💜مافیا جذاب 💜

💜مافیا جذاب 💜
P♡4
از زبان ات
خیلی خورده بودم و سرم گیج میرفت هرچی مارلی رو صدا زدم انگار نمیشنید
پاشدم وباز زور از پله ها بالارفتم و به سمت دستشویی رفتم تا صورتمو بشورم شاید بهتر بشم دیدم نه حالم خوب نیست به راننده پدرم زنگ زدم همینجوری که شماره میگرفتم داشتم از پله میومدم پایین که پا سر خورد نزدیک بود بخورم زمین که یکی یک دفعه دستمو گرفت برگشتن تا ببینمش چشمام تار میدیدویک هو بیهوش شدم
از زبان جیمین
از دستشویی اومدم بیرون که دیدم ات داره از پله ها میره پایین و حالش خوب نیست که دیدم داره از پله سر میخوره سریع گرفتمش
که دیدم بیهوش شد هر چی صدا کردم ات جواب نداد
(ازاونجایی که هی دوست ات صداش می‌کرد ات همینم اسمش ات)
ات رو بغل کردم و به یکی از اتاق های هتل اونجا بردم و روی تخت گذاشتمش
ات خیلی خوشگل بود خودمم مست بودم که روی یکی از مبل های آنجا خوابم برد

از زبان ات
صبح که بیدار شدم چشمامو بازم کردم دیدم اینجا اتاق خودم میست سریع پاشدم به کسی کا روبه روم خوابیده بود نگاه کردم
خیلی تعجب کردم جیمین اینجا چیکار میکنه
پاشدم رفتم یواش دست صورتمو شستم و به گوشیم نگاه کردم که چند بار مارلی بهم زنگ زده
بهش زنگ زدم
مارلی: دختر کجا رفتی دیشب
ات : سلام😕
ببخشید شما دیشب آنقدر بهتون خوش گذشت بود که هرچی صدات کردم انگار که منم وجود دارم بعدام یکم حالم خوب نبود که رفتم الانم باید برم فعلا
مارلی : الووووو هوی دختره......
از زبان ات
گوشی قطع کردم و پشت برگشتم که جیمین بیدارش شده‌بود
ات :سلام
جیمین:سلام
ات : ببخشید ولی چی شد و اینجا کجاست
جیمین:دیشب که داشتی از پله ها میومدی پایین داشتی میوفتاد که من گرفتمت و یک دفعه بیهوش شدی
ات : خجالت کشیده ☺️. دیشب کار اشتباهی نکردم که
جیمین: نه نترس
ات : خوب ببخشید ولی من باید سریع برم
از اتاق مثل جت اومدم بیرون وبه سمت خونه رفتم و لباسامو عوض کردم و به سمت شرکت رفتم حالم خوب نبود ولی دوروز بود که اومده بودم پس نباید نشون بدم تنبلم
از زبان جیمین
تا خواستم ازش چیزی بپرسم مثل جت دررفت اولش تعجب کردم بعد خیلی خندیدم
ولی قرار بود من دوباره این ات خانم رو ببینم رفتم خونه ولباسامو عوض کردم وب ه سمت شرکت رفتم که بابام جلوی در بود
باهم وارد ساختمون شدیم که با پدر ات روبه رو شدم دست دادیم و وارد یک اتاق شدیم
دیدگاه ها (۰)

رمان

وقتی درسش بد بود و..

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

سرنوشت پارت (۹)اره درسته ا.اون جونکوک بود ار.ه خودش بود صدای...

الماس زیبای من ...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

شب تولدم فصل 3پارت 20ات: نمیتونه بهم زنگ بزنه همه خطاشو بلاک...

وقتی درسش بد بودو ..

◝ تیمــــآرم‌ کــن . .◟- #ParT_13 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄سمت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط