ادیت جدید از فیکشن😼🎀
ادیت جدید از فیکشن😼🎀
پارت سی و چهار عشق سرد: "بذار یه بارم من بگم درد دارم."
فضا هنوز ساکت بود.
فقط صدای نفسهای سنگین سانمی که تازه از خواب بد بیدار شده بود.
چشماش هنوز خیس بود، ولی دیگه نمیلرزید.
سهبوم کنارش بود. نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور.
فقط همونقدر که حضورش حس بشه… امن، محکم، ولی نه خفهکننده.
سهبوم آروم گفت:
— «هی… میدونی، هیچوقت بلد نبودم خوب حرف بزنم. مخصوصاً وقتی پای تو وسط باشه.»
سانمی نیمنگاهی بهش انداخت.
هنوز ساکت بود، ولی دیگه نفسهاش منقطع نبود.
سهبوم ادامه داد:
— «تو همیشه زیادی واقعی بودی، زیادی روشن.
و من؟ زیادی تاریک. زیادی ترسیده.
برای همین، وقتی عاشقت شدم... ترسیدم. نه از تو، از خودم.
میدونستم اگه یه روز از دستت بدم، دیگه چیزی ازم نمیمونه.»
یه لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— «ولی از دستت دادم، با دستای خودم.
و حالا دارم اینجا میشینم، نگات میکنم، با تب، با اشک، با خوابای بد…
و فکر میکنم... کاش اون موقع بلد بودم بگم دوستت دارم.»
سانمی صداش لرزید:
— «الان که بلدی؟»
سهبوم با صدای آرومتر، گفت:
— «بلدم… ولی نمیدونم هنوزم حق دارم بگمش.
فقط میخوام بدونی… هنوزم همون سهبومام.
با قلبی که فقط یهبار عاشق شد، و هنوز هم عاشقه.
فقط بلد نبود چطوری نگهش داره.»
سانمی نفس کشید. آرومتر، سبکتر.
بعد، زیر لب زمزمه کرد:
— «ممنون که اینو گفتی… چون… یه چیزی تو قلبم، هنوز واسه شنیدنش جا داشت.»
سهبوم لبخند کمرنگی زد.
آروم دستش رو گذاشت روی پتو، کنار دست سانمی. نه تماس، فقط نزدیک.
— «نمیخوام دوباره اذیتت کنم، سانمی.
ولی اگه یه روز… خواستی دوباره یکی کنارت باشه… بدون هنوز اینجام. نه بهعنوان همون پسر مغرور. بهعنوان کسی که این بار… سعی میکنه درست عاشق باشه.»
سانمی بهش نگاه کرد…
لبخند کوچیکی زد. چشماش هنوز خسته، ولی دیگه خالی نبود.
— «الان، فقط همین کنارم بودن… کافیه.»
پارت سی و چهار عشق سرد: "بذار یه بارم من بگم درد دارم."
فضا هنوز ساکت بود.
فقط صدای نفسهای سنگین سانمی که تازه از خواب بد بیدار شده بود.
چشماش هنوز خیس بود، ولی دیگه نمیلرزید.
سهبوم کنارش بود. نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور.
فقط همونقدر که حضورش حس بشه… امن، محکم، ولی نه خفهکننده.
سهبوم آروم گفت:
— «هی… میدونی، هیچوقت بلد نبودم خوب حرف بزنم. مخصوصاً وقتی پای تو وسط باشه.»
سانمی نیمنگاهی بهش انداخت.
هنوز ساکت بود، ولی دیگه نفسهاش منقطع نبود.
سهبوم ادامه داد:
— «تو همیشه زیادی واقعی بودی، زیادی روشن.
و من؟ زیادی تاریک. زیادی ترسیده.
برای همین، وقتی عاشقت شدم... ترسیدم. نه از تو، از خودم.
میدونستم اگه یه روز از دستت بدم، دیگه چیزی ازم نمیمونه.»
یه لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— «ولی از دستت دادم، با دستای خودم.
و حالا دارم اینجا میشینم، نگات میکنم، با تب، با اشک، با خوابای بد…
و فکر میکنم... کاش اون موقع بلد بودم بگم دوستت دارم.»
سانمی صداش لرزید:
— «الان که بلدی؟»
سهبوم با صدای آرومتر، گفت:
— «بلدم… ولی نمیدونم هنوزم حق دارم بگمش.
فقط میخوام بدونی… هنوزم همون سهبومام.
با قلبی که فقط یهبار عاشق شد، و هنوز هم عاشقه.
فقط بلد نبود چطوری نگهش داره.»
سانمی نفس کشید. آرومتر، سبکتر.
بعد، زیر لب زمزمه کرد:
— «ممنون که اینو گفتی… چون… یه چیزی تو قلبم، هنوز واسه شنیدنش جا داشت.»
سهبوم لبخند کمرنگی زد.
آروم دستش رو گذاشت روی پتو، کنار دست سانمی. نه تماس، فقط نزدیک.
— «نمیخوام دوباره اذیتت کنم، سانمی.
ولی اگه یه روز… خواستی دوباره یکی کنارت باشه… بدون هنوز اینجام. نه بهعنوان همون پسر مغرور. بهعنوان کسی که این بار… سعی میکنه درست عاشق باشه.»
سانمی بهش نگاه کرد…
لبخند کوچیکی زد. چشماش هنوز خسته، ولی دیگه خالی نبود.
— «الان، فقط همین کنارم بودن… کافیه.»
- ۳.۹k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط