{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗
پارت ۳۸

🌙 ویو آت

لیام: آت، راستششش...

آت: راستش چی؟ 👀

لیام چند لحظه ساکت موند.

لیام: یه چیزی هست که مدت‌هاست می‌خوام بهت بگم.

آت: خب بگو... چرا اینجوری نگام می‌کنی؟ 😐

لیام نفس عمیقی کشید.

لیام: من... فکر کنم یه مدته که بهت علاقه‌مند شدم.

چشم‌های آت گرد شد.

آت: چی؟! 😳

جیا: وااای... 😳

جونگکوک آروم به جین نگاه کرد.

جونگکوک: من فکر کنم الان نباید حرف بزنیم. 😶

جین: صددرصد. 👀

آت: لیام... من واقعاً نمی‌دونم چی بگم.

لیام: لازم نیست همین الان جواب بدی. فقط می‌خواستم بدونی.

آت هنوز داشت فکر می‌کرد که ناگهان—

بوم!

صدای ضربه‌ی دست تهیونگ روی کاپوت ماشین باعث شد همه ساکت بشن.

آت سریع برگشت سمتش.

جیا: تهیونگ...؟ 😳

جونگکوک: خب... این واکنش یکم زیادی بود. 😶

جین: منم همینو می‌گم.

تهیونگ سرش رو بالا آورد.

ته: چی؟

هیون‌وو: ته، خوبی؟

ته: آره.

هیون‌وو: مطمئنی؟

ته: گفتم خوبم.

آت چند قدم به سمتش رفت.

آت: ته... چرا اینجوری شدی؟

ته: اینجوری چطوری؟

آت به کاپوت اشاره کرد.

آت: همین‌جوری!

ته: عصبی شدم.

آت: از چی؟

تهیونگ نگاه کوتاهی به لیام انداخت.

ته: هیچی.

آت: ته، من که بچه نیستم. معلومه یه چیزی شده.

ته: گفتم هیچی.

لیام جلو اومد.

لیام: تقصیر منه؟

تهیونگ با نگاه سردی بهش نگاه کرد.

ته: خودت چی فکر می‌کنی؟

آت: ته! چرا با لیام اینجوری حرف می‌زنی؟

ته: چون لازم نیست درباره هر چیزی توضیح بدم.

هیون‌وو: آت، آروم.

هیون‌وو بینشون ایستاد.

هیون‌وو: بچه‌ها، یکم آروم‌تر. اومدیم خوش بگذرونیم.

جیا دست آت رو گرفت.

جیا: آت، بیا یکم بریم اون‌طرف.

آت: نه... می‌خوام بدونم چرا اینطوری شد.

ته: لازم نیست بدونی.

آت با ناراحتی گفت:

آت: چرا هر وقت ازت یه چیزی می‌پرسم، جواب درست نمی‌دی؟

هیون‌وو با دقت به ته نگاه کرد.

هیون‌وو: ته... تو از حرف لیام ناراحت شدی؟

تهیونگ جواب نداد.

جونگکوک: خب این سکوت یعنی آره دیگه. 😶

ته: جونگکوک.

جونگکوک: باشه، باشه! من نیستم. 😭✋🏻

جین: جونگکوک تو واقعاً نمی‌تونی پنج دقیقه ساکت بمونی؟

جونگکوک: نه. 😂

آت دوباره سمت ته برگشت.

آت: ته... تو از اینکه لیام این حرفو زد ناراحت شدی؟

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

ته: نمی‌دونم.

آت: نمی‌دونی؟

ته: آره.

آت: ولی خودت گفتی عصبی شدی.

ته: عصبی شدن دلیل نمی‌خواد.

هیون‌وو زیر لب گفت:

هیون‌وو: اتفاقاً معمولاً داره...

تهیونگ سریع نگاهش کرد.

ته: هیون‌وو.

هیون‌وو: باشه، هیچی نگفتم. 😭

آت آهسته گفت:

آت: من فقط نمی‌فهممت.

تهیونگ نگاهش رو پایین انداخت.

ته: خودمم بعضی وقتا خودمو نمی‌فهمم.

لیام: آت، واقعاً نمی‌خواستم باعث ناراحتی کسی بشم.

آت: تو کاری نکردی.

لیام: مطمئنی؟

آت: آره.

لیام لبخند کوتاهی زد.

لیام: پس خوبه.

تهیونگ دوباره به اون دو نگاه کرد.

هیون‌وو کنارش رفت.

هیون‌وو: ته، یه نصیحت دوستانه.

ته: نمی‌خوام.

هیون‌وو: بازم می‌گم. اگه چیزی اذیتت می‌کنه، به جای اینکه سر بقیه خالی کنی، اول بفهم خودت چرا ناراحتی.

تهیونگ چند لحظه ساکت موند.

ته: من ناراحت نیستم.

هیون‌وو لبخند زد.

هیون‌وو: باشه... هرچی تو بگی.

بعد آرام دور شد.

آت هنوز تهیونگ رو نگاه می‌کرد.

آت: ته...

ته: هوم؟

آت: دستت خوبه؟

تهیونگ نگاهی به دستش انداخت.

ته: خوبه.

آت: اگه درد می‌کنه بگو.

╚═══.·:·.💗.·:·.═══╝

🎀🦋 حمایت یادتون نرهههه 🦋🎀

پارت رو دوست داشتید؟ حتماً بگیددد 🥹💜

پارت بعد یه اتفاقی میوفتهههههه 👀😭
حدس می‌زنید چی میشه؟ 🎀🫣
دیدگاه ها (۳۵)

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتبارون ریزی شروع شده بود و خیابون‌...

پارت ۳۹تهیونگ برای اولین بار کمی نرم‌تر جواب داد:ته: گفتم خ...

اسلاید دوم لباس ته برای پیست اسلاید سوم لباس هیون وواسلاید چ...

𐙚🦋 پارت ۳۷ — «پیست» 🦋𐙚𐙚 ویو ته 🦋وقتی رسیدم خونه، تمام فکرم ...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

پارت 36𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋 ویو آت 🦋𓂃 ࣪˖ ִֶָبعد از چند دقیقه، هیون‌وو ب...

پارت 32🎀🦋 ویو آت 🦋🎀آت: بیا دیگه!ته: باشه. 😐🚗 توی ماشین...هیو...

پارت ۳۳ته:دیونه چرا تو از اون موقع تو فکری؟ 😏🦋هیون‌وو با لبخ...

پارت 40ویو آت:صدای بلندی ناگهان توی مسیر پیچید. 💥🏁همه‌چیز در...

پارت 35𐙚🦋 ویو ته 🦋𐙚این حس عجیب…فقط یک علاقه ساده نبود.هرچی ب...

پارت ۳۱🌧️ ویو آتبا هیون‌وو داشتم می‌رفتم سمت کلاس که صدای ته...

🎀🦋 پارت ۲۵ — ویو آت 🌸𐙚رفتم حموم، روتینم رو انجام دادم و بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط