{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم

پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل

من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای

آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را

تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

رهی معیری
دیدگاه ها (۱)

صدایم کن، چو لب وا می کنی عشق استخودت را در دلم جا می کنی عش...

باز هم مجنون شدم لیلا بیا و ناز کنشیطنت کن عشوه کن افسونگری ...

دوست دارم ساعتی با چشم تو خلوت کنمدر کنارت جا بگیرم با لبت ص...

عشق یعنی خواب باشی بوسه بیدارت کندیار با چشم خمار و مست تب د...

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

در پـیــش بـــی دردان چــــرا فـــریـاد بــــی حــاصــل کـــ...

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنمگر شکوه ای دارم ز دل با ...

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنمگر شکوه ای دارم ز دل با ...

در پیش بی دردان چرا، فریاد بیحاصل کنم؟گر شکوه ای دارم ز دل، ...

🔶در پیش بی‌دردان چرا فریاد بی‌حاصل کنمگر شِکوه‌ای دارم ز دل ...

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنمگر شکوه ای دارم ز دل با ...

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم گر شکوه ای دارم ز دل با...

در پـیــش بـــی دردان چــــرا فـــریـاد بــــی حــاصــل کـــ...

در پـیــش بـــی دردان چــــرا فـــریـاد بــــی حــاصــل کـــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط