من ازشبهای تنهایی هزاران داستان دارم
من ازشبهای تنهایی هزاران داستان دارم
درون دل نمیدانی چه اندوهی نهان دارم
چه می پرسی زسوز دل که چون شمع سحرگاهی
زعشق بی سرانجامم بسی اتش به جان دارم
به بادنیستی دادم اگر خاکستر عمرم
ولی شادم که عشقت رابه سینه جاودان دارم
بیا ای ارزوی دل دمی بشنو نوای دل
که این اوای مشتاقی به یادت هرزمان دارم
بیاد ان شب و حالی که درپایت به سرکردم
کنون عمریست کز حسرت دوچشم خون فشان دارم
به جامی تازه کن ساقی خداراکام خشکم را
که امشب زناکامی غمی بس بیکران دارم
درون دل نمیدانی چه اندوهی نهان دارم
چه می پرسی زسوز دل که چون شمع سحرگاهی
زعشق بی سرانجامم بسی اتش به جان دارم
به بادنیستی دادم اگر خاکستر عمرم
ولی شادم که عشقت رابه سینه جاودان دارم
بیا ای ارزوی دل دمی بشنو نوای دل
که این اوای مشتاقی به یادت هرزمان دارم
بیاد ان شب و حالی که درپایت به سرکردم
کنون عمریست کز حسرت دوچشم خون فشان دارم
به جامی تازه کن ساقی خداراکام خشکم را
که امشب زناکامی غمی بس بیکران دارم
- ۱.۷k
- ۳۱ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط