رمان عشق ممنوع
پارت ۶
وقتی چشامو باز کردم رو تخت بودم و لباس تنم بود اما یه لباس دیگه ن لباس های خودم سرم درد میکرد
دستم و گذاشتم رو سرم سرم و برگردوندم دیدم جنگکوک داره نگاه میکنه
دستشو آورد سمتم ک زود توخودم جمع شدم و ترسیدم فک کردم بازم میخواد بزنه
_ کاریت ندارم
منو ببخش میدونم کارم درست نبود
+ تو تو من و زدی
من و گرفت تو بغلش
_ برو حموم حاضر شو امروز روز عقده
+ من نمی......
_ خفه شووو
جوری داد زد ک گریم گرفت
کوبید رو سر خودش
_ چرا کاری میکنی باهات اینطوری رفتار کنم هاااااا
+ من من....
نشست جلوم
_ گریه نکن گریه نکن
زود اشکامو پاک کردم
+ بب....
_ تکرار نشه
دیوونه روانی من باید به بابام بگم ک این همچین آدمیه کاش من با تهیونگ ازدواج میکردم
رفتم حموم امدم بیرون با حوله بودم ک گفت
_ کاش من جای حوله بودم
منظورشو فهمیدم ک سرخ شدمممممم
زود رفتم سمت اتاق لباس و لباس مراسم و پوشیدم امدم بیرون ک دیدم جنگکوک آماده است
_ بیا خانومم
از این حرفش چندشم میشددد.
..
..
.
وقتی چشامو باز کردم رو تخت بودم و لباس تنم بود اما یه لباس دیگه ن لباس های خودم سرم درد میکرد
دستم و گذاشتم رو سرم سرم و برگردوندم دیدم جنگکوک داره نگاه میکنه
دستشو آورد سمتم ک زود توخودم جمع شدم و ترسیدم فک کردم بازم میخواد بزنه
_ کاریت ندارم
منو ببخش میدونم کارم درست نبود
+ تو تو من و زدی
من و گرفت تو بغلش
_ برو حموم حاضر شو امروز روز عقده
+ من نمی......
_ خفه شووو
جوری داد زد ک گریم گرفت
کوبید رو سر خودش
_ چرا کاری میکنی باهات اینطوری رفتار کنم هاااااا
+ من من....
نشست جلوم
_ گریه نکن گریه نکن
زود اشکامو پاک کردم
+ بب....
_ تکرار نشه
دیوونه روانی من باید به بابام بگم ک این همچین آدمیه کاش من با تهیونگ ازدواج میکردم
رفتم حموم امدم بیرون با حوله بودم ک گفت
_ کاش من جای حوله بودم
منظورشو فهمیدم ک سرخ شدمممممم
زود رفتم سمت اتاق لباس و لباس مراسم و پوشیدم امدم بیرون ک دیدم جنگکوک آماده است
_ بیا خانومم
از این حرفش چندشم میشددد.
..
..
.
- ۳۵.۳k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط