تاج و اجبار
پارت 12
(آلاریک)
وسط حیاط ایستادیم
هردومون درحال نفس نفس زدن بودیم
کمی بعد دونه های برف روی لباس مشکی لینورا نشست و به شدت خودنمایی میکرد
اون...واقعا زیبا بود در حدی که حتی فکرش رو نمیکردم و وقتی که اولین بار دیدمش،واقعا جذبش شدم(همون کراش زدم خودمون)
چند دقیقه ای میشد که توی سکوت به هم زل زده بودیم ول حرفی زد که خون توی رگ هام منجمد شد...لحنش اروم اما کشنده بود
لینورا:ببینم... نمیخوای نقشتو اجرا کنی،ولیعهد؟
آلاریک:متوجه منظورتون نمیشم پرنسس
لینورا:هردومون میدونیم که این مهمانی ناگهانی بی دلیل نیست
خیلی باهوش بود،میشه گفت خیلی فراتر از انتظارم
اصلا این دختر چیزی نبود که فکر میکردم
لینورا:من دربار اورالیا رو خیلی خوب میشناسم،وقتی پادشاه انقد ناگهان یک مهمانی برگزار میکنه و مارو دعوت میکنه...مطمئنم پشت این جام های شراب چیز دیگری وجود داره
و اینم خوب میدونم که حملات اون موجود عجیب و غریب توی اورالیا افزایش پیدا کرده...و...حدس میزنم ذخایر طلای اورالیا داره ته میکشه،درسته؟
چاره ای نبود و بهانه ای هم وجود نداشت.به سمتش قدم برداشتم و قدری نزدیکش شدم که پارچه لباش هامون به هم برخورد کرد و مطمئنم که اونم این رو حس کرد و فهمید
آلاریک:و با این حساب؛قبول کردید با من به اینجا بیاید...اونم تنها؟
لینورا:نمیدونم،شاید...حس کردم تردیدی در عمق وجودت زندست
واقعا میتونم به کسی آسیب برسونم که با همچین آرامشی گام بر میداره و صحبت میکنه؟یا کسی که اینقدر خوب عمق وجودمو میخونه؟
و حرفی که زد...درست بود.هنوز هم توی تصمیمم تردید دارم
ولی پای مقام من،و مهمتر اورالیا و مردممون در میونه
آلاریک:پدرم،نگران آیندس و دیگه به این صلح نمادین اعتمادی نداره و به طلا نیاز داره...امشب رو فرصتی دید تا بتونم...
برای گفتن ادامه ی حرفم کمی مکث کردم،واقعا میتونم بهش بگم؟
آلاریک:تورو...
لینورا:گروگان بگیری
انتطار داشتم وحشت کنه و سعی کنه فرار کنه یا حداقل کمی واکنش نشون بده ولی هیچی
بلکه با ی صدای اروم و مرموز حرفم رو ادامه داد
لینورا:میدونم...و این عجیبه که من هنوز اینجام و این یعنی تو هنوز تصمیمتو نگرفتی که کدوم سمت باید باشی...ولی هنوز هم میخوای به فرمان پدرت عمل کنی...شاید اشتباه کردم که همراهت اومدم
الاریک:نه نگرفتم،البته هنوز نه...شاید ی حسی بهم میگه کاری نکنم اون فقط یه فرمان بوده....شاید اتفاقی نیوفته
.. .
سلاااام من اومدم با ی پارت خفننن
(آلاریک)
وسط حیاط ایستادیم
هردومون درحال نفس نفس زدن بودیم
کمی بعد دونه های برف روی لباس مشکی لینورا نشست و به شدت خودنمایی میکرد
اون...واقعا زیبا بود در حدی که حتی فکرش رو نمیکردم و وقتی که اولین بار دیدمش،واقعا جذبش شدم(همون کراش زدم خودمون)
چند دقیقه ای میشد که توی سکوت به هم زل زده بودیم ول حرفی زد که خون توی رگ هام منجمد شد...لحنش اروم اما کشنده بود
لینورا:ببینم... نمیخوای نقشتو اجرا کنی،ولیعهد؟
آلاریک:متوجه منظورتون نمیشم پرنسس
لینورا:هردومون میدونیم که این مهمانی ناگهانی بی دلیل نیست
خیلی باهوش بود،میشه گفت خیلی فراتر از انتظارم
اصلا این دختر چیزی نبود که فکر میکردم
لینورا:من دربار اورالیا رو خیلی خوب میشناسم،وقتی پادشاه انقد ناگهان یک مهمانی برگزار میکنه و مارو دعوت میکنه...مطمئنم پشت این جام های شراب چیز دیگری وجود داره
و اینم خوب میدونم که حملات اون موجود عجیب و غریب توی اورالیا افزایش پیدا کرده...و...حدس میزنم ذخایر طلای اورالیا داره ته میکشه،درسته؟
چاره ای نبود و بهانه ای هم وجود نداشت.به سمتش قدم برداشتم و قدری نزدیکش شدم که پارچه لباش هامون به هم برخورد کرد و مطمئنم که اونم این رو حس کرد و فهمید
آلاریک:و با این حساب؛قبول کردید با من به اینجا بیاید...اونم تنها؟
لینورا:نمیدونم،شاید...حس کردم تردیدی در عمق وجودت زندست
واقعا میتونم به کسی آسیب برسونم که با همچین آرامشی گام بر میداره و صحبت میکنه؟یا کسی که اینقدر خوب عمق وجودمو میخونه؟
و حرفی که زد...درست بود.هنوز هم توی تصمیمم تردید دارم
ولی پای مقام من،و مهمتر اورالیا و مردممون در میونه
آلاریک:پدرم،نگران آیندس و دیگه به این صلح نمادین اعتمادی نداره و به طلا نیاز داره...امشب رو فرصتی دید تا بتونم...
برای گفتن ادامه ی حرفم کمی مکث کردم،واقعا میتونم بهش بگم؟
آلاریک:تورو...
لینورا:گروگان بگیری
انتطار داشتم وحشت کنه و سعی کنه فرار کنه یا حداقل کمی واکنش نشون بده ولی هیچی
بلکه با ی صدای اروم و مرموز حرفم رو ادامه داد
لینورا:میدونم...و این عجیبه که من هنوز اینجام و این یعنی تو هنوز تصمیمتو نگرفتی که کدوم سمت باید باشی...ولی هنوز هم میخوای به فرمان پدرت عمل کنی...شاید اشتباه کردم که همراهت اومدم
الاریک:نه نگرفتم،البته هنوز نه...شاید ی حسی بهم میگه کاری نکنم اون فقط یه فرمان بوده....شاید اتفاقی نیوفته
.. .
سلاااام من اومدم با ی پارت خفننن
- ۱.۵k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط