{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«منتظر»

«منتظر»

برای مادری که سالها، تمام روز را در ایستگاه قطار اندیمشک به انتظار بازگشت پسر مفقودش از جبهه می نشست.

یه پیر زن چادرسیاه،
تمام هفته، غروبا 
تو ایستگاه راه آهنه.
هر دفه که سوت قطار،
روی سکوت خط می کشه 
چشمای اون برق می زنه.

منتظر یه یاوره
که از تو قصه ها بیاد،
بهارو همراش بیاره.
اونور ترمز قطار
با پوتینای پر غبار،
رو چشم اون پا بذاره.

مسافر همیشگی ش
با این قطارم نمیاد 
مادربزرگ نمی دونه. 
می خواد تا آخرین نفس
کنار ریلای قطار 
منتظر اون بمونه.

مادربزرگ!‌ مادربزرگ
این همه منتظر نباش
چند ساله جنگ تموم شده 
تقویما رو یه بار ببین!
فصل سیاه موشک و
بمب و تفنگ تموم شده.

مسافر غریب تو
با هیچ قطاری نمیاد 
اون دیگه برگشتنی نیست. 
ببین که رو سینه ی اون
مدالی جز جراحت
ترکشای آهنی نیست.

اون دیگه خوابه زیر خاک
قصه چه بد تموم می شه 
سیاهه آخر کتاب.
مادربزرگ!‌ گریه نکن!
مسافر عزیزتو 
می بینی اما توی خواب.

یغما گلرویی
دیدگاه ها (۱۰۱)

Custom bride part : 1

رمان آغوشی از جنس خطر پارت چهارم 4

پارت ۳ 🎀ویو آلیا 🖤لیا: خب حالا میگی داستان اون گردنبند چی بو...

My lovely neighbor part : ۷۰

در چهارراه، قلبش تندتر می زند. نزدیک می شود تا از او سوال بپ...

رفیـــق عاشـــق مــن؟چرا ســـراغ اونکه رفتـــه رو دوباره باز...

چتــــه رفیـــق عاشـــق مــن؟چرا ســـراغ اونکه رفتـــه رو دو...

اون ها خطرناکن، ولی ما اون ها رو به دیوار خونمون آویزون می ک...

#elham31اون بیست سال اول زندگی عین بهاره.خوشگلی بهار فقط به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط