فیک بونتن part.6
این بار ۷امه که من اینو از اول مینویسمتبتبجقتلگععچلخسپا-
اهم، کجا بودیم؟ عا اره، خب امیدوارم این بار بیاد دیگه چون من هربار یادم میره متنی که نوشتم رو کپی کنم به این روز افتادم💢🔪
~~~~~~~~~~
یادآوری: خب دفعه قبل از راز خوفناک هیتوشی پرده برداری شد و ما فهمیدیم که هیتوشی و هاروچیو سانزو باهم رفیقننن و پرامون ریخت! 👁👄👁
~~~~~~~~~
از زبان هیتوشی)
احساس خفگی شدیدی میکنم، انگار دارم توی اعماق یه اقیانوس بی انتها غرق میشم، چرا کسی دستش رو سمتم دراز نمیکنه؟ شاید چون دیگه کسی باقی نمونده.
مثل پروانه ای شدم که دیوانه وار داره زیر نور ماه میرقصه، و با لجاجت منتظره رسیدن یه خبر خوشه؛ درحالیکه میدونه نیستی همه جا رو فرا گرفته و قرار نیست خبری از درون این تاریکی به بیرون درز کنه.
درون شکمم غوغای عجیبی برپا شده، و سردرد وحشتناکی به همراه سوزش چشمام دارم؛ نکنه اینجا همون جهنم معروفیه که همه مقتولینم در موردش میگفتن؟
جایی که به سزای اعمالت میرسی، پس دارم کارما پس میدم؟ سر اون کارهایی که حتی چشم دیدنشون روهم نداشتم؟ و همش از روی اجبار بود؟!
پس قضاوت کننده حق کجاست؟ چرا کسی واسه فهمیدن دلیل کارهام ازم سوال نمی پرسه؟ چرا کسی طرفدار قضاوت عادلانه نیست؟ اصلا کسی اینجا هست؟
+قضاوت عادلانه؟ ولی تو صرفا فقط داری خودتو قانع میکنی که کارت از روی اجبار بوده، درحالی که داشتی ازش لذت میبردی!
اون دیگه کیه؟ چه ظاهر عجیبی، مو و چشم هایی به رنگ صورتی؛ ظاهرش خیلی منحصر بفرده. اصلا آدمیزاد هستش؟ فکر نکنم، شاید فرشته ست؛ ولی.. اگه فرشته ست پس باید خودش همه چیزو بدونه مگه نه؟ اون نمیدونه دلیل خنده های من سر خون و خونریزی مصرف قرص بوده؟ نمیدونه اگه اون قرص ها نبودن من روونه تيمارستان میشدم؟ اوه، پس قضاوت حق که میگفتن اینجوری بود! همش حرف توخالی و پوچ.. یعنی حتی فرشته هاهم فقط به ظاهر اهمیت میدن؟ آه، ایکاش یه عمر به امید اینکه اشکالی نداره حداقل وقتی مردم قراره در آرامش باشم؛ زندگی نمیکردم!
+مشکل تو همینجاست، چطور میتونی خودتو فراموش بکنی و به همه زخمات بخندی؟! تو حق زندگی داشتی، حق لذت بردن!
وقتی اون هر روز تهدیدم میکرد چه انتظاری داشتی؟ اون میگفت اگه من برم بچه های دیگه ای هم هستن که میتونه روی اونا آزمایش های لعنتیش رو انجام بده!
+و به خودت میگی زرنگ؟ اون داشت دروغ میگفت، اون حتی با وجود تو بازهم روی بچه های دیگه آزمایش میکرد!
ولی در عوض اون کارهای دردناک فقط برای من بود، نه کس دیگه ای؛
+واسه همینه با دیدنت گریم میگیره! من نمیذارم همینجوری بمیری! نه تا وقتی که عشق حقیقی رو تجربه نکردی!
عشق حقیقی؟ اونم من؟ هه، شوخی بی مزه ای بود! من خیلی وقته که احساساتم رو توی اون معامله باختم؛ منظورت از عشق چیه؟! فکر کردی هیولایی مثل من میتونه چیز ظریفی مثل اون رو تو دستاش نگه داره؟
+کدوم هیولا؟ من فقط یه بچه کوچولو میبینم، که از بس قلب بزرگی داشت حاضر شد خودش درد بکشه ولی دوستاش فرار بکنن
اون مال گذشته ست
+ولی تو هنوزم خودتی، تو همون بچه کوچولویی که بخاطر یه زخم کوچیک رو انگشت مامانت زدی زیر گریه
من اونو کشتم، من دیگه اون بچه مهربون نیستم
+تو اونو کشتی چون میدونستی اگه زنده بمونه زجر میکشه، و نمیخواستی کسی بجز تو اونو بکشه، چون میترسیدی درد زیادی موقع مرگ بِکِشه؛ پس خودت کشتیش تا از آرامشش اطمینان حاصل کنی
چه فرقی داره؟ من اونو کشتم
+اون موقع مرگ لبخند زده بود، چون خوشحال بود
دیوونه شدی؟ چطور ممکنه یکی موقع مرگ بخنده؟!
+ولی اون میخندید چون از اینکه تو کسی هستی که اونو میکشی خوشحال بود
اون خندید چون داشت نفرینم میکرد!
+خودتم میدونی اون خنده چقدر پاک و معصومانه بود، دست از مقاومت بردار
میترسم، میترسم قبول بکنم، باید خودمو با این حرف که ازم متنفر بودن قانع کنم؛ وگرنه از شدت عذاب وجدان دیوونه میشم! میفهمی؟ درد داره! درد میکنهههه! قلبم زیر بار فشار زنجیر دورش داره له میشه... من ظرفیت اینهمه درد رو ندارم! منو چی فرض کرده بودید؟ خداااا! میبینی؟ یا نکنه منو با یکی از پیامبرات اشتباه گرفتی؟ نمیبینی من یه انسان معمولیم؟! نمیبینی منم قلب دارممم؟.. چطور.. چطور میتونی اینکارو با من بکنی؟ از دیدن زجر کشیدنم لذت میبری؟ از اینکه دارم گریه میکنم خوشت میاد؟... قلب من از سنگ نیست...
لطفا.. تمومش کن..
~~~~~~~
پایان
~~~~~
بچه ها این حرف ها توی ذهن هیتوشی اتفاق افتادن توی عالم پس از مرگ و کسی که داشت باهاش حرف میزد، هویتش رو قراره خودتون بفهمید^^
اهم، کجا بودیم؟ عا اره، خب امیدوارم این بار بیاد دیگه چون من هربار یادم میره متنی که نوشتم رو کپی کنم به این روز افتادم💢🔪
~~~~~~~~~~
یادآوری: خب دفعه قبل از راز خوفناک هیتوشی پرده برداری شد و ما فهمیدیم که هیتوشی و هاروچیو سانزو باهم رفیقننن و پرامون ریخت! 👁👄👁
~~~~~~~~~
از زبان هیتوشی)
احساس خفگی شدیدی میکنم، انگار دارم توی اعماق یه اقیانوس بی انتها غرق میشم، چرا کسی دستش رو سمتم دراز نمیکنه؟ شاید چون دیگه کسی باقی نمونده.
مثل پروانه ای شدم که دیوانه وار داره زیر نور ماه میرقصه، و با لجاجت منتظره رسیدن یه خبر خوشه؛ درحالیکه میدونه نیستی همه جا رو فرا گرفته و قرار نیست خبری از درون این تاریکی به بیرون درز کنه.
درون شکمم غوغای عجیبی برپا شده، و سردرد وحشتناکی به همراه سوزش چشمام دارم؛ نکنه اینجا همون جهنم معروفیه که همه مقتولینم در موردش میگفتن؟
جایی که به سزای اعمالت میرسی، پس دارم کارما پس میدم؟ سر اون کارهایی که حتی چشم دیدنشون روهم نداشتم؟ و همش از روی اجبار بود؟!
پس قضاوت کننده حق کجاست؟ چرا کسی واسه فهمیدن دلیل کارهام ازم سوال نمی پرسه؟ چرا کسی طرفدار قضاوت عادلانه نیست؟ اصلا کسی اینجا هست؟
+قضاوت عادلانه؟ ولی تو صرفا فقط داری خودتو قانع میکنی که کارت از روی اجبار بوده، درحالی که داشتی ازش لذت میبردی!
اون دیگه کیه؟ چه ظاهر عجیبی، مو و چشم هایی به رنگ صورتی؛ ظاهرش خیلی منحصر بفرده. اصلا آدمیزاد هستش؟ فکر نکنم، شاید فرشته ست؛ ولی.. اگه فرشته ست پس باید خودش همه چیزو بدونه مگه نه؟ اون نمیدونه دلیل خنده های من سر خون و خونریزی مصرف قرص بوده؟ نمیدونه اگه اون قرص ها نبودن من روونه تيمارستان میشدم؟ اوه، پس قضاوت حق که میگفتن اینجوری بود! همش حرف توخالی و پوچ.. یعنی حتی فرشته هاهم فقط به ظاهر اهمیت میدن؟ آه، ایکاش یه عمر به امید اینکه اشکالی نداره حداقل وقتی مردم قراره در آرامش باشم؛ زندگی نمیکردم!
+مشکل تو همینجاست، چطور میتونی خودتو فراموش بکنی و به همه زخمات بخندی؟! تو حق زندگی داشتی، حق لذت بردن!
وقتی اون هر روز تهدیدم میکرد چه انتظاری داشتی؟ اون میگفت اگه من برم بچه های دیگه ای هم هستن که میتونه روی اونا آزمایش های لعنتیش رو انجام بده!
+و به خودت میگی زرنگ؟ اون داشت دروغ میگفت، اون حتی با وجود تو بازهم روی بچه های دیگه آزمایش میکرد!
ولی در عوض اون کارهای دردناک فقط برای من بود، نه کس دیگه ای؛
+واسه همینه با دیدنت گریم میگیره! من نمیذارم همینجوری بمیری! نه تا وقتی که عشق حقیقی رو تجربه نکردی!
عشق حقیقی؟ اونم من؟ هه، شوخی بی مزه ای بود! من خیلی وقته که احساساتم رو توی اون معامله باختم؛ منظورت از عشق چیه؟! فکر کردی هیولایی مثل من میتونه چیز ظریفی مثل اون رو تو دستاش نگه داره؟
+کدوم هیولا؟ من فقط یه بچه کوچولو میبینم، که از بس قلب بزرگی داشت حاضر شد خودش درد بکشه ولی دوستاش فرار بکنن
اون مال گذشته ست
+ولی تو هنوزم خودتی، تو همون بچه کوچولویی که بخاطر یه زخم کوچیک رو انگشت مامانت زدی زیر گریه
من اونو کشتم، من دیگه اون بچه مهربون نیستم
+تو اونو کشتی چون میدونستی اگه زنده بمونه زجر میکشه، و نمیخواستی کسی بجز تو اونو بکشه، چون میترسیدی درد زیادی موقع مرگ بِکِشه؛ پس خودت کشتیش تا از آرامشش اطمینان حاصل کنی
چه فرقی داره؟ من اونو کشتم
+اون موقع مرگ لبخند زده بود، چون خوشحال بود
دیوونه شدی؟ چطور ممکنه یکی موقع مرگ بخنده؟!
+ولی اون میخندید چون از اینکه تو کسی هستی که اونو میکشی خوشحال بود
اون خندید چون داشت نفرینم میکرد!
+خودتم میدونی اون خنده چقدر پاک و معصومانه بود، دست از مقاومت بردار
میترسم، میترسم قبول بکنم، باید خودمو با این حرف که ازم متنفر بودن قانع کنم؛ وگرنه از شدت عذاب وجدان دیوونه میشم! میفهمی؟ درد داره! درد میکنهههه! قلبم زیر بار فشار زنجیر دورش داره له میشه... من ظرفیت اینهمه درد رو ندارم! منو چی فرض کرده بودید؟ خداااا! میبینی؟ یا نکنه منو با یکی از پیامبرات اشتباه گرفتی؟ نمیبینی من یه انسان معمولیم؟! نمیبینی منم قلب دارممم؟.. چطور.. چطور میتونی اینکارو با من بکنی؟ از دیدن زجر کشیدنم لذت میبری؟ از اینکه دارم گریه میکنم خوشت میاد؟... قلب من از سنگ نیست...
لطفا.. تمومش کن..
~~~~~~~
پایان
~~~~~
بچه ها این حرف ها توی ذهن هیتوشی اتفاق افتادن توی عالم پس از مرگ و کسی که داشت باهاش حرف میزد، هویتش رو قراره خودتون بفهمید^^
- ۳.۰k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط