دیو و دلبر
دیو و دلبر
پارت 1
_مامان فقط امشبه ساعت ۱۰ میرم قول میدم ساعت ۱۱ و نیم برگردم
مامان سبزی هارو پاک میکرد و گفت
-دختر جان گیریم من قبول کردم باباتو کی راضی میکنه
الان عمه ات هم شب قراره بیاد
دستامو با التماس بالا اوردم و گفتم
_مامان اگه نرم عسل باهام قهر میکنه تروخدا بابارو تو
راضی کن
مامان اوفی زیر لب کشید و سرشو چند باز تکون داد
_ _
با اینکه بابا راضی نبود بازم بخاطر من قبول کرد ولی باید سر ساعت ۱۱ بر میگشتم
عمه نسا اومده بود سلامی کردم و بعد رفتم بیرون از حیاط سوار ماشین پارس سفید بابا شدم
رسیدیم بالا شهر خداحافظی کردم و پیاده شدم ..
زنگ در و زدم که یکی بازش کرد با دیدن پسر مو بوری
یکم تعجب کردم
_سلام
پسره با لبخندی گفت
-سلام باید دوست عسل باشی
سرمو تکون دادم که یکم خندید و کنار کشید
مگه قرار نبود یه جشن دخترونه باشه
رفتم داخل پذیرایی با دیدن جمعی از پسرا و دخترا تو آغوش
هم یکم قلبم تند زد
عسل اومد سمتم و محکم بغلم کرد
-خوش اومدی دلربا
_ممنونم فقط این
خندید و دستشو به پشت کمرم کشید
-چیزی نیست جشن تولدمه اینام دوستای کامران هستن
بعدم منو کشید سمت جمعی از پسر ها و دختر ها
با لبخند خجالتی گفتم
_سلام
همه سلامی زیر لب گفتن که دست یکی پشت کمرم نشست که یکم پریدم اون سمت
عسل یکم خندید و بعد گفت
-باریش دلربا خوشش نمیاد
پسر مو مشکیه با چشمای سیاه مرموزش پوزخندی زد
پارت۲
و کمر عسل رو گرفت
عسل یه دختر مو بور با چشمای سبز و اندام به شدتت عالیی
جلو چشمای کامران لبای عسل رو بوسید
متعجب بهشون خیره شدم که کامران گفت
-باریش
عسل رو پرت کرد که عسل افتاد تو آغوش یه پسر
دیگه
پسره همون باریش برگشت سمتم داشت چندشم میشد
قدش زیادی بلند بود و هیکل درشتی داشت
عه دلربا نگاهش نکن
کیفمو باز کردم و کادو کوچیکی دادم به عسل و گفتم
_تولدت مبارک عزیزم
من باید برم اخه عمه ام اومده تنهاس
کیفمو سفت گرفتم و رفتم سمت در دسته درو پایین کشیدم
اما باز نمیشد
چراغا خاموش شد ترسیده گفتم
_عسل
یهو صدای چندتا پسر اومد آب گلوم رو قورت دادم
_اخ قراره ازت حالی ببریم
یهو صدای همون پسره باریش باعث شد خفه شن
-دختره مال منه شرط رو من برنده شدم پس برید عقب
صداش دقیقااا پشت سرم بود
_عسل
صدای ترسناکش کنار گوشم پیچید
-خانوم قراره تبدیلت کنم به یه فاح.شه
صدای خنده هاشون آزار دهنده بود
#رمان
برای ادامه به پیجم بیاین>>>
پارت 1
_مامان فقط امشبه ساعت ۱۰ میرم قول میدم ساعت ۱۱ و نیم برگردم
مامان سبزی هارو پاک میکرد و گفت
-دختر جان گیریم من قبول کردم باباتو کی راضی میکنه
الان عمه ات هم شب قراره بیاد
دستامو با التماس بالا اوردم و گفتم
_مامان اگه نرم عسل باهام قهر میکنه تروخدا بابارو تو
راضی کن
مامان اوفی زیر لب کشید و سرشو چند باز تکون داد
_ _
با اینکه بابا راضی نبود بازم بخاطر من قبول کرد ولی باید سر ساعت ۱۱ بر میگشتم
عمه نسا اومده بود سلامی کردم و بعد رفتم بیرون از حیاط سوار ماشین پارس سفید بابا شدم
رسیدیم بالا شهر خداحافظی کردم و پیاده شدم ..
زنگ در و زدم که یکی بازش کرد با دیدن پسر مو بوری
یکم تعجب کردم
_سلام
پسره با لبخندی گفت
-سلام باید دوست عسل باشی
سرمو تکون دادم که یکم خندید و کنار کشید
مگه قرار نبود یه جشن دخترونه باشه
رفتم داخل پذیرایی با دیدن جمعی از پسرا و دخترا تو آغوش
هم یکم قلبم تند زد
عسل اومد سمتم و محکم بغلم کرد
-خوش اومدی دلربا
_ممنونم فقط این
خندید و دستشو به پشت کمرم کشید
-چیزی نیست جشن تولدمه اینام دوستای کامران هستن
بعدم منو کشید سمت جمعی از پسر ها و دختر ها
با لبخند خجالتی گفتم
_سلام
همه سلامی زیر لب گفتن که دست یکی پشت کمرم نشست که یکم پریدم اون سمت
عسل یکم خندید و بعد گفت
-باریش دلربا خوشش نمیاد
پسر مو مشکیه با چشمای سیاه مرموزش پوزخندی زد
پارت۲
و کمر عسل رو گرفت
عسل یه دختر مو بور با چشمای سبز و اندام به شدتت عالیی
جلو چشمای کامران لبای عسل رو بوسید
متعجب بهشون خیره شدم که کامران گفت
-باریش
عسل رو پرت کرد که عسل افتاد تو آغوش یه پسر
دیگه
پسره همون باریش برگشت سمتم داشت چندشم میشد
قدش زیادی بلند بود و هیکل درشتی داشت
عه دلربا نگاهش نکن
کیفمو باز کردم و کادو کوچیکی دادم به عسل و گفتم
_تولدت مبارک عزیزم
من باید برم اخه عمه ام اومده تنهاس
کیفمو سفت گرفتم و رفتم سمت در دسته درو پایین کشیدم
اما باز نمیشد
چراغا خاموش شد ترسیده گفتم
_عسل
یهو صدای چندتا پسر اومد آب گلوم رو قورت دادم
_اخ قراره ازت حالی ببریم
یهو صدای همون پسره باریش باعث شد خفه شن
-دختره مال منه شرط رو من برنده شدم پس برید عقب
صداش دقیقااا پشت سرم بود
_عسل
صدای ترسناکش کنار گوشم پیچید
-خانوم قراره تبدیلت کنم به یه فاح.شه
صدای خنده هاشون آزار دهنده بود
#رمان
برای ادامه به پیجم بیاین>>>
- ۳۹۸
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط