سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۱۶۸
پسر اگه جونت رو دوست داری حرف نزن
این صدای لباس بود که برای اولین بار از زمانیکه به این غار آمده بودم به حرف آمده بود. من حتی وجودش را هم فراموش کرده بودم در حالیکه به حالت دفاعی در آمده بودم به صورت ذهنی گفتم :
- چرا؟
- تا وقتی ساکت باشی اون نمیتونه جای تو رو تشخیص بده اما وقتی حرف بزنی اون میفهمه که چقدر قدرت داری اون میتونه میزان قدرتت رو تنها از روی صدات حدس بزنه در ضمن اصلا نباید جادو کنی، اگر این کار رو کنی دیگه هیچ روزی رو نخواهی دید عصات رو هم طوری نگه دار که صدا ایجاد نکنه، وقتی هم خیلی نزدیکه اصلاً نفس نکش
- یه دفعه بگو بمیرم دیگه اینطوری که نمیشه؟
سخنان لباس من را عصبانی کرده بود اما عصبانی شدن من را از این مخمصه خلاص نمی کرد. لباس گفت :
- هوم... خب من بهت پیشنهاد میکنم گوی سیاه رو برداری و سریع از آدرین بخواهی تو رو از اینجا ببره. قطرات سرد عرق روی پیشانیام ظاهر شده بودند من بی حرکت تنها حرکات لاشخور را نظاره میکردم از ترس اینکه مبادا لاشخور متوجه من شود خشکم زده بود لاشخور اسم مناسبی برای موجودی به آن چندشی نبود. او چنان با سرعت در سالن حرکت میکرد که من تنها با دهانی باز به حرکاتش نگاه می کردم. سرعتش مافوق هر سرعتی بود که تا به حال دیده بودم من در سکوت منتظر فرصتی برای به دست آوردن گوی آخر بودم. هر از گاهی لاشخور با دستان استخوانیش حرکاتی انجام میداد که من را به فکر وا میداشت و احساس میکردم که او با این کار در حال اجرای جادویی است بالاخره لاشخور با حرکتی محتاطانه به سمت یکی از مجسمه ها رفت و پشت یکی از اونها مخفی شد اما وقتی به سمت گوی برگشتم با لایه ای از جادو روبرو شدم که تا قبل از
دیدن لاشخور وجود نداشت.
- این دیگه چیه؟
لباس به سرعت گفت:
- گفتم یه چیزی یادم رفت این لاشخورها وقتی از چیزی حفاظت میکنند اگه احساس کنند که این وسیله یا هر چی که هست در خطره سپری قدرتمند در اطرافش ایجاد میکنه
- گندش ،بزنند نه میتونم جادو کنم و نه حرف بزنم...
- خوب میتونی از قدرت خودت استفاده کنی اون رشته ها رو میگم تا جایی که میدونم اونها میتونن انرژی رو جذب کنن اما مثل ،جادو، انرژی رو به اطراف ساطع نمی کنن.
- اما من هنوز قادر به کنترلشون نیستم
- بالاخره یه روز باید کنترل خودت رو به دست بگیری؟
با احتیاط نگاهی به پشت سرم انداختم لاشخور دیده نمیشد من خیلی کم از این قدرتم استفاده میکردم چرا که هنوز قادر به کنترل آن نبودم و این من را نگران میکرد به آرامی دستم را نزدیک سپر اطراف گوی بردم، باید تمرکز میکردم اما ترس از حمله لاشخور مانع از این کار میشد اما من خیلی آموزش دیده بودم. اگر نمی توانستم از پس این کار بر بیایم همان بهتر بود که اینجا توسط این لاشخور بمیرم.
توجهم به آتش خاکستری گوی جلب شد حتی از پس سپر حفاظتی هم میتوانستم قدرتش را حس کنم. روی گوی تمرکز کردم میخواستم آن را به دست آورم میتوانستم جریان جادو که از وجودم سرچشمه میگرفت را حس کنم از کف دست من رشته های ریزی در حال بیرون آمدن بودند انگار رشته ها پوست دست من را می شکافتند و با عمیقتر شدن شکاف رشته ها راه خودشان را به سمت بیرون باز میکردند. بعضی اوقات فکر میکردم قدرت من تنها در این رشته ها خلاصه میشد؛ رشته هایی که من هیچ شناختی از آنها نداشتم.
پسر اگه جونت رو دوست داری حرف نزن
این صدای لباس بود که برای اولین بار از زمانیکه به این غار آمده بودم به حرف آمده بود. من حتی وجودش را هم فراموش کرده بودم در حالیکه به حالت دفاعی در آمده بودم به صورت ذهنی گفتم :
- چرا؟
- تا وقتی ساکت باشی اون نمیتونه جای تو رو تشخیص بده اما وقتی حرف بزنی اون میفهمه که چقدر قدرت داری اون میتونه میزان قدرتت رو تنها از روی صدات حدس بزنه در ضمن اصلا نباید جادو کنی، اگر این کار رو کنی دیگه هیچ روزی رو نخواهی دید عصات رو هم طوری نگه دار که صدا ایجاد نکنه، وقتی هم خیلی نزدیکه اصلاً نفس نکش
- یه دفعه بگو بمیرم دیگه اینطوری که نمیشه؟
سخنان لباس من را عصبانی کرده بود اما عصبانی شدن من را از این مخمصه خلاص نمی کرد. لباس گفت :
- هوم... خب من بهت پیشنهاد میکنم گوی سیاه رو برداری و سریع از آدرین بخواهی تو رو از اینجا ببره. قطرات سرد عرق روی پیشانیام ظاهر شده بودند من بی حرکت تنها حرکات لاشخور را نظاره میکردم از ترس اینکه مبادا لاشخور متوجه من شود خشکم زده بود لاشخور اسم مناسبی برای موجودی به آن چندشی نبود. او چنان با سرعت در سالن حرکت میکرد که من تنها با دهانی باز به حرکاتش نگاه می کردم. سرعتش مافوق هر سرعتی بود که تا به حال دیده بودم من در سکوت منتظر فرصتی برای به دست آوردن گوی آخر بودم. هر از گاهی لاشخور با دستان استخوانیش حرکاتی انجام میداد که من را به فکر وا میداشت و احساس میکردم که او با این کار در حال اجرای جادویی است بالاخره لاشخور با حرکتی محتاطانه به سمت یکی از مجسمه ها رفت و پشت یکی از اونها مخفی شد اما وقتی به سمت گوی برگشتم با لایه ای از جادو روبرو شدم که تا قبل از
دیدن لاشخور وجود نداشت.
- این دیگه چیه؟
لباس به سرعت گفت:
- گفتم یه چیزی یادم رفت این لاشخورها وقتی از چیزی حفاظت میکنند اگه احساس کنند که این وسیله یا هر چی که هست در خطره سپری قدرتمند در اطرافش ایجاد میکنه
- گندش ،بزنند نه میتونم جادو کنم و نه حرف بزنم...
- خوب میتونی از قدرت خودت استفاده کنی اون رشته ها رو میگم تا جایی که میدونم اونها میتونن انرژی رو جذب کنن اما مثل ،جادو، انرژی رو به اطراف ساطع نمی کنن.
- اما من هنوز قادر به کنترلشون نیستم
- بالاخره یه روز باید کنترل خودت رو به دست بگیری؟
با احتیاط نگاهی به پشت سرم انداختم لاشخور دیده نمیشد من خیلی کم از این قدرتم استفاده میکردم چرا که هنوز قادر به کنترل آن نبودم و این من را نگران میکرد به آرامی دستم را نزدیک سپر اطراف گوی بردم، باید تمرکز میکردم اما ترس از حمله لاشخور مانع از این کار میشد اما من خیلی آموزش دیده بودم. اگر نمی توانستم از پس این کار بر بیایم همان بهتر بود که اینجا توسط این لاشخور بمیرم.
توجهم به آتش خاکستری گوی جلب شد حتی از پس سپر حفاظتی هم میتوانستم قدرتش را حس کنم. روی گوی تمرکز کردم میخواستم آن را به دست آورم میتوانستم جریان جادو که از وجودم سرچشمه میگرفت را حس کنم از کف دست من رشته های ریزی در حال بیرون آمدن بودند انگار رشته ها پوست دست من را می شکافتند و با عمیقتر شدن شکاف رشته ها راه خودشان را به سمت بیرون باز میکردند. بعضی اوقات فکر میکردم قدرت من تنها در این رشته ها خلاصه میشد؛ رشته هایی که من هیچ شناختی از آنها نداشتم.
- ۲.۴k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط