بعد مدت هااا تک پارتی...اد استوری نشه?
توی اون کتابخونه بزرگ فقط صدای ورق زدن کتاب کار از بخش درسخوندن و صدای تیک تاک ساعت دیواری بزرگ قهوهای رنگ تقریباً دومتری،که از چوب گردو بود میومد...
گاهی اوقات هم صدای کلیک روی دکمه هایی که دست صندوق دار خواب آلود بهش برخورد میکرد هم به گوش میرسید
اما بین این همه سکوت،بوی کتاب های مختلف،نور زرد رنگ و صدای آهنگ بیکلامی که از پیانو بود؛ بخش تاریخ چوسان مینهو با بغضی که مثل بمب اتم منتظر ترکیدن بود چشم به راه جیسونگ کوچولو روی یه صندلی نسکافهای رنگ نشسته بود
از استرس و غم کنار ناخوناشرو میکند
که صدای قدم های یکی بهگوشش رسید
جیسونگ بود
موهاش یکم ژولیده شده بود،هودی سفیدشو که جونگین برای تولدش خریده بود رو به همراه یه شلوارک سیاه و یه کوله پشتی سیاه به تن داشت
چندتا از تار موهاش به پیشونیش چسبیده بود که باعث بیشتر کیوت بودنش میشد
لبخند کج و خستهای زد کیفشو رو میز بزرگ و قهوهای رنگ کتابخونه گذاشت و به سمت مینهو رفت با قدم های خیلی آروم
بند یکی از کفشهای الستارش باز شده بود اما مهم نبود
خواست خودشو داخل بغل گرم و نرم مینهو جا بده
اما با هول (درست نوشتم؟) داده شدن توسط مینهو جا خورد
چشمای خسته نیمه بازش رو باز کرد:
🐹: چیشده آقای لی؟
مینهو نگاه هاشو به زمین دوخت با صدای ضعیف که به زور شنیده میشد گفت؛
🐰: م-متاسفم
جیسونگ با تعجب و خستگی اما یکمم شوخی پرسید
🐹: باز سوسک دیدی ترسیدی؟
🐰: نه...
🐹: ظرف آب ریچارد رو شکوندی؟
🐰: نوچ
جیسونگ یکم نگران شد
🐹: پس چیشدع!؟ چرا مثل لشکر شکست خورده نشستی؟
🐰:...
🐹: جوابمو بده داری نگرانم میکنی
بالاخره بغضش شکسته شد
مثل ابر بارونزا هق هق های بی صدا و خفه،شونه هاش میلرزیدن
سرشو بیشتر خم کرد
جیسونگ مات و مبهوت بود،این لینو همون لینو بود؟ همون لینویه سرد؟
با نگرانی زود پرسید؛
🐹: مینهو؟! چت شده چاگی؟!
اما جوابی نگرفت جز هق هق های بی صدای بیشتر
نمیدونست چیکار کنه... بره نزدیک؟ سوال بپرسه؟ داد بزنه؟
ناخودآگاه بدون اراده مینهو رو بغل کرد،سرشو مثل سر یه بچه چند ماهه نوازش میکرد
بالاخره صدای شکسته مینهو شنیده شد
🐰: جیسونگی... وقتش رسید
سکوت عمیق و ناراحتی حکمفرما شد
جیسونگ خشکش زد،یعنی باید دو سال تمام از معشوقش دور میموند؟ از کسی که همیشه ازش دفاع کرد؟ از کسی که بهش زندگی بخشید؟
چند دقیقه گذشت...
همه خاطراتشون داشت از جلوی چشماش رد میشد
اولین «دوست دارم» اولین بوسه...
روزی که همخونه شدن
روزی که برنده شدن
همشون همه شبهای عاشقانه..
همه گریهها و همه خندهها
یواش یواش اشکاش سرازیر شدن
مینهو رو سفتتر بغلش کرد
با هق هق گفت
🐹: بگو دروغه ... لطفاً بگو به شوخیه... التماس میکنم لینو ... بگو نمیری فقط شوخیه
اما سکوت مینهو یه تایید بود...
تایید بیرضایت
محکم کمر جیسونگ رو گرفت با گریه گفت؛
🐰: چند ساعت بعد قراره برم ... میشه چندتا خواهش بکنم؟
جیسونگ با صورت اشکی سرشو تکون داد،تلاش کرد با آستینش چشماشو پاک کنه ولی اشکهاش نمیدونستن توقف کردن چیه
مینهو با همون صدای گرفته ادامه داد:
🐰: این دو سال که قراره من نباشم ... میشه کارایی که میگم رو انجام بدی.؟..
🐹: اوهوم.. من برات جونمم میدم
🐰: منتظرم بمون،و به خودت آسیب نزن،باشه؟
🐹: تلاشمو میکنم...
مینهو از بغل جیسونگ اومد بیرون
چشماشو به لب های باریک و صورتی جیسونگ داد
🐰: و میشه برای آخرین بار منو بب-
جیسونگ حتی نزاشت مینهو حرفشو تموم کنه و لباشو کوبید رو لبای مینهو
یه بوسه یه غمگین رو شروع کردن
یه خداحافظی...
چند دقیقه بعد از هم جدا شدن
مینهو دستاشو گذاشت دو طرف سر جیسونگ و پیشونیشو به پیشونیش چسبوند
به ظاهر دیگه گریه نمیکرد اما هیچکس قلبشو نمیدید...
بی صدا گفت:
🐰: عاشقتم:)
جیسونگ اینو که شنید گریهاش بیشتر شد
🐹: منم دوست دارم
🐰: خداحافظ عزیزترین دیرینهام
و اونو ول کرد و به سمت در خروجی حرکت
جیسونگ روی زانوهایش افتاد
تو خودش جمع شد و هق هق های بیشتری زد
روی اون زمین سرد و سرامیکی تنها چیز گرم اشکهای جیسونگ کوشولو بود...
و بیرون کتابخونه مینهویی که میدونست قراره چه اتفاقی برای قلب کوچولوی عشقش بیوفته...
سوار تاکسی شد و رفت به ایستگاه راه آهن
با اولین قطار رفت به بوسان،جایی که قرار بود دوسال توش زندگی کنه...
برای اون خیلی سخت بود قبول کنه به جیسونگ وابسته شده اما یه واقعیت بود...
اون وابسته شده بود خیلی خیلی بد
پایان:(
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
موقع نوشتنش خودمم گریم گرفت:(
بعد مدت ها تک پارتی شد
ولی من واقعاً نمیخوام لینو بره سربازی...
نه لینو همشون نرن...
ولی خب مجبورن دیگه اوناهم تقصیری ندارن که....
گاهی اوقات هم صدای کلیک روی دکمه هایی که دست صندوق دار خواب آلود بهش برخورد میکرد هم به گوش میرسید
اما بین این همه سکوت،بوی کتاب های مختلف،نور زرد رنگ و صدای آهنگ بیکلامی که از پیانو بود؛ بخش تاریخ چوسان مینهو با بغضی که مثل بمب اتم منتظر ترکیدن بود چشم به راه جیسونگ کوچولو روی یه صندلی نسکافهای رنگ نشسته بود
از استرس و غم کنار ناخوناشرو میکند
که صدای قدم های یکی بهگوشش رسید
جیسونگ بود
موهاش یکم ژولیده شده بود،هودی سفیدشو که جونگین برای تولدش خریده بود رو به همراه یه شلوارک سیاه و یه کوله پشتی سیاه به تن داشت
چندتا از تار موهاش به پیشونیش چسبیده بود که باعث بیشتر کیوت بودنش میشد
لبخند کج و خستهای زد کیفشو رو میز بزرگ و قهوهای رنگ کتابخونه گذاشت و به سمت مینهو رفت با قدم های خیلی آروم
بند یکی از کفشهای الستارش باز شده بود اما مهم نبود
خواست خودشو داخل بغل گرم و نرم مینهو جا بده
اما با هول (درست نوشتم؟) داده شدن توسط مینهو جا خورد
چشمای خسته نیمه بازش رو باز کرد:
🐹: چیشده آقای لی؟
مینهو نگاه هاشو به زمین دوخت با صدای ضعیف که به زور شنیده میشد گفت؛
🐰: م-متاسفم
جیسونگ با تعجب و خستگی اما یکمم شوخی پرسید
🐹: باز سوسک دیدی ترسیدی؟
🐰: نه...
🐹: ظرف آب ریچارد رو شکوندی؟
🐰: نوچ
جیسونگ یکم نگران شد
🐹: پس چیشدع!؟ چرا مثل لشکر شکست خورده نشستی؟
🐰:...
🐹: جوابمو بده داری نگرانم میکنی
بالاخره بغضش شکسته شد
مثل ابر بارونزا هق هق های بی صدا و خفه،شونه هاش میلرزیدن
سرشو بیشتر خم کرد
جیسونگ مات و مبهوت بود،این لینو همون لینو بود؟ همون لینویه سرد؟
با نگرانی زود پرسید؛
🐹: مینهو؟! چت شده چاگی؟!
اما جوابی نگرفت جز هق هق های بی صدای بیشتر
نمیدونست چیکار کنه... بره نزدیک؟ سوال بپرسه؟ داد بزنه؟
ناخودآگاه بدون اراده مینهو رو بغل کرد،سرشو مثل سر یه بچه چند ماهه نوازش میکرد
بالاخره صدای شکسته مینهو شنیده شد
🐰: جیسونگی... وقتش رسید
سکوت عمیق و ناراحتی حکمفرما شد
جیسونگ خشکش زد،یعنی باید دو سال تمام از معشوقش دور میموند؟ از کسی که همیشه ازش دفاع کرد؟ از کسی که بهش زندگی بخشید؟
چند دقیقه گذشت...
همه خاطراتشون داشت از جلوی چشماش رد میشد
اولین «دوست دارم» اولین بوسه...
روزی که همخونه شدن
روزی که برنده شدن
همشون همه شبهای عاشقانه..
همه گریهها و همه خندهها
یواش یواش اشکاش سرازیر شدن
مینهو رو سفتتر بغلش کرد
با هق هق گفت
🐹: بگو دروغه ... لطفاً بگو به شوخیه... التماس میکنم لینو ... بگو نمیری فقط شوخیه
اما سکوت مینهو یه تایید بود...
تایید بیرضایت
محکم کمر جیسونگ رو گرفت با گریه گفت؛
🐰: چند ساعت بعد قراره برم ... میشه چندتا خواهش بکنم؟
جیسونگ با صورت اشکی سرشو تکون داد،تلاش کرد با آستینش چشماشو پاک کنه ولی اشکهاش نمیدونستن توقف کردن چیه
مینهو با همون صدای گرفته ادامه داد:
🐰: این دو سال که قراره من نباشم ... میشه کارایی که میگم رو انجام بدی.؟..
🐹: اوهوم.. من برات جونمم میدم
🐰: منتظرم بمون،و به خودت آسیب نزن،باشه؟
🐹: تلاشمو میکنم...
مینهو از بغل جیسونگ اومد بیرون
چشماشو به لب های باریک و صورتی جیسونگ داد
🐰: و میشه برای آخرین بار منو بب-
جیسونگ حتی نزاشت مینهو حرفشو تموم کنه و لباشو کوبید رو لبای مینهو
یه بوسه یه غمگین رو شروع کردن
یه خداحافظی...
چند دقیقه بعد از هم جدا شدن
مینهو دستاشو گذاشت دو طرف سر جیسونگ و پیشونیشو به پیشونیش چسبوند
به ظاهر دیگه گریه نمیکرد اما هیچکس قلبشو نمیدید...
بی صدا گفت:
🐰: عاشقتم:)
جیسونگ اینو که شنید گریهاش بیشتر شد
🐹: منم دوست دارم
🐰: خداحافظ عزیزترین دیرینهام
و اونو ول کرد و به سمت در خروجی حرکت
جیسونگ روی زانوهایش افتاد
تو خودش جمع شد و هق هق های بیشتری زد
روی اون زمین سرد و سرامیکی تنها چیز گرم اشکهای جیسونگ کوشولو بود...
و بیرون کتابخونه مینهویی که میدونست قراره چه اتفاقی برای قلب کوچولوی عشقش بیوفته...
سوار تاکسی شد و رفت به ایستگاه راه آهن
با اولین قطار رفت به بوسان،جایی که قرار بود دوسال توش زندگی کنه...
برای اون خیلی سخت بود قبول کنه به جیسونگ وابسته شده اما یه واقعیت بود...
اون وابسته شده بود خیلی خیلی بد
پایان:(
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
موقع نوشتنش خودمم گریم گرفت:(
بعد مدت ها تک پارتی شد
ولی من واقعاً نمیخوام لینو بره سربازی...
نه لینو همشون نرن...
ولی خب مجبورن دیگه اوناهم تقصیری ندارن که....
- ۲۸۳
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط