{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان :

رمان :
«پسر عموی جذابم»

part:8
ویو «سلین»
بلاخره بعد چند ساعت زنگ خونه خورد ، آخ کمرم شیکست ، هوففففف ، کش قوسی به کمرم دادم ، با نیکا وسایلمو جمع کردیم ، و رفتیم تو حیاط مدرسه ، همین که از دانشگاه خارج شدیم ماشین خوشملمو دیدم قربونش برم ( وجدان :بیا قربون من
برو اون چیه دیگه ایشششش )
به نیکا گفتم:
+نیکا جون بیا من برسونمت
-نه گلم بابام میاد دنبالم راستی شماره تو بده
+هرجور راحتی باش بیا اینم شمارم .............(یه چیزی تصور کنید ) ، خب من دیگه برم بای
-بای گلم
رفتم سوار ماشین شدم با آقا حسن سلام دادم مثل همیشه با مهربانی جوابمو داد ....
^رسیدن خونه^
هوفففف هیجا خونه ی خود آدم نمیشه ، از آقا حسن خدافظی کردم وارد خونه شدم ، که با بوی خوب غذای حدیثه جون گل از گلم شکفت (نمدنم درسته یا نه)
+حدیثه جون من اومدم ، گلت اومد
از آشپزخونه با کفگیر به دست اومد با مهربونی گفت :
-خوش اومدی دخترم ، برو لباس هاتو عوض کن ، تا لباس هاتو عوض کنی من میز رو چیدم
دستم رو چشمم گذاشتم و یه کوچولو خم شدم (به معنی تعظیم):
+چشم حدیثه خانوم
حدیثه خندید رفت تا میزو بچینه ، منم سریع رفتم اتاقم ، کولمو پرت کردم رو تختم ،مقنعمو هم درآوردم پرت کردم رو تخت، رفتم دشویی ، کارهای که به شما ربط نداره رو انجام دادم
اخیش راحت شدم ، دست و صورتمو شستم ، لباس هامو درآوردم به جاش به شلوارک تا رونام بود رو پوشیدم به همراه تیشرت گشاد که عکس باب اسفنجی و پاتریک بود پوشیدم و رفتم پایین
اوفففففف غذا های حدیثه خانوم حرف نداشت ، قرمه سبزی بود که غذای مورد علاقه ی بنده هستش....
رفتم نشستم رو میز غذا خوری و شروع به خوردن غذا کردم ، حدیثه خانومم که گفت خودش و آقا حسن خودشون غذا خورده بودند چونکه ساعت یک بود ....
^بعد غذا^
از حدیثه جون تشکر کردم و رفتم تو اتاقم ، کوله پشتیمو و مقنعمو برداشتم رو تخت و گذاشتمشون یجای دیگه ....
رو تخت دراز کشیدم و به علی فک کردم اوفففففف خیلی خوشتیپ و جژابه ، اصلا عضله هاش جون میده برای گاز گرفتن ، وایییی سلین این چه حرفیه میزنی ولی خوش به حال زن ایندش ، اصلا من نمیزارم زن بیاره ، یا خودمو میگیره یا هیچکس دیگه ی ، هوفففففف
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم که مامانم بود ، گوشیو برداشتم و جواب دادم
+سلام مامی جون
&سلام دختر قشنگم حالت خوبه روز اول دانشگاه چطور بود
+وایی مامی جون یکم نفس بگیر ، حالم خیلی خوبه ، عالی بود درضمن یه دوست هم پیدا کردم ولی یه چیزی مام
&شکر، خوبه ، جانم دخترم
+تو خبر داشتی که علی استاد ماست
&اره دخترم میدونستم میخواستم بهت بگم ولی یادم رفت
+آها
دیدگاه ها (۰)

رمان : «اسمات پارسا»(از خودم یه اسم درآوردم)(تکپارتی)ویو «ا/...

رمان : «اسمات پارسا »شد. دو پارت 🙂part:2سرشو بین پاهام برد و...

تقدیم به اداره ی برق ....😂اولین تابستون با آرامش ...😐اداره ب...

^وقتی اعضای بی تی اس یه فرصت پیدا میکنن تا از هم دیگه شکایت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط