{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★دوست بچگی...p¹

★دوست بچگی...p¹
در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ خورد.
_"رااون... مامان... مامان حالش بد شده! داریم میریم بیمارستان!"
سریع بلند شدم و رفتم سمت دفتر مدیر...
_"مدیر... مادرم حالش بد شده میتونم برم بیمارستان؟؟"
مدیر که شوکه شده بود گفت:"آره آره حتما برو... اصلا برات مرخصی رد میکنم! فقط، حالت خوبه رااون؟؟ می‌دونم شنیدن این خبر برات راحت نبوده... مطمئن باشم مواظب خودت هستی؟"
در حالی که قلبم تپش گرفته بود گفتم:"حالم خوبه... ممنونم"
رفتم داخل ماشینم...
نفس عمیق کشیدم و گفتم:"رااون مامان حالش خوب میشه... نترس... چیزی نیست! حالا رانندگی کن و برو پیش مامان!"
بعد مدتی... رسیدم بیمارستان.
_"رااون..."
وقتی نااون صدام کرد رفتم سمتش، چشماش از شدت گریه قرمز شده بود...
پرسیدم:"نااون چیشد که مامان حالش بد شد؟؟؟"
سعی کرد بغضش رو نگه داره و گفت:"وقتی از دانشگاه اومدم مامان مدام قلبش رو می‌گرفت... میگفتم حالش خوبه یا نه، می‌گفت خوبه و چیزیش نیست! وقتی تو اتاقم بودم یهو دیدم صدای شکستن چیزی اومد! رفتم تو آشپزخونه و دیدم مامان همینجوری افتاده زمین... بعد با اورژانس تماس گرفتم و اومدیم بیمارستان؛ رااون... ممکنه مامان بیماری قلبی داشته باشه و از ما پنهان کرده باشه؟؟؟"
باید هوای خواهر کوچکترم رو داشته باشم...
پس بغلش کردم و گفتم:"نمی‌دونم اما مامان خیلی قویه نااون... پس بهتره نگران نباشیم!"
مدتی گذشت...
دکتر جوونی از اتاق بیرون اومد.
بلند شدم و پرسیدم:"آقای دکتر حال مادرم خوبه؟؟"
_"بله نگران نباشید حالشون خوبه... فقط باید یکم باهاتون صحبت کنم خانم پارک"
وقتی رفتم داخل دفتر آقای دکتر متوجه بودم موضوع جدیه!
پشت میزش نشست و با یک لحن کنجکاوانه گفت:"راجب بیماری مادرتون چیزی میدونید؟؟"
_"بیماری؟؟ ن..نه چیزی نمیدونم"
دکتر نفس عمیقی کشید و گفت:"مادرتون دچار بیماری آنژین صدری شده ( گرفتگی رگ های جلوی قلب ) برای همین این حمله رو تجربه کردن! برای درمان در مرحله‌ی اول دارو تجویز میشه که بیماری رو کنترل کنه اما اگه دیدیم جواب نمیده عمل جراحی توصیه میشه"
با شنیدن حرف‌های آقای دکتر احساس سرگیجه میکردم...
بلند شدم و گفتم:"خدانگهدار"
در حالی که دیوار رو گرفته بودم قدم برمی داشتم...
اما تعادلم بهم ریخت!
آقای دکتر منو از پشت گرفت و گفت:"مراقب‌باش! پارک رااون"
لحنش جوری بود که انگار دوست قدیمی منه!
بلند شدم و برگشتم...
لبخندی روی لباش بود؛ گفت:"منو میشناسی؟؟"
روی میز دفتر رو نگاه کردم. به اون اسم...
«کیم نامجون»
وایسا ببینم...
نکنه...
اون دوست بچگی همون آقای دکتر بود؟؟؟
_"نامجون؟؟"
سرش رو به نشانه تایید تکون داد...
لبخندی زدم و بغلش کردم!
آخرین باری که همو دیدیم ۱۱ سالم بود...



فیک جدید خوبه؟
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۱۱)

پارت دوم چند شاتی وقتی حالت بد میشه ویو بنگ چان وقت ی دکتر ...

ات ویو(علامتش+)۷:۳۰ دقیقه صبح با صدای زنگ از خواب بیدار شدم...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ویو ا. تسرم گیج م...

منو ببخش پارت ۲

برادر ناتنی من Part 2ویو جنا از خواب بیدار شدم و رفتم دست و ...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

چند پارتی (درخواستی)

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط