{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Thelast_Four

#Thelast_Four


#Hyunlixx


بعد از تو یه کشو یه باند تمیز پیدا کرد و به دستش بست...
اونجا کاملا مجهز به همه چیز بود
همین که باندو محکم کرد گریه ی دختر بند اومد
و دیگه هیچ صدایی نیومد جوری که انگار نه انگار کسی جیغ میزده یا گریه میکرده...
چند لحظه بعد یه سری لباس و پارچه تمیز زیر تختش پیدا کرد...و با خودش فک کرد که
(اینا صب اینجا نبودن...الان چجوری این همه چیز تو این یه چوسه جا جا شده؟)
دست سالمشو اول نزدیک دستگیره کرد حرارت شدیدی ازش بلند میشد...
ولی... با یکی از لباسای که اونجا بود دستگیره رو لمس کرد هیچ گرمایی احساس نکرد ولی در قفل بود... وقتی لباسو رو زمین انداخت لباس انگار تازه بهش حرارت خورده آب شد و از بین رفت و انگار جذب زمین شد...
فلیکس با گیجی به اون صحنه نگاه کرد...
دقیقا چه اتفاقی افتاده بود؟
اون لباس؟
واقعا انگار تو یه فیلم سینمایی تخیلی بود...هیچی کدوم از اتفاقا نرمال نبودن
با استرس و اضطرابی که داشت رفت سمت تخت و روش نشست...به دست باندپیچی شده اش نگاه کرد...چه اتفاقی داشت می افتاد...بقیه ام شنیده بودن؟
صدای گریه ی دخترو؟ پس چرا کسی کمک نکرده بود یا صدای کس دیگه ای نبود؟
و متوجه گذر زمان نشد فقط میدونست خیلی وقت بود که دراز کشیده بود وقتی خوابش برد
صبح با صدای کلیک در بیدار شد...موهاشو تو آینه مرتب کرد و بیرون رفت...و دخترو دید که گوشه ای با مامانش نشسته و داره سیب زمینی شیرین میخوره...که روی جزیره بزرگ آشپزخونه بود
با چشماش دنبال هیونجین گشت و دیدش...که داشت یه سیب زمینی و آب از رو اون میز برمی‌داشت...
اروم سمتش رفت
(او...آقای...امم...هیونجین شی؟)
هیونجین به سمت صدا برگشت و همون امگا رو دید...
(چی میخوای بچه)
نگاهش تیره بود انگار سعی داشت فلیکسو از خودش دور کنه
فلیکس معذب شده به هیونجین نگاه کرد و اروم درحالی که سایه های صورتی رو گونه هاش رنگ می‌بستن گفت
(اوه من...فقط میخواستم...)
یهو صدای همون زن رباتیک بی احساس اومد...
(تا ۱۰ دقیقه دیگه تست اول آغاز میشه لطفا به تمام سوالات با حقیقت و درست پاسخ بدهید...)
و قط شد...
هیونجین بی اهمیت به چیزی که زن گفته به فلیکس نگاه کرد
(چیزی داشتی میگفتی؟)
فلیکس دستپاچه خودشو جم کرد و اروم گفت
(ن..نه هیچی...هیچی هیونگ نیم...)
و هیونجین دوباره به یه ورش گرفت و از کنار فلیکس رد شد رفت...
فلیکس سرشو پایین انداخت و رفت یه سیب زمینی برداشت که صدای همهمه ی افراد اونجا رو شنید
(اون صدای های دیشب...یه زن منو صدا میکرد)
(آره منم یه صدای یه پسر بچه رو میشنیدم که گریه میکرد و میگفت مامان کجایی)
یه زن حدود ۲۵ ۲۶ ساله آروم گفت
(من صدای ووهیونگ اوپا دو میشنیدم...)
آلفایی که ووهیونگ نام داشت لبخندی زد و گونه اش یکم رنگ گرفت
(منم صدای تورو میشنیدم مین‌هه...)
دختر به پسر لبخندی زد...اون دوتا از همون دیروز به هم جذب شده بودن و فلیکس حدس میزد که اینا جفت های حقیقی هم بودن...
مرد آلفایی که جه‌گیوک نام داشت آروم گفت
(اینطور که معلومه هر کس صدای متفاوتی شنیده...ولی تنها کسی که اسیبی دیده اون امگای بلونده..فلیکس...راستی تو صدای کیو شنیدی؟)
فلیکس اولش هول شد و بعد اروم به دروغ گفت
(یه زن بود کسی که میگفت مامانمه)
همه اروم سر تکون دادن بعد دخترکی که سوهو نام داشت و فلیکس صداشو شنیده بود اروم گفت
(من صدای فلیکس اوپا رو شنیدم)
همه متعجب به دختر که انگار خیلی عادی بود همه چی نگاه کردن...و هیونجینم به تایید سر تکون داد
(منم صدای فلیکسو شنیدم)


برای پارت بعد ۲۰ تا لاییییییکککک
دیدگاه ها (۳)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_21فصل یازدهم | ...

#Thelast_Two#Hyunlixxولی یهو یه زن که بهش می‌خورد امگا باشه ...

#مافیا_عزیز_من#Part۳۱ تو اون لحظه دوباره بوسه ای روی لبات گذ...

دوپارتی هیونجین

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p34ویو ا.تاز صبح کنار د...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

·̩͙།† ͝ ︶ ͝ ⏝ ͝ ︶ ͝ †། ·̩͙با دانش آموزهای رو مخ چه رفتاری دا...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط