{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان پلیسی و معمایی که که انتظار شما از یک رمان پلیسی را

رمان پلیسی و معمایی که که انتظار شما از یک رمان پلیسی را بر اورده خواهد کردبعدم بدونه اینکه منتظر حرف دیگه ایی باشم اومدم بالا خونه منو داداشم یه خونه دو طبقه تو بهترین محله شهر ونکورکانادا هست قبلا تورنتو زندگی میکردیم پنح سال اول ولی بعدش

پیشنهاد ما
رمان بت شکسته | Fateme00 کاربر انجمن نودهشتیا
رمان شهر عاشقی | دختر تابستان کاربر انجمن نود و هشتیا
دانلود رمان از جنس مینا
بخاطر کارطبابت ارتان به ونکور اومدیم اونم بخاطر کار ارتان که تونستیم اینجا زندگی کنیم
وگرنه اصلا نمیدونم بابامون میدونه زنده هستیم یا ن ارتان که میگه به فکرمون هست ولی
من که فقط به اندازه ده سال بابامو شناختم مامانم بخاطر بیماری مرد وقتی
خیلی بچه بودم رسیدم اتاقم یه اتاق بزرگ با دکور سیاه بخاطر اینکه همیشه دور اطرافم پسر ومرد بودن زن
فقط خدمتکار بود که اجازه نزدیک شدن به منو نداشتن منم روحیم اخلاقم پسرونس رفتم
حولمو ورداشتم رفتم حموم خب کجا بودم هوم روحیه پسرونه من حتی علایقم هم پسرونس
مثلا بدن سازی که بدنم الان شبیه پسراس عضله ایی قوی تیر اندازی
که ماهرترین هستم تو تیر اندازی حولمو ور داشتم رفتم بیرون در کمد باز کردم یه شلوار برمودا یه رکابی
برداشتم دکور اتاقم سیاه طوسی هستش پرده روتختی طوسی بقیه
دانلود رمان زاده عمارت تاریکی
سیاه لباس هارو پوشیدم رفتم پایین خونه جوری بود که سالن غذا خوری مهمان اشپزخونه پایین بود طبقه بالا اتاق
خواب ها سرویس بهداشتی بود رسیدم اشپز خونه ارتان داشت قهوه
تو فنجون میریخت ارتان دکتر بود ولی من میگم هیکلو قیافش بیشتر به بادیگارد میخوره تا دکتر صورت خوشکلی
داشت ولی بیشتر هیکل تنومندش جلب توجه میکرد اخلاقش سرد بود
دیر جوش مهربونی هاشو ففط من دیده بودم با کشیده شدن موهام از فکر بیرون اومدم به ارتان نگاه کردم
میدونست بدم میاد موهامو بکشن منم شروع کردم به زدنش با وجود اینکه
منم چیزی از هیکل اون کم نداشتم ولی خب زور اون بیشتر بود یکم همدیگرو زدیم تا خسته شدیم رفتیم
روومبل های سلطنتی پذیرایی نشستیم گفتم؛ خب میخواستی چی بهم بگی
ارتان هم جدی شد گفت؛ باید برگردیم ایران
من با چشمای گردشده صدای داد مانند گفتم؛ چـــــــــی؟؟!!
ارتان عادی توچشمام نگاه کردو گفت؛ گفتم باید برگردیم ایران
گفتم؛ یعنی چی ما همه زندگیمون اینجاس کارت تو باشگاه من کجا بریم
گفت ؛ بعدا میگم چرا فقط وسایلتو جمع کن برای مدت طولانی میریم ایران فرداشب پرواز داریم
اینو گفت بلند شد رفت هرچی صداش کردم توجه نکرد رفت تو اتاقش منم




https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%ef%bb%a3%ef%ba%8e%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%ef%bb%8b%ef%bb%a4%ef%ba%8e%d8%b1%d8%aa-%ef%ba%97%ef%ba%8e%d8%b1%ef%af%be%ef%ae%91%ef%af%bd-%d9%86%d9%88/
دیدگاه ها (۱)

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

پسر بد (59)

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣32🦋)✥(ویو لوین کاترین)کمکش کردم تا بلند شه...و...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

رمان :«پسر عموی جذابم»part:6ویو «علی»رفتم سر کلاس اولین چیزی...

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

رمان : «اسمات پارسا»(از خودم یه اسم درآوردم)(تکپارتی)ویو «ا/...

پارت ۴ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]ویو لوید 《عا خسته شدم چقدر معمور...

سناریو:مرگ پنهان/پارت¹¹**ایزوکو**کلامی با خوانندگان: عه...بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط