{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

-روز خونین

-روز خونین

سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما تنم از حرارتِ این خشمِ کور، داشت از درون می‌سوخت.
چشمِ راستم، سفت و بی‌حس، به لبه‌ی فلزیِ دوربینِ اسلحه چسبیده بود. فاصله‌مان زیاد بود؛ طوری که از آن بالا، توی آن باغِ پر از نور و گل و آدم‌های تهوع‌آور، او را مثل یک نقطه‌ی روشن می‌دیدم.
کت و شلوارِ سفیدِ تنش... چقدر به آن تنِ لعنتی می‌آمد. شانه‌هایی که روزی پناهگاهِ تمامِ دنیاهای تاریکم بودند.
توی گوشم، صدایِ خودش زنگ می‌زد. صدایی که انگار همین دیروز، وسطِ اتاقِ نیمه‌تاریکمان، روی فرشی که هنوز بوی عطرش را می‌داد، بیخِ گوشم زمزمه کرده بود:
*– دیگه دوستت ندارم مینهو... فکر کنم بهتره تمومش کنیم.*
یادم آمد اولش چطور خندیده بودم؛ یک خنده‌ی عصبی و کوتاه که توی گلو خفه شد. مچِ دستش را چنگ زده بودم، با پوستی داغ و نبضی که از ترس می‌کوبید، و التماس کرده بودم: *«به من نگاه کن... بگو داری شوخی می‌کنی!»*
اما او، سرد و بی‌صدا دستش را کشیده بود بیرون، از من فرار کرده بود تا مبادا چشم‌های خیس و لرزونش، دروغِ بزرگش را لو بدهند.
دوباره صورتش را توی دوربین دیدم. داشت به آن دخترِ غریبه لبخند می‌زد؛ همان لبخندی که روزی فقط سهمِ من بود.
نفسِ عمیقی کشیدم. تمامِ آن روزهای قشنگ، تمامِ دروغ‌هایش، و تمامِ این سال‌های ازدست‌رفته را یکجا ریختم پشتِ انگشتِ سبابه‌ام.
لرزشِ انگشتم ایستاد.
زیر لب، طوری که فقط بادِ سردِ پشت‌بام صدایم را بشنود، زمزمه کردم:
*«اگه با من نیستی... اجازه نمیدم با کسِ دیگه‌ای هم باشی، کریس.»*
و بعد...
چکانک چکید.
صدا؛ مثلِ یک رعد و برقِ نزدیک، تمامِ باغ را تراند.
و او... غرق در سرخ‌ترین رنگِ دنیا، روی زمین افتاد.
همه‌چیز در یک ثانیه روی هوا فریز شد. جیغِ زن‌ها،همهمه ی مهمان‌ها، و دویدنِ مردی که با کت و شلوارِ به سمت چانی غرق در خون بود.
تفنگ از دستم سر خورد و افتاد روی سیمانِ سردِ پشت‌بام. زانوهایم خالی کردند. روی زمین افتادم، بی‌آنکه بتوانم نفس بکشم. کار تمام شده بود. من او را کشته بودم.
اما... آرامش نیامد.
ماهها فکر میکردم بی‌رحم‌ترین آدمِ روی زمین بود. ماه‌ها با خشمِ این انتقامِ کثیف زنده مانده بودم...
ولی آن روز، چندین ماه بعد از آن فاجعه، وقتی توی اتاقِ تاریک و خالی‌ام نشسته بودم، در با شدت باز شد. «فلیکس» بود.
رنگ‌به‌رو نداشته، با چشم‌هایی سرخ و خیس، کاغذ مچاله‌شده‌ای را سمتم پرت کرد.
و تمامِ حقیقت، مثل آبِ یخ روی تنم ریخت.
فلیکس نامه‌ای که چان برایم نوشته بود رو بهم داد.
داخل نامه همه چیز نوشته شده بود، از تهدیدهای پدرِ چان، از اسلحه ای که روی شقیقه‌ی زندگیِ من گذاشته بودند، و از آن شبِ لعنتی که چان، برای نجاتِ من، با دست‌های خودش گورِ خودش را کنده‌ بود.
چان من را ترک نکرده بود تا با دیگری خوشبخت شود؛ او رفته بود تا من زنده بمانم. و من... با دستِ خودم، کسی را که تمامِ دنیایش جانِ من بود، به قتل رسانده بودم.
کاغذ از دستم لیز خورد. خواستم فریاد بزنم، اما هیچ صدایی از دهنم بیرون نیامد.
دست‌هام هنوز بوی باروت می‌دادند... بوی خونِ کسی که برای زنده ماندنم، هزار بار مرده بود.
روی زمین چمباتمه زدم، دست‌هام رو روی گوش‌هام گذاشتم و برای اولین بار، با تمامِ وجود زار زدم.
ابدیتِ ما همین بود...
عشقِ کوری که با دستِ خودم، زیرِ خاک دفنش کردم.
دیدگاه ها (۳)

پارت ۸

۳ پارتی

پارت ۲۶مردی با موهای تیره روی پشت‌بام ایستاده بود.چهره‌اش را...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۴دودِ...

چند پارتی بازی ممنوع

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:5#انتخاب_امنچند دقیق...

پارت اول: پشت‌بام، ساعت صفرباران ریز و تیزی روی آسفالت خیس ح...

مافیای من

سایه‌روشنِ نیمهِ شب.صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ دیواری، تنها صدایی ...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط