اهی کشیدم بازگلویم به خارش افتاده بود.نخواستم خلوتش رابره
اهی کشیدم بازگلویم به خارش افتاده بود.نخواستم خلوتش رابرهم زنم دیدن باران ارامش میکرد.پشت به اوکردم وبه سوی دراتاق پیش میرفتم که ناگهان صدای مهیب رعدوبرق شروع شد وبه همراه ان برق قطع شد ازترس جیغ بلندی کشیدم وامیر راصدازدم.
نترس من اینجام
تن صدایش ارامش عجیبی بهم داد.درهمان حال ایستادم وبا فندکی که داشت توانست مرا پیدا کند.دستم راگرفت انقدرمحکم که فکرکردم که الان است که استخوان هایم بشکند.مراروی تخت نشاندوشمعی روشن کرد وان رارو درروی من گرفت با ان وضع موجود ازاینکه با اوتنها بودم ترسیدم نگاهم رابه زیر انداختم .
گفت:
ازاینکه با من تنها هستی میترسی اینطور نیست؟
ازاینکه سریع توانسته بود فکرم رابخواندبهت زده شدم بادستپاچگی جواب دادم :
نه برای چه باید بترسم
لبخندی زد وگفت:
ولی من ازاینکه تنها با یه دختر زیبا دریه اتاق هستم میترسم .
به صورتش نگاه کردم .حالت نگاهش تغییر کرده بود وچشمانش زیر نور شمع برق خاصی داشت ازطرز نگاهش خوشم نیامدووحشتی عجیب سرتا سروجودم رافراگرفت .
دستانم را ازدستش بیرون کشیدم نزدیک بود گریه کنم.همینکه اشک درچشمانم دید شروع کرد به خنده.قاه قاه خنده اش درفضای کوچک اتاق پیچیده بود .ان شب فهمیدم امیرعلاوه برخصیصه ی جدی بودنش شوخ طبع هم هست .
ازخنده ی زیاد اشک ازچشمانش سرازیر می شد باورم نمی شد که قصد دست انداختن مرا داشته باشد همانطورکه اشک ازجشمانم می امد باصدای لرزانی گفتم:
توحق نداری منومسخره کنی...اگرمیببینی که خودم تنهای به دنبال توامدم فقط به این خاطر است که پدرم مرا مطمءن ساخته بود.
سرفه های پیاپی ام.گلوبم راسوزاند ادامه سخنم را ازمن سلب کرداگر ازتاریکی نمی ترسید ویا اقلا اینجا روبلد بودم همان لحظه اتاق راترک میکردم.
تن صدایش ازحالت شوخی خارج شد وبا لحن ارامی گفت :
حالا چرا ناراحت میشی...قصدم شوخی بود.
باعصبانیت گفتم :
بامن ازاین شوخی ها نکن.
هماتطور که بطرفم می امد گفت:
چشم بهارکم...
دسش را روی شانه هایم گذاشت ازعصبانیت سریع پس زدم .
گفتم:
بمن دست نزن...ازت متنفرم...
هنوزجمله م تمام نشده بود که برق وصل شده توانستم صورتش رادرحالت بهت ببینم خیلی ناراحت بنظر می رسیدوهمانطورکه بهم خیره شده بود فهمیدم کع ه تندپیش رفتم موهایم که به گردنم چسبیده بود کنار زدم دستپاچگی به وضوح درحرکاتم هویدا بود با پشت دیت اشکهایم راپاک کردم وگفتم:
منو ببخش ....امشب اصلاحالم خوش نیست.
غرورش را زیرپا له کرده بودم نمی بایست اینگونه با اوحرف میزدم .اوهم تقصیری نداشت دلم خیلی برایش سوخت ولی نمبتوانستم کاری برایش بکنم باعجله ازانجا بیرون امدم وبه اتاق قبلی برگشتم.
خودم را روی تخت انداختم وزار زارگریه کردم وزیرلب مادرم راصدامی زدم هنوزیک روزه نشده بود که دلم برای همه چیزوهمه کس تنگ شده بودمخصوصا پویا .ازبه یاداوردن پویا قلبم مالامال از غم شد برای اینده ی خودچه نقشه های که نکشیده بودیم.ان شب از سرفه های پیاپی وسوزش سینه خواب به چشمانم نیامد با وجودی که دلم خواست برای یک ساعت هم که شده راهحت وبدون دردبخوابم
نترس من اینجام
تن صدایش ارامش عجیبی بهم داد.درهمان حال ایستادم وبا فندکی که داشت توانست مرا پیدا کند.دستم راگرفت انقدرمحکم که فکرکردم که الان است که استخوان هایم بشکند.مراروی تخت نشاندوشمعی روشن کرد وان رارو درروی من گرفت با ان وضع موجود ازاینکه با اوتنها بودم ترسیدم نگاهم رابه زیر انداختم .
گفت:
ازاینکه با من تنها هستی میترسی اینطور نیست؟
ازاینکه سریع توانسته بود فکرم رابخواندبهت زده شدم بادستپاچگی جواب دادم :
نه برای چه باید بترسم
لبخندی زد وگفت:
ولی من ازاینکه تنها با یه دختر زیبا دریه اتاق هستم میترسم .
به صورتش نگاه کردم .حالت نگاهش تغییر کرده بود وچشمانش زیر نور شمع برق خاصی داشت ازطرز نگاهش خوشم نیامدووحشتی عجیب سرتا سروجودم رافراگرفت .
دستانم را ازدستش بیرون کشیدم نزدیک بود گریه کنم.همینکه اشک درچشمانم دید شروع کرد به خنده.قاه قاه خنده اش درفضای کوچک اتاق پیچیده بود .ان شب فهمیدم امیرعلاوه برخصیصه ی جدی بودنش شوخ طبع هم هست .
ازخنده ی زیاد اشک ازچشمانش سرازیر می شد باورم نمی شد که قصد دست انداختن مرا داشته باشد همانطورکه اشک ازجشمانم می امد باصدای لرزانی گفتم:
توحق نداری منومسخره کنی...اگرمیببینی که خودم تنهای به دنبال توامدم فقط به این خاطر است که پدرم مرا مطمءن ساخته بود.
سرفه های پیاپی ام.گلوبم راسوزاند ادامه سخنم را ازمن سلب کرداگر ازتاریکی نمی ترسید ویا اقلا اینجا روبلد بودم همان لحظه اتاق راترک میکردم.
تن صدایش ازحالت شوخی خارج شد وبا لحن ارامی گفت :
حالا چرا ناراحت میشی...قصدم شوخی بود.
باعصبانیت گفتم :
بامن ازاین شوخی ها نکن.
هماتطور که بطرفم می امد گفت:
چشم بهارکم...
دسش را روی شانه هایم گذاشت ازعصبانیت سریع پس زدم .
گفتم:
بمن دست نزن...ازت متنفرم...
هنوزجمله م تمام نشده بود که برق وصل شده توانستم صورتش رادرحالت بهت ببینم خیلی ناراحت بنظر می رسیدوهمانطورکه بهم خیره شده بود فهمیدم کع ه تندپیش رفتم موهایم که به گردنم چسبیده بود کنار زدم دستپاچگی به وضوح درحرکاتم هویدا بود با پشت دیت اشکهایم راپاک کردم وگفتم:
منو ببخش ....امشب اصلاحالم خوش نیست.
غرورش را زیرپا له کرده بودم نمی بایست اینگونه با اوحرف میزدم .اوهم تقصیری نداشت دلم خیلی برایش سوخت ولی نمبتوانستم کاری برایش بکنم باعجله ازانجا بیرون امدم وبه اتاق قبلی برگشتم.
خودم را روی تخت انداختم وزار زارگریه کردم وزیرلب مادرم راصدامی زدم هنوزیک روزه نشده بود که دلم برای همه چیزوهمه کس تنگ شده بودمخصوصا پویا .ازبه یاداوردن پویا قلبم مالامال از غم شد برای اینده ی خودچه نقشه های که نکشیده بودیم.ان شب از سرفه های پیاپی وسوزش سینه خواب به چشمانم نیامد با وجودی که دلم خواست برای یک ساعت هم که شده راهحت وبدون دردبخوابم
- ۳.۰k
- ۲۵ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط