
قلب آرو تند میزد و مردمک چشم هایش تند میچرخید
افکار دخترانه اش با شنیدن صدای جدی جیمین از هم پاشید : از این به بعد منو به اسم صدا نمیزنی وگرنه دفعه بعد نمیگیرمت خانم کوچولوی من
آرو با اینکه لپ هایش گل افتاده بود بازم کم نیاورد و با همان صدای تند و تیزش جواب داد : خوب نگیر منم همش جیمین صدات میزنم
جیمین جدی دست های که دور کمرش حلقه کرده بود را شل کرد و باعث افتادنش اما آرو دو دستی بهش چسپید و با صدای التماس مانند گفت: باشه باشه دیگه نمیگم فقط منو ننداز توی آب یه عالمه وقت گذاشتن تا آمادم کنن
جیمین خبیث لبخند پنهانی زد و با یه حرکت او را از لبه دریاچه به طرف دیگری آورد با برداشتند دست هاش
داخل جیب شلوار مشکی اش گذاشت با ابهت یک دبیر کل کشور نجوا کرد : دردسر درست نکن و برو قصر ما
جیمین نگاه جدی به قیافه اخموی زنش انداخت و آنجا را ترک کرد آرو با حرص پشت سرش گفت : جیمین ..جیمین
حرصی پایش را به زمین کوبید تا اینکه می با مهربانی تعظیم کرد : بانو بهتره برگردیم قصر شما
آرو با حرص جلو قدم برداشت درحینی که راه میرفت خطاب به می گفت : این جیمین خیلی با من بد رفتار میکنه
می درحینی که پشت سرش راه میرفت با خنده پنهانی گفت : وای بانو هیچکس جز شما تاحالا نتونسته با رییس جوان اینجوری حرف بزنه
آرو که روحیه گرفت با لبخند خبیثی گفت : همینه باید من با بقیه برای فرق داشته باشم مرد پرو من زنشم
با اعتماد به نفس به سمت قصرش میرفت مثل همیشه هیچ کدوم از خدمه ها احترام نمیگذاشتند برعکس پشت سرش حرف هم میزندن ..: چه رویی داره که توی قصر میگرده
آرو با شنیدن صدای ندیمه با لبخندی سمتش برگشت : ببینم تو چیزی گفتی میخواهی اینا رو جلوی جیمین هم بگی؟
ندیمه با شنیدن اسم رییس جوان با ترس به دیگری زل زد و بدون گفتن حرف دیگری از آنجا رفت آرو هم با حرص به اتاقش رفت ...
....
با پوشیدن لباس خواب سفید همراه رو پوش بلند روی تخت دراز کشید چراغ ها خاموش بودند و تنها چند شمع روشنای میساخت
تا پلک رو هم گذاشت تخت تکان خورد و حضور جیمین را حس کرد به پهلو سمتش چرخید و منتظر حرفی از جانب او بود اما جیمین همچنان رویه سقف دراز کشیده چشم هایش بسته بود آرو کمی نزدیکش شد و بهش نگاه میکرد : جیمین من نمیتونم برم قصر پدرم ؟
جیمین چشم بسته جدی گفت : بعدن درموردش حرف میزنیم
پارت پوف کلافه ای کشید و لب هایش آویزان شدند پشت کرد بهش دلتنگ برادرش شده بود..
part ۱۸ 杂交种
خدمتکاران بادیگارد ندیمه ها همه وقتی آنها را میدیدن تعظیم طولانی میکردند و هیچ حرفی پشت آرو
دختر با لحن شیطونی که مخصوص خودش بود لب زد : وقتی کنار تو راه میرم همه بهم احترام میزارن و پشت سرم حرف نمیزنند از این به بعد همش پشت سرم بیا
خنده شیطونی کرد اما جیمین جدی و با نفوذ یک آدم مقام دار قدم برمیداشت: تو باید عقب تر از من راه بری این قانونه
آرو پوف کلافه ای کشید هنوزم همانطور عقب عقب راه میرفت جیمین واقعا نمیتوانست این دختر رو درک کنه!.
چطور میتونست همه قانون ها رو زیره پا بزاره دختر سرکش
با صدای نسبتاً خشنی نجوا کرد : آرو تو باید با وقار تر رفتار کنی و منو به اسم صدا نزنی
دختر با پوزخند خنده داری گفت : بیخیال جیمین اینقدر سخت گیر نباش
همه کسانی که آن طرف بودن با شنیدن اسم رییس جوان از زبان آن دختره دو رگه خشک شون زد هیچکس چنان جرعتی نداشت
آرو وقتی سکوت جیمین را دید بازم شوخ گفت : جیمین ..جیمین ..جیمین ...همش اسمش را صدا میزد تا حرصش را دربیارد اما مرد در کمال جدیت آرام بود دختر دست برنداشت بازم با صدای بلند گفت : جیمین جیمین..جیم
لحظه ای با خالی شدن زمین زیر پایش از ترس جیغ کوتاهی کشید و حرفش را خورد اما جیمین سریعتر دستش را دور کمر سریع زن سرکش اش حلقه کرد و به خودش نزدیک کرد
تا از دریاچه ای که دقیقاً پشت سرش بود محفوظ بماند
آرو با ترس و هل پلک زد دست هایش را روی شانه های جیمین گذاشته بود یه لحظه غرق نگاه کردن هم شدند
قلب آرو تند میزد و مردمک چشم هایش تند میچرخید
افکار دخترانه اش با شنیدن صدای جدی جیمین از هم پاشید : از این به بعد منو به اسم صدا نمیزنی وگرنه دفعه بعد نمیگیرمت خانم کوچولوی من
آرو با اینکه لپ هایش گل افتاده بود بازم کم نیاورد و با همان صدای تند و تیزش جواب داد : خوب نگیر منم همش جیمین صدات میزنم
جیمین جدی دست های که دور کمرش حلقه کرده بود را شل کرد و باعث افتادنش اما آرو دو دستی بهش چسپید و با صدای التماس مانند گفت: باشه باشه دیگه نمیگم فقط منو ننداز توی آب یه عالمه وقت گذاشتن تا آمادم کنن
جیمین خبیث لبخند پنهانی زد و با یه حرکت او را از لبه دریاچه به طرف دیگری آورد با برداشتند دست هاش
داخل جیب شلوار مشکی اش گذاشت با ابهت یک دبیر کل کشور نجوا کرد : دردسر درست نکن و برو قصر ما
جیمین نگاه جدی به قیافه اخموی زنش انداخت و آنجا را ترک کرد آرو با حرص پشت سرش گفت : جیمین ..جیمین
حرصی پایش را به زمین کوبید تا اینکه می با مهربانی تعظیم کرد : بانو بهتره برگردیم قصر شما
آرو با حرص جلو قدم برداشت درحینی که راه میرفت خطاب به می گفت : این جیمین خیلی با من بد رفتار میکنه
می درحینی که پشت سرش راه میرفت با خنده پنهانی گفت : وای بانو هیچکس جز شما تاحالا نتونسته با رییس جوان اینجوری حرف بزنه
آرو که روحیه گرفت با لبخند خبیثی گفت : همینه باید من با بقیه برای فرق داشته باشم مرد پرو من زنشم
با اعتماد به نفس به سمت قصرش میرفت مثل همیشه هیچ کدوم از خدمه ها احترام نمیگذاشتند برعکس پشت سرش حرف هم میزندن ..: چه رویی داره که توی قصر میگرده
آرو با شنیدن صدای ندیمه با لبخندی سمتش برگشت : ببینم تو چیزی گفتی میخواهی اینا رو جلوی جیمین هم بگی؟
ندیمه با شنیدن اسم رییس جوان با ترس به دیگری زل زد و بدون گفتن حرف دیگری از آنجا رفت آرو هم با حرص به اتاقش رفت ...
....
با پوشیدن لباس خواب سفید همراه رو پوش بلند روی تخت دراز کشید چراغ ها خاموش بودند و تنها چند شمع روشنای میساخت
تا پلک رو هم گذاشت تخت تکان خورد و حضور جیمین را حس کرد به پهلو سمتش چرخید و منتظر حرفی از جانب او بود اما جیمین همچنان رویه سقف دراز کشیده چشم هایش بسته بود آرو کمی نزدیکش شد و بهش نگاه میکرد : جیمین من نمیتونم برم قصر پدرم ؟
جیمین چشم بسته جدی گفت : بعدن درموردش حرف میزنیم
پارت پوف کلافه ای کشید و لب هایش آویزان شدند پشت کرد بهش دلتنگ برادرش شده بود..
- ۳.۱k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط