داستان و رمان
The Beauty of blindness 🦯🕶️
سوال پست تا حالا از مدرسه فرار کردی؟
Part1️⃣0️⃣
آدوین pov@(بچممم😭😭)
کل روز آنقدر از درد فریاد زده بودم که حالا گلوم گرفته بود. به سه انگشت بدون ناخنم نگاه کردم . گاهی اوقات از اولین کسی که گفت مردا که گریه نمیکنن متنفر میشم.
به دیوار زندان تکیه میدم و از تصور اینکه لیام جلوی لونا مظلوم نمایی کنه و لونای عزیز من رو ملکه خودش کنه...آه من نمیتونم حتی بهش فکر کنم. با دست دردناکم سرم رو میگیرم و زانوعام رو بغل میکنم. حس کودکی رو دارم که زندگیش و ازش گرفتن. به موشی که توی زندان بود نگاه میکنم. موش دونه دونه ی سلول ها رو میره و هر تکه از چیزی که میتونه بخوره رو میکشه و به لونه خودش میبره. دونه دونه های برنج تا یدونه گندم. حتی موش هم مفیده ولی حالا من نشستم و لونا میتونه برای لیام باشه. یک لحظه اون دوتا رو کنار هم تصور کردم و مغزم دیگه نمیکشید. به هم میومدن! آه خدای من...واقعا باید اونو رها کنم بره؟ باید بزارم برای فرد دیگه ای باشه که قوی تر از منه؟ شاید با لیام اون خوشبخت تر باشه. انگار که ناگهان اون قسمت دیوونه ی مغزم با یک پتک به سرم زد تا به اصطلاح مغزم رو سر جاش بندازه . با صدای بلند و عصبانی گفت:« دیوونه شدی؟ میخوای بیخیال شی؟ لیام فرد خوبی نیست! اون حتی لونا رو از ته قلب دوست نداره. حتی اگه به ازای زندگیت هم تموم شده همین الان یک راه پیدا کن که امشب فرار کنی. آهی میکشم و انگار جرقه ای از امید در قلبم به وجود می آید. بوسه ی لونا و حرف های او یادم می آید. نه...او هم مرا دوست دارد. ما باید برای هم باشیم نه لونا برای لیام. از جایم بلند میشوم. با تکه ای از پارچه لباسم انگشتانم را پانسمان میکنم. میشینم تکه از ذغال پیدا میکنم و شروع به طراحی یک نقشه برای فرار فردا شب میکنم.
لونا #pov
مثل هر شب روی تخت دراز کشیده ام و گریه میکنم. دیگه آدوین نیست که هر وقت حالم بد بود بغلم کنه و باهام حرف بزنه و دیگه نمیتونیم هیچوقت باهم صبحونه بخوریم و بخندیم. ناگهان صدای در زدن از دور شنیدم.
# لونا. $لیام
#: بله؟
در باز میشه.
$: سلام پروانه کوچولو...دلم واست تنگ شده بود.
از صداش تنم به لرزه افتاد.
#:از اتاق برو بیرون!
لیام با صدایی مهربون نزدیک من شد من ترسیدم ولی نمیتونستم تموم بخورم از ترس خشکش زده بود
$: پروانه کوچولو تو کسی نیستی که بگی من برم بیرون در هر حال...این عمارت مال منه. ولی من چون دوستت دارم اصلا به دل نمیگیرم. میدونی دلم میخواد بچمون بدونم قبل ازدواج پدر مادر همدیگه رو دوست داشتن.
شوکه میشم. اشک چشم های نابینا رو پر میکنه. نه...اون نمیتونه همچین کاری کنه من من...من نمیتونم جلوشو بگیرم...من نمیخوام به کسی جز آدوین حتی فکر کنم چه برسه به ازدواج. سعی کردم زیر پتو قایم شم لیام پتو رو کشید اونور و حس کردم که اومد و روی من خزید . من نمیتونستم کاری جز لگد و جیغ های خفه بزنم وقتی چندش و بسیار بدون حس من رو میبوسید. او من رو میبوسید من تکون میخوردم و گریه میکردم
سوال پست تا حالا از مدرسه فرار کردی؟
Part1️⃣0️⃣
آدوین pov@(بچممم😭😭)
کل روز آنقدر از درد فریاد زده بودم که حالا گلوم گرفته بود. به سه انگشت بدون ناخنم نگاه کردم . گاهی اوقات از اولین کسی که گفت مردا که گریه نمیکنن متنفر میشم.
به دیوار زندان تکیه میدم و از تصور اینکه لیام جلوی لونا مظلوم نمایی کنه و لونای عزیز من رو ملکه خودش کنه...آه من نمیتونم حتی بهش فکر کنم. با دست دردناکم سرم رو میگیرم و زانوعام رو بغل میکنم. حس کودکی رو دارم که زندگیش و ازش گرفتن. به موشی که توی زندان بود نگاه میکنم. موش دونه دونه ی سلول ها رو میره و هر تکه از چیزی که میتونه بخوره رو میکشه و به لونه خودش میبره. دونه دونه های برنج تا یدونه گندم. حتی موش هم مفیده ولی حالا من نشستم و لونا میتونه برای لیام باشه. یک لحظه اون دوتا رو کنار هم تصور کردم و مغزم دیگه نمیکشید. به هم میومدن! آه خدای من...واقعا باید اونو رها کنم بره؟ باید بزارم برای فرد دیگه ای باشه که قوی تر از منه؟ شاید با لیام اون خوشبخت تر باشه. انگار که ناگهان اون قسمت دیوونه ی مغزم با یک پتک به سرم زد تا به اصطلاح مغزم رو سر جاش بندازه . با صدای بلند و عصبانی گفت:« دیوونه شدی؟ میخوای بیخیال شی؟ لیام فرد خوبی نیست! اون حتی لونا رو از ته قلب دوست نداره. حتی اگه به ازای زندگیت هم تموم شده همین الان یک راه پیدا کن که امشب فرار کنی. آهی میکشم و انگار جرقه ای از امید در قلبم به وجود می آید. بوسه ی لونا و حرف های او یادم می آید. نه...او هم مرا دوست دارد. ما باید برای هم باشیم نه لونا برای لیام. از جایم بلند میشوم. با تکه ای از پارچه لباسم انگشتانم را پانسمان میکنم. میشینم تکه از ذغال پیدا میکنم و شروع به طراحی یک نقشه برای فرار فردا شب میکنم.
لونا #pov
مثل هر شب روی تخت دراز کشیده ام و گریه میکنم. دیگه آدوین نیست که هر وقت حالم بد بود بغلم کنه و باهام حرف بزنه و دیگه نمیتونیم هیچوقت باهم صبحونه بخوریم و بخندیم. ناگهان صدای در زدن از دور شنیدم.
# لونا. $لیام
#: بله؟
در باز میشه.
$: سلام پروانه کوچولو...دلم واست تنگ شده بود.
از صداش تنم به لرزه افتاد.
#:از اتاق برو بیرون!
لیام با صدایی مهربون نزدیک من شد من ترسیدم ولی نمیتونستم تموم بخورم از ترس خشکش زده بود
$: پروانه کوچولو تو کسی نیستی که بگی من برم بیرون در هر حال...این عمارت مال منه. ولی من چون دوستت دارم اصلا به دل نمیگیرم. میدونی دلم میخواد بچمون بدونم قبل ازدواج پدر مادر همدیگه رو دوست داشتن.
شوکه میشم. اشک چشم های نابینا رو پر میکنه. نه...اون نمیتونه همچین کاری کنه من من...من نمیتونم جلوشو بگیرم...من نمیخوام به کسی جز آدوین حتی فکر کنم چه برسه به ازدواج. سعی کردم زیر پتو قایم شم لیام پتو رو کشید اونور و حس کردم که اومد و روی من خزید . من نمیتونستم کاری جز لگد و جیغ های خفه بزنم وقتی چندش و بسیار بدون حس من رو میبوسید. او من رو میبوسید من تکون میخوردم و گریه میکردم
- ۲.۰k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط