ادامه پارت ۶
ادامه پارت ۶
وقتی بحث شیرموزها بالا گرفت و همه با هم یکی شدند، من فقط ایستاده بودم و تماشا میکردم. غرق در تماشایِ این صحنهیِ پر هرج و مرج بودم؛ دیدنِ اینکه چطور بزرگترینها هم مثل بچهها سرِ یه چیزِ کوچیک بحث میکنن، تهِ دلم رو لرزوند. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست. برای یه لحظه، با تمامِ وجودم فکر کردم که شاید تمامِ اون اتفاقاتِ ترسناک، اون اتاقِ تاریک و اون حسِ وحشت، همهاش فقط یک خوابِ بد بوده… یک کابوسِ طولانی که بالاخره تموم شده.
اما وقتی چشمم به مامان افتاد، اون لبخندِ محو، توی ذهنم رنگ باخت. با خودم گفتم: «نه… این خواب نیست.» چون با اینکه همهچیز تغییر کرده بود، اما رفتار مامان، اون لحنِ خشک و حتی اون تندیِ همیشگیش، هیچ فرقی با اون موقعها نداشت. انگار زمان برگردیده بود، اما آدمها عوض نشده بودند.
در حالی که داشتم با این افکارِ آشفته دست و پنجه نرم میکردم، مامان که انگار از این همه سر و صدا خسته شده بود، ایستاد و با صدای محکمی گفت:
مامان: «حالا بیاین برین پایین! امروز لازم نیست برین دانشگاه!»
همه با هم، انگار که از قبل با هم قرار گذاشته باشن، با یه لحنِ همزمان گفتن: «یس!» (باشه!)
و وقتی همه از اتاق رفتن بیرون و سکوتِ سنگینی جای اونهمه داد و بیداد رو گرفت، من و مامان تنها شدیم. نگاهها از هم گذشت و ناگهان، چشمم در چشمِ مامان قفل شد. سکوتِ بینمون خیلی سنگین بود. مامان با همون نگاهِ پرسشگر و کمی غضبآلود، پرسید:
مامان: «تو برای چی هنوز لباساتو نپوشیدی؟»
میا (با تپق و گیجی): «چی؟»
مامان (بدون اینکه منتظر جواب بمونه): «لباساتو بپوش و برو دانشگاه!»
میا: «اما مامان…»
مامان (با قاطعیتِ تمام): «اما بی، اما ندار! زود باش!»
میا (در حالی که به بارونِ شدیدی که پشتِ پنجره میبارید اشاره میکرد): «آخه… ببین چقدر بارونِ شدیدی میاد!»
مامان با بیتفاوتیِ عجیبی بهم نگاه کرد و گفت:
مامان: «به من چه! هرچه سریعتر برو، نمیخوام روزمون رو گند بزنی!»
[پایان پارت ۶]
وقتی بحث شیرموزها بالا گرفت و همه با هم یکی شدند، من فقط ایستاده بودم و تماشا میکردم. غرق در تماشایِ این صحنهیِ پر هرج و مرج بودم؛ دیدنِ اینکه چطور بزرگترینها هم مثل بچهها سرِ یه چیزِ کوچیک بحث میکنن، تهِ دلم رو لرزوند. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست. برای یه لحظه، با تمامِ وجودم فکر کردم که شاید تمامِ اون اتفاقاتِ ترسناک، اون اتاقِ تاریک و اون حسِ وحشت، همهاش فقط یک خوابِ بد بوده… یک کابوسِ طولانی که بالاخره تموم شده.
اما وقتی چشمم به مامان افتاد، اون لبخندِ محو، توی ذهنم رنگ باخت. با خودم گفتم: «نه… این خواب نیست.» چون با اینکه همهچیز تغییر کرده بود، اما رفتار مامان، اون لحنِ خشک و حتی اون تندیِ همیشگیش، هیچ فرقی با اون موقعها نداشت. انگار زمان برگردیده بود، اما آدمها عوض نشده بودند.
در حالی که داشتم با این افکارِ آشفته دست و پنجه نرم میکردم، مامان که انگار از این همه سر و صدا خسته شده بود، ایستاد و با صدای محکمی گفت:
مامان: «حالا بیاین برین پایین! امروز لازم نیست برین دانشگاه!»
همه با هم، انگار که از قبل با هم قرار گذاشته باشن، با یه لحنِ همزمان گفتن: «یس!» (باشه!)
و وقتی همه از اتاق رفتن بیرون و سکوتِ سنگینی جای اونهمه داد و بیداد رو گرفت، من و مامان تنها شدیم. نگاهها از هم گذشت و ناگهان، چشمم در چشمِ مامان قفل شد. سکوتِ بینمون خیلی سنگین بود. مامان با همون نگاهِ پرسشگر و کمی غضبآلود، پرسید:
مامان: «تو برای چی هنوز لباساتو نپوشیدی؟»
میا (با تپق و گیجی): «چی؟»
مامان (بدون اینکه منتظر جواب بمونه): «لباساتو بپوش و برو دانشگاه!»
میا: «اما مامان…»
مامان (با قاطعیتِ تمام): «اما بی، اما ندار! زود باش!»
میا (در حالی که به بارونِ شدیدی که پشتِ پنجره میبارید اشاره میکرد): «آخه… ببین چقدر بارونِ شدیدی میاد!»
مامان با بیتفاوتیِ عجیبی بهم نگاه کرد و گفت:
مامان: «به من چه! هرچه سریعتر برو، نمیخوام روزمون رو گند بزنی!»
[پایان پارت ۶]
- ۲۷۲
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط