#پارت_7

#پارت_7
آقای مافیا ♟🎲

همین که خواستم برم بیرون
یهو صدای مردونه ای رو تو خونه شنیدم

به نظرم خیلی آشنا میومد
که با حرف مامان مطمئن شدم

_ اخه رادمان جان دختره بی چشم و رو میدونی
رفته تو دانشگاه چیکار کرده

+مادر من ، من این خانم تبریو میشناسم
به شدت رو مخ
غیر قابل تحمل
و پول پرست و.... و.... و.....

_اخه پسرم.........

+مامان برو از آفاق عذر خواهی کن

وایییییی باورم نمیشد داداش رادمان باشه دلم براش یه زره شده
بود از وقتی رفت سربازی ندیدمش حتی وقتی مرخصی میگرفت و میومد دیدنمون

بدون اینکه به قیافه داغونم توجه کنم

از اتاق بیرون زدم و وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم نزدیک بود با سر بیوفتم

اما اخرش به داداشم رسیدم و محکم بغلش کردم

اونم من و بغل کرد و بعدش به صورتم نگاهی کرد و گفت:

_آفاق این چه وضعیه چرا صورتت اینطوریه

+هیچی داداشی

داشتم با رادمان حرف میزدم که مامان گفت

_ عه آفاق فقط بخاطر اینکه گفتم نمیزارم بری
دانشگاه انقدر گریه کردی
#roman
#اسمات#عاشقانه
#رمان #بک#فالو
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۶ وقتی بحث شیرموزها بالا گرفت و همه با هم یکی شدن...

Cruel Love.پارت ۲ .که ، جونگکوک گفت:میشه اتاقم رو نشون بدین...

#برادر ناتنی من

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

#My_deity#part1☆ویو پسرِ خدا☆ لنگان لنگان به سمت جنگل رفتم د...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 32عصر همون روزجین طبق قولی که داده بو...

برده عمارت جئون

وقتی اسپایدرمن بود و تو... ᴘᴀʀᴛ1شاید بگید این ها همش الکی ول...

part 8شوگا:ات؟دست ات رو گرفت و برگردوندششوگا:چیزیت شده؟بهم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط