𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
Part 48
چند روز از برگشتن لوکاس گذشته بود، اما خانه هنوز در سکوت فرو رفته بود.
هیچکس دلش نمیخواست درباره آینده حرف بزند.
ناتان بیشتر وقتش را در اتاق آدرین میگذراند. الورا و سلین هر بار اسم آدرین میآمد، ساکت میشدند و آیریس هنوز منتظر بود یک روز برادرش از در وارد شود.
لوکاس هم شبها به سختی میخوابید.
اما ویولت بیشتر از همه خودش را مقصر میدانست.
آن شب، هوسوک او را در باغ پیدا کرد.
ویولت روی نیمکت نشسته بود و به دستبند آدرین نگاه میکرد.
هوسوک آرام گفت:
— باز هم نخوابیدی؟
ویولت سرش را تکان داد.
— نمیتونم.
چند لحظه سکوت کرد و گفت:
— قبل از اینکه آدرین بره، بهش گفتم زود برگرده...
صدایش لرزید.
— اگه میدونستم آخرین باره که میبینمش، بیشتر باهاش حرف میزدم.
هوسوک کنار او نشست.
— ویولت، تو نمیتونستی بدونی.
— ولی هنوز حس میکنم باید کاری میکردم.
هوسوک با آرامش گفت:
— بعضی اتفاقها تقصیر هیچکس نیست.
ویولت اشکهایش را پاک کرد.
— دلم میخواد فقط یک بار دیگه صدایش رو بشنوم.
هوسوک دستش را گرفت.
— میدونم.
ویولت به او نگاه کرد.
— تو چرا هنوز اینجایی؟
هوسوک چند لحظه سکوت کرد.
— چون نمیخوام وقتی سخته، تنها بمونی.
ویولت سرش را روی شانه او گذاشت و گریه کرد.
هوسوک چیزی نگفت.
فقط همانجا ماند.
---
صبح روز بعد، ناتان تصمیم گرفت مراسم خاکسپاری آدرین را برگزار کنند.
لوکاس وقتی خبر را شنید، مدتی سکوت کرد.
بعد گفت:
— من میخوام خودم درباره آخرین لحظههاش برای همه بگم.
ویولت دست برادرش را گرفت.
— لازم نیست اگر برات سخته.
لوکاس سرش را تکان داد.
— باید بگم. آدرین حق داره خانوادهاش بدونن چه اتفاقی براش افتاد.
ناتان با چشمانی پر از اشک به پسرش نگاه کرد.
— فردا برای آخرین بار باهاش خداحافظی میکنیم.
ویولت آرام گفت:
— برای آخرین بار...
و همین جمله دوباره قلب همه را سنگین کرد.
این بار قرار بود خانواده، آدرین را برای همیشه بدرقه کنند.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 48
چند روز از برگشتن لوکاس گذشته بود، اما خانه هنوز در سکوت فرو رفته بود.
هیچکس دلش نمیخواست درباره آینده حرف بزند.
ناتان بیشتر وقتش را در اتاق آدرین میگذراند. الورا و سلین هر بار اسم آدرین میآمد، ساکت میشدند و آیریس هنوز منتظر بود یک روز برادرش از در وارد شود.
لوکاس هم شبها به سختی میخوابید.
اما ویولت بیشتر از همه خودش را مقصر میدانست.
آن شب، هوسوک او را در باغ پیدا کرد.
ویولت روی نیمکت نشسته بود و به دستبند آدرین نگاه میکرد.
هوسوک آرام گفت:
— باز هم نخوابیدی؟
ویولت سرش را تکان داد.
— نمیتونم.
چند لحظه سکوت کرد و گفت:
— قبل از اینکه آدرین بره، بهش گفتم زود برگرده...
صدایش لرزید.
— اگه میدونستم آخرین باره که میبینمش، بیشتر باهاش حرف میزدم.
هوسوک کنار او نشست.
— ویولت، تو نمیتونستی بدونی.
— ولی هنوز حس میکنم باید کاری میکردم.
هوسوک با آرامش گفت:
— بعضی اتفاقها تقصیر هیچکس نیست.
ویولت اشکهایش را پاک کرد.
— دلم میخواد فقط یک بار دیگه صدایش رو بشنوم.
هوسوک دستش را گرفت.
— میدونم.
ویولت به او نگاه کرد.
— تو چرا هنوز اینجایی؟
هوسوک چند لحظه سکوت کرد.
— چون نمیخوام وقتی سخته، تنها بمونی.
ویولت سرش را روی شانه او گذاشت و گریه کرد.
هوسوک چیزی نگفت.
فقط همانجا ماند.
---
صبح روز بعد، ناتان تصمیم گرفت مراسم خاکسپاری آدرین را برگزار کنند.
لوکاس وقتی خبر را شنید، مدتی سکوت کرد.
بعد گفت:
— من میخوام خودم درباره آخرین لحظههاش برای همه بگم.
ویولت دست برادرش را گرفت.
— لازم نیست اگر برات سخته.
لوکاس سرش را تکان داد.
— باید بگم. آدرین حق داره خانوادهاش بدونن چه اتفاقی براش افتاد.
ناتان با چشمانی پر از اشک به پسرش نگاه کرد.
— فردا برای آخرین بار باهاش خداحافظی میکنیم.
ویولت آرام گفت:
— برای آخرین بار...
و همین جمله دوباره قلب همه را سنگین کرد.
این بار قرار بود خانواده، آدرین را برای همیشه بدرقه کنند.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۲.۸k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط