#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 30
{...ا}
همین یک حرف...
تمام چیزی بود که از اسم روی کاغذ به یادم مانده بود
اما چرا؟
چرا احساس میکردم این حرف را می شناسم؟
چرا وقتی به آن فکر میکردم...
قلبم درد میگرفت؟
صدای نفس های سنگین در تاریکی زیرزمین پیچیده بود
{چراغ رو روشن کن}
صدای جونگکوک بود
یونگی بعد ازاینکه ازدام آن فرد نجات پیدا کرد به دنبال ما اماد..
یونگی گوشی اش را بالا آورد
صفحه روشن شد
نور ضعیف گوشی روی صورت ها افتاد
مردی که شلیک کرده بود...
دیگر آنجا نبود
اما دختر هم نبود
{کجا رفت؟}
به اطراف نگاه کردم
{اون دختر کجاست؟}
جونگکوک به سمت راهروی تاریک رفت
{اینجا بود}
{پس کجا رفت؟}
یونگی به زمین نگاه کرد
{این زیرزمین راه های بیشتری داره}
به او نگاه کردم
{تو از کجا میدونی؟}
یونگی جواب نداد
{تو هم می دونستی؟}
{نه}
{پس چرا انقدر مطمئنی؟}
یونگی نگاهش را به دیوار دوخت
{چون قبلا اینجا بودم}
سکوت
به آرامی پرسیدم:
{کی؟}
یونگی چیزی نگفت
جونگکوک به او نگاه کرد
{یونگی}
یونگی آهسته گفت:
{پنج سال پیش}
قلبم فرو ریخت
{تو هم اینجا بودی؟}
{بله}
{اون شب؟}
{اره}
همه چیز دوباره شروع به چرخیدن کرد
{پس همه تون اون شب اینجا بودید}
جونگکوک هم
یونگی فقط آرام گفت:
{همه نه}
به او نگاه کردم
{چه کسی نبود؟}
یونگی جواب نداد
صدای قدمی از راهروی تاریک آمد
همه برگشتیم
یک سایه از انتهای راهرو عبور کرد
{اونجاست}
به سمتش دویدم
جونگکوک پشت سرم آمد
راهرو باریک بود
دیوارهای نم کشیده
چراغ هایی که یکی درمیان خاموش بودند
سایه از پیچ رد شد
من هم پیچیدم
اما کسی آنجا نبود
فقط یک در
روی در...
با خطی کج نوشته شده بود:
اتاق ۱۳
دستم روی دستگیره رفت
جونگکوک فورا گفت:
{نه}
برگشتم
{چرا؟}
{این اتاق رو باز نکن}
{چرا؟}
جونگکوک چیزی نگفت
{چرا؟}
صدایم بلندتر شد
{تو این اتاق چی هست؟}
سونگهو از انتهای راهرو فریاد زد:
{اتیلدا، بازش نکن!}
خشکم زد
سونگهو
هیچوقت مرا اینطور صدا نمیزد
نه با آن ترس
نه با آن وحشت
دستم را از دستگیره عقب کشیدم
{چرا؟}
سونگهو به سختی نفس میکشید
{چون اون شب...}
صدایش لرزید
...
ادامه تو کامنتا...
𝗽𝗮𝗿𝘁 30
{...ا}
همین یک حرف...
تمام چیزی بود که از اسم روی کاغذ به یادم مانده بود
اما چرا؟
چرا احساس میکردم این حرف را می شناسم؟
چرا وقتی به آن فکر میکردم...
قلبم درد میگرفت؟
صدای نفس های سنگین در تاریکی زیرزمین پیچیده بود
{چراغ رو روشن کن}
صدای جونگکوک بود
یونگی بعد ازاینکه ازدام آن فرد نجات پیدا کرد به دنبال ما اماد..
یونگی گوشی اش را بالا آورد
صفحه روشن شد
نور ضعیف گوشی روی صورت ها افتاد
مردی که شلیک کرده بود...
دیگر آنجا نبود
اما دختر هم نبود
{کجا رفت؟}
به اطراف نگاه کردم
{اون دختر کجاست؟}
جونگکوک به سمت راهروی تاریک رفت
{اینجا بود}
{پس کجا رفت؟}
یونگی به زمین نگاه کرد
{این زیرزمین راه های بیشتری داره}
به او نگاه کردم
{تو از کجا میدونی؟}
یونگی جواب نداد
{تو هم می دونستی؟}
{نه}
{پس چرا انقدر مطمئنی؟}
یونگی نگاهش را به دیوار دوخت
{چون قبلا اینجا بودم}
سکوت
به آرامی پرسیدم:
{کی؟}
یونگی چیزی نگفت
جونگکوک به او نگاه کرد
{یونگی}
یونگی آهسته گفت:
{پنج سال پیش}
قلبم فرو ریخت
{تو هم اینجا بودی؟}
{بله}
{اون شب؟}
{اره}
همه چیز دوباره شروع به چرخیدن کرد
{پس همه تون اون شب اینجا بودید}
جونگکوک هم
یونگی فقط آرام گفت:
{همه نه}
به او نگاه کردم
{چه کسی نبود؟}
یونگی جواب نداد
صدای قدمی از راهروی تاریک آمد
همه برگشتیم
یک سایه از انتهای راهرو عبور کرد
{اونجاست}
به سمتش دویدم
جونگکوک پشت سرم آمد
راهرو باریک بود
دیوارهای نم کشیده
چراغ هایی که یکی درمیان خاموش بودند
سایه از پیچ رد شد
من هم پیچیدم
اما کسی آنجا نبود
فقط یک در
روی در...
با خطی کج نوشته شده بود:
اتاق ۱۳
دستم روی دستگیره رفت
جونگکوک فورا گفت:
{نه}
برگشتم
{چرا؟}
{این اتاق رو باز نکن}
{چرا؟}
جونگکوک چیزی نگفت
{چرا؟}
صدایم بلندتر شد
{تو این اتاق چی هست؟}
سونگهو از انتهای راهرو فریاد زد:
{اتیلدا، بازش نکن!}
خشکم زد
سونگهو
هیچوقت مرا اینطور صدا نمیزد
نه با آن ترس
نه با آن وحشت
دستم را از دستگیره عقب کشیدم
{چرا؟}
سونگهو به سختی نفس میکشید
{چون اون شب...}
صدایش لرزید
...
ادامه تو کامنتا...
- ۵.۷k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط