𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوستپسر قلابی من
𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوستپسر قلابی من
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐
مهمونی شلوغتر از چیزی بود که فکر میکردی
همین که وارد شدین، چند نفر از اعضای خانوادهات به سمتتون اومدن
مامان: بالاخره اومدین! پس این همون دوستپسرته؟
قبل از اینکه چیزی بگی جیمین لبخند زد.
جیمین: بله، جیمین هستم ..
مامانت با خوشحالی نگاهش کرد
مامان:شنیدیم!
_ مامان...
جیمین خندید و دستت رو گرفت
جیمین: راستش من ا/ت رو خیلی وقته می شناسم وا/ت خیلی از شما تعریف کرده
با تعجب بهش نگاه کردی
_ تو که چیزی دربارهی مامانم نمیدونی!
آروم نزدیک گوشت شد
جیمین: دارم نقش بازی میکنم یادت رفته؟
_ زیادی خوب داری نقش بازی میکنی!
جیمین: مشکل داره؟
_ نه... ولی زیادی واقعی به نظر میاد
جیمین چند لحظه نگاهت کرد
جیمین: شاید چون کنار تو سخت میشه وانمود کرد
قلبت یک لحظه ایستادقبل از اینکه چیزی بگی، یکی از فامیلها صداتون کرد
فامیل: شما دوتا خیلی به هم میاین!
لبخند زدی
_ ممنون...
جیمین: منم همین فکر رو میکنم
با آرنج آرومی بهش زدی.
_ ساکت شو!
جیمین خندیدچند ساعت بعد، مهمونی کمکم تموم شدوقتی بیرون اومدین، دستت رو از دست جیمین جدا کردی
_ خب... ممنون که امشب کمکم کردی
جیمین: همین؟
_ مگه قرار نبود فقط چند ساعت دوستپسرم باشی؟
جیمین ساکت شد
جیمین: آره... قرار بود
_ پس؟
جیمین بهت نگاه کرد
جیمین: ولی من یه مشکل دارم
_ چه مشکلی؟
جیمین: فکر کنم دیگه نمیخوام نقش بازی کنم
خشکت زد.
_ یعنی چی؟
جیمین کمی نزدیکتر شد
جیمین: یعنی وقتی دستت رو گرفتم دیگه یادم رفت که قرار نیست واقعاً دوستپسرت باشم
سکوت کردی
جیمین: حالا تو بگو...
_ چی رو؟
جیمین: تو هم فقط نقش بازی میکردی؟
لبخند کوچیکی زدی
_ نمیدونم...
جیمین: پس فردا میبینمت؟
_ برای چی؟
جیمین لبخند زد.
جیمین: این بار بدون نقش بازی کردن
و قبل از اینکه جوابی بدیرفت اما تمام راه برگشت، فقط به یک جملهاش فکر میکردی:
«فکر کنم دیگه نمیخوام نقش بازی کنم.»
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐
مهمونی شلوغتر از چیزی بود که فکر میکردی
همین که وارد شدین، چند نفر از اعضای خانوادهات به سمتتون اومدن
مامان: بالاخره اومدین! پس این همون دوستپسرته؟
قبل از اینکه چیزی بگی جیمین لبخند زد.
جیمین: بله، جیمین هستم ..
مامانت با خوشحالی نگاهش کرد
مامان:شنیدیم!
_ مامان...
جیمین خندید و دستت رو گرفت
جیمین: راستش من ا/ت رو خیلی وقته می شناسم وا/ت خیلی از شما تعریف کرده
با تعجب بهش نگاه کردی
_ تو که چیزی دربارهی مامانم نمیدونی!
آروم نزدیک گوشت شد
جیمین: دارم نقش بازی میکنم یادت رفته؟
_ زیادی خوب داری نقش بازی میکنی!
جیمین: مشکل داره؟
_ نه... ولی زیادی واقعی به نظر میاد
جیمین چند لحظه نگاهت کرد
جیمین: شاید چون کنار تو سخت میشه وانمود کرد
قلبت یک لحظه ایستادقبل از اینکه چیزی بگی، یکی از فامیلها صداتون کرد
فامیل: شما دوتا خیلی به هم میاین!
لبخند زدی
_ ممنون...
جیمین: منم همین فکر رو میکنم
با آرنج آرومی بهش زدی.
_ ساکت شو!
جیمین خندیدچند ساعت بعد، مهمونی کمکم تموم شدوقتی بیرون اومدین، دستت رو از دست جیمین جدا کردی
_ خب... ممنون که امشب کمکم کردی
جیمین: همین؟
_ مگه قرار نبود فقط چند ساعت دوستپسرم باشی؟
جیمین ساکت شد
جیمین: آره... قرار بود
_ پس؟
جیمین بهت نگاه کرد
جیمین: ولی من یه مشکل دارم
_ چه مشکلی؟
جیمین: فکر کنم دیگه نمیخوام نقش بازی کنم
خشکت زد.
_ یعنی چی؟
جیمین کمی نزدیکتر شد
جیمین: یعنی وقتی دستت رو گرفتم دیگه یادم رفت که قرار نیست واقعاً دوستپسرت باشم
سکوت کردی
جیمین: حالا تو بگو...
_ چی رو؟
جیمین: تو هم فقط نقش بازی میکردی؟
لبخند کوچیکی زدی
_ نمیدونم...
جیمین: پس فردا میبینمت؟
_ برای چی؟
جیمین لبخند زد.
جیمین: این بار بدون نقش بازی کردن
و قبل از اینکه جوابی بدیرفت اما تمام راه برگشت، فقط به یک جملهاش فکر میکردی:
«فکر کنم دیگه نمیخوام نقش بازی کنم.»
- ۳۷۷
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط