#Thelast_Three
#Thelast_Three
#Hyunlixx
اروم کارتو سر جاش گذاشت و از اتاق بیرون رفت...و دید غیر از اون آلفا هیچ کس اونجا نیست
اروم سمتش رفت...آلفا رو مبل نشسته بود و سرشو به پشتی مبل تکیه داده بود و چشماش بسته بود
(آقای....آلفا؟)
آلفا چشماشو باز کرد
(من...دیدمتون که به اون مادر و دخترش کمک کردین به نظرم...کار خیلی خوبی بود)
آلفا پوزخندی زد و گفت
(تو به عنوان یه پسر زیادی کیوتی بچه ...اسمت یادت اومد؟)
فلیکس اروم سر تکون داد
(ب..بله آلفا...من...فلیکسم لی فلیکس)
آلفا با همون پوزخند نگاهش کرد
(هیونجینم...هوانگ هیونجین..فک نکن منم چیزی یادم بود امگا...منم مثل تو فقط اسممو میدونم)
فلیکس سر تکون داد
(نه...نه فقط به نظرم...شما خیلی...قابل اعتماد به نظر می اومدین...بیشتر از بقیه)
هیونجین بلند شد و پسرونگاه کرد و با سردی از کنارش رد شد و لبخندی آروم زد
(خوشجالم اینجوری به نظرت اومدم بچه ولی مراقب باش همین اعتمادای یهویی کله ی ادمو به فنا میده)
هیچ ساعتی تو اون سالن وجود نداشت که زمانو متوجه بشن و این گم شدن در زمان و تاریخ و ساعت باعث شده بود گیج تر بشن
و همه سردرگم بودن...
بعد از حرف زدن با هیونجین یه حسی پیدا کرده بود...حس خطر؟ ممکن بود...
تو اتاقش نشسته بود که یهو یه صدای زنگی اومد که انگار غذایی تو ماکروویو گرم شده بود
با گیجی و منگی به اطرافش نگاه کرد
و دید از زیر یکی از کمد ها بخار میاد...و وقتی در کمد رو باز کرد یه ظرف رامیون دید
(وای...رامیون؟ جدی؟)
رامیون گرمه گرم بود و کاملا آماده و پخته
اروم بازش کرد یکم مزه کرد و وقتی از خوب بودنش مطمئن شد شروع به خوردن کرد
بعد از خوردن غذاش به سمت تختش رفت ، اروم دراز کشید و به سقف خیره شد...
ناگهان صدایی از بیرون شنید...
تق...تق...
تق...تق..
انگار کسی با ناخن های بلند رو سطح چوبی ای با آرامش و ریتم مشخصی میزد...
بعد یهو صدای جیغ بلند
فلیکس از جا پرید و همین خواست سمت در بره صدای گریه ی دخترک پنج ساله ای که امروز دیده بود رو شنید
(نههههه نهههه ولم کنیییید ماماااان کمکم کن اینا منو گرفتن)
صدا با بغض و گریه بود...ولی همین که خواست درو باز کنه دستگیره ی در به شدت داغ شد و دستشو سوزوند...
به سرعت دستشو عقب کشید و چشمش خیلی غیر ارادی به قانون سوم خورد...
3-اگر هنگام ساعات خاموشی صدای جیغ و فریاد از بیرون شنیدید هرگز سعی نکنید در را باز کنید...
ساعات خاموشی؟
ینی به این زودی شب شده بود؟
اونا کجا بودن که تایم انقدر عجیب میگذشت...
دستگیره در به قدری داغ بود که کف دستش تاول های وحشتناک و بزرگی زد فورا...
صدای جیغ و گریه بند نمی اومد انگار کسی صدا رو نشنیده بود
قلب فلیکس به قدری تند و محکم میتپید که فلیکس صداشو تو گوشاش میشنید...
خیلی دستپاچه دنبال یه چیز خنک بود رو دستش بزاره که یهو چشمش به دیوار خورد...
یه سطح یخی از دیوار بیرون اومده بود...فلیکس اروم دستشو رو اون گذاشت و از خنکیش که سوزش دستشو کم میکرد نفس راحتی کشید...بعد از تو یه کشو یه باند تمیز پیدا کرد و به دستش بست...
برای پارت بعد ۱۵ تا لطفاااااا🙏🙏
#Hyunlixx
اروم کارتو سر جاش گذاشت و از اتاق بیرون رفت...و دید غیر از اون آلفا هیچ کس اونجا نیست
اروم سمتش رفت...آلفا رو مبل نشسته بود و سرشو به پشتی مبل تکیه داده بود و چشماش بسته بود
(آقای....آلفا؟)
آلفا چشماشو باز کرد
(من...دیدمتون که به اون مادر و دخترش کمک کردین به نظرم...کار خیلی خوبی بود)
آلفا پوزخندی زد و گفت
(تو به عنوان یه پسر زیادی کیوتی بچه ...اسمت یادت اومد؟)
فلیکس اروم سر تکون داد
(ب..بله آلفا...من...فلیکسم لی فلیکس)
آلفا با همون پوزخند نگاهش کرد
(هیونجینم...هوانگ هیونجین..فک نکن منم چیزی یادم بود امگا...منم مثل تو فقط اسممو میدونم)
فلیکس سر تکون داد
(نه...نه فقط به نظرم...شما خیلی...قابل اعتماد به نظر می اومدین...بیشتر از بقیه)
هیونجین بلند شد و پسرونگاه کرد و با سردی از کنارش رد شد و لبخندی آروم زد
(خوشجالم اینجوری به نظرت اومدم بچه ولی مراقب باش همین اعتمادای یهویی کله ی ادمو به فنا میده)
هیچ ساعتی تو اون سالن وجود نداشت که زمانو متوجه بشن و این گم شدن در زمان و تاریخ و ساعت باعث شده بود گیج تر بشن
و همه سردرگم بودن...
بعد از حرف زدن با هیونجین یه حسی پیدا کرده بود...حس خطر؟ ممکن بود...
تو اتاقش نشسته بود که یهو یه صدای زنگی اومد که انگار غذایی تو ماکروویو گرم شده بود
با گیجی و منگی به اطرافش نگاه کرد
و دید از زیر یکی از کمد ها بخار میاد...و وقتی در کمد رو باز کرد یه ظرف رامیون دید
(وای...رامیون؟ جدی؟)
رامیون گرمه گرم بود و کاملا آماده و پخته
اروم بازش کرد یکم مزه کرد و وقتی از خوب بودنش مطمئن شد شروع به خوردن کرد
بعد از خوردن غذاش به سمت تختش رفت ، اروم دراز کشید و به سقف خیره شد...
ناگهان صدایی از بیرون شنید...
تق...تق...
تق...تق..
انگار کسی با ناخن های بلند رو سطح چوبی ای با آرامش و ریتم مشخصی میزد...
بعد یهو صدای جیغ بلند
فلیکس از جا پرید و همین خواست سمت در بره صدای گریه ی دخترک پنج ساله ای که امروز دیده بود رو شنید
(نههههه نهههه ولم کنیییید ماماااان کمکم کن اینا منو گرفتن)
صدا با بغض و گریه بود...ولی همین که خواست درو باز کنه دستگیره ی در به شدت داغ شد و دستشو سوزوند...
به سرعت دستشو عقب کشید و چشمش خیلی غیر ارادی به قانون سوم خورد...
3-اگر هنگام ساعات خاموشی صدای جیغ و فریاد از بیرون شنیدید هرگز سعی نکنید در را باز کنید...
ساعات خاموشی؟
ینی به این زودی شب شده بود؟
اونا کجا بودن که تایم انقدر عجیب میگذشت...
دستگیره در به قدری داغ بود که کف دستش تاول های وحشتناک و بزرگی زد فورا...
صدای جیغ و گریه بند نمی اومد انگار کسی صدا رو نشنیده بود
قلب فلیکس به قدری تند و محکم میتپید که فلیکس صداشو تو گوشاش میشنید...
خیلی دستپاچه دنبال یه چیز خنک بود رو دستش بزاره که یهو چشمش به دیوار خورد...
یه سطح یخی از دیوار بیرون اومده بود...فلیکس اروم دستشو رو اون گذاشت و از خنکیش که سوزش دستشو کم میکرد نفس راحتی کشید...بعد از تو یه کشو یه باند تمیز پیدا کرد و به دستش بست...
برای پارت بعد ۱۵ تا لطفاااااا🙏🙏
- ۴۸۴
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط