در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل

من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای

آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را

تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

«رهی معیری» #بخون
دیدگاه ها (۳)

کتاب «جنگ آوران جوان»نویسنده«جان فلانگن»جنگاوران جوان مجموعه...

یاد آن که جز به روی منش دیده وانبودوان سست عهد جز سری از ماس...

کتاب به سوی اصفهان نوشته «پیر لوتی»  نویسنده و جهانگرد نامدا...

مثل آئینه مشو محو جمال دگراناز دل و دیده فرو شوی خیال دگرانآ...

🍒🌱همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرابی‌زبانم هم‌زبانی همچو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط