Cold melody

Cold melody
part 9


سه هفته از اون روزِ فاجعه گذشت. رابطه‌یِ ما به یک "جنگِ سردِ بی‌صدا" تبدیل شده بود. من تمامِ تلاشم رو می‌کردم که فقط کارم رو انجام بدم و حتی بدونِ نگاه کردن به اون، از اتاق خارج بشم. یونگی هم مثلِ یه مجسمه‌یِ سنگی، فقط با دستوراتِ کوتاه و خشک، کار رو پیش می‌برد.

تا اینکه یه شب، ساعتِ ۲ بامداد بود. استودیو تاریک بود و فقط نورِ ضعیفِ مانیتورها چشم رو می‌زد. من داشتم با کلافگی سعی می‌کردم یه تنظیمِ پیچیده رو انجام بدم که یهو یه صدایِ سرفه‌یِ شدید از سمتِ کاناپه‌یِ گوشه‌یِ استودیو شنیدم.

با تعجب برگشتم. یونگی اونجا بود، اما برخلافِ همیشه، حالش اصلاً خوب به نظر نمی‌رسید. صورتش رنگ‌پریده بود و بدنش رو جمع کرده بود. اون حتی سعی نمی‌کرد خودش رو پنهان کنه، انگار دیگه جانی برایِ پنهان کردنِ ضعفش نداشت.

من می‌خواستم بی‌تفاوت باشم، می‌خواستم بگم "به من ربطی نداره"، اما وقتی دیدم داره با لرزشِ دست سعی می‌کنه یه لیوانِ آب رو برداره و دستش نمی‌رسید، دلم هوری ریخت.

با تردید نزدیک شدم.
— «یونگی... حالت خوبه؟»

اون حتی جواب نداد. فقط نگاهی سرد و محو به من انداخت، انگار که اصلاً من رو نمی‌دید. اما وقتی خواست بلند شه، یهو کمرش خالی شد و افتاد رویِ زمین.

من بدونِ اینکه فکر کنم، پریدم جلو و قبل از اینکه با صورت به زمین بخوره، بازوهاش رو گرفتم. بدنش داغ بود، مثلِ یه کوره.
— «وای... تو داری می‌سوزی! یونگی، باید بریم بیمارستان!»

اون با یه صدایِ بسیار ضعیف و لرزون، دستش رو رویِ دستِ من گذاشت تا من رو عقب برد، اما انگار اصلاً توانِ این کار رو نداشت.
— «نرو... فقط... بزار بمونم...»

من ایستاده بودم و اون رو توی آغوشم نگه داشته بودم. قلبم با سرعت می‌زد. این مردی که همیشه مثلِ یه کوهِ سنگی و شکست‌ناپذیر بود، الان چقدر شکننده به نظر می‌رسید. از اون طرف، خشمِ همیشگی‌مون هنوز هم بود، اما اون خشم زیرِ لایه‌یِ سنگینِ یه نگرانیِ ناگهانی دفن شده بود.

من مجبور شدم، برخلافِ تمامِ غرورم، اون رو به سمتِ تختِ کوچکِ استودیویِ گوشه‌یِ اتاق ببرم. وقتی رویِ تخت گذاشتمش، اون حتی چشم‌هاش رو هم باز نکرد.

من همون‌جا، رویِ زمین کنارِ تخت نشستم. نمی‌تونستم برم. نمی‌تونستم توی اون تاریکی و تنهایی به خونه برگردم، در حالی که می‌دونستم اون تنهاست و حالش بده.

اون شب، برای اولین بار از وقتی که همدیگه رو می‌شناختیم، توی یه اتاق بودیم که در اون، نه بحث می‌کردیم، نه با هم می‌جنگیدیم؛ فقط سکوت بود و صدایِ نفس‌هایِ نامنظمِ اون. و من، برای اولین بار، متوجه شدم که پشتِ اون نقابِ سرد و بی‌رحم، یه آدمِ خیلی تنها نشسته...

🖤🖤🖤
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

پارت ۲: انتخابی که برگشت ندارهسکوتِ اتاق فقط با صدایِ ریزِ ب...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

پارت ۴۰

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

زیبای کوچک فریبکار

۳ پارتی

دختر و پارتی

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسی...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط