سناریو بلولاک
سناریو بلولاک
اگر پریود باشیم و اعصاب نداشته باشبم ولی اونا تحریک شده باشن:
ایساگی: بنده خدا نمیدونست چطوری بهت بگه یزره هی استرس داشت که نزنی تو گوشش یا چی با هزار بدبختی اومد بهت گفت توهم با یه همچین قیافه ای گفتی«نه عزیزم😊»
رین: قشنگ میتونستی از چهره اش بفهمی یه چیزی میخواد بگه که تو ازش بیش از اندازه عصبی میشی، یه چشم غره بهش رفتی نباتتو که توی لیوان بود هم زدی چپ چپ نگاش میکردی بنده خداهم پشیمون شد نیومد بگه
سائه: قشنگ با یه اعتماد به نفسی اومد جلو که نگم ولی قیافه اش جدی بود ریده بودی تو خوت مونده بودی چیکار کردی باز «ا.ت من چیز شدم(همون)» توهم با همون لبخند برگشتی دمپایی رو از پات در اوردی پرت کردی مستقیم خورد تو کلش (واکنش نویسنده کالاف پلیرتون که اسکین الیاس رو برداشته: بومممم هد شات😅😂)
باچیرا: شاد و خندون اومد پیشت اروم خم شد و تو گوشت زمزمه کرد با یه لحن اغواگرانه ای«عزیزم میشه.... » مورمورت شده بود و زبونت بند اومده بود نمیدونستی چی بگی ولی با لکنت گفتی«ن.. ن. نه» و باچیرا افسرده برگشت رفت
ناگی: شکمت درد میکرد بغلش دراز کشیدی بودی و سرت رو نوازش میکرد ایقندز دلت درد میکرد که گریه ات گرفته بود پس تصمیم کزفت بیخیال شه و تمام حواسش رو به تو بده و مراقبت باشه
رئو: نشسته بودی داشتی تلویزیون نگاه میکردی که رئو اوند کنارت نشست و داشت قربون صدقه ات میرفت و نازت میکرد که یهو فهمیدی رئو وقتی یهو اینجوری میشه حتما یچی میخواد«چیشده عزیزم؟» «میشه فقط یکم.....» «نه!!!»
چیگیری: اصلا شان ایشون نیست بیاد همچسن چیزی رو بگه
یوکیمیا: خیلی خجالت میکشید که بخواد همچین چیزی رو بهت بگه، با خودش تمرین کرد چطور بگه وقتی که کامل امادع شد اومد پیشت «ع.. عه ا. ت میشه چیززااذل» توهم که نفهمیدی چیگفت گفتی «نه»
آیکو: تورو گذاشته بود رو پاش بشینی و باهات هی لاس میزد تا یکم نرم بشی«میدونستی ماه جلوی زیباییت کم میاره و و و.....» نیتش رو فهمیدی از این لاس زدن«میدونستی که الاغ جلوی اینهمه بیشعوریت کم میاره؟» آیکو ام خفه شد و رفت
کازوما: نیومد بهت بگه از خونه رفت بیرون خوذشو یکم سرگرم کرد تا یادش بره و بعد از اینکه اوکی شد برگشت خونه و انگار نه انگار که یه حسایی داشته
سندو: قرمز شده بود، اومد پیشت یخورده اول باهات صحبت کرد و بعد اروم اروم بهت گفت و توهم با ارامش قبول نکردی
بارو: حرف حرفه پادشاه البته تا وقتی که اون روی ملکه اشو ببینید داشت دعوات میکرد که اره باید به من گوش بدی و چیز کنی توهم زدی تو گوشش و بارو از پادشاه تبدیل شد به یه عدد بچه مظلوم
هیوری: و باز هم میرسیم به این بخش ناخوشایند گفتن یا نگفتن، و بله با خودش میگه بگم؟ نگم؟ اخر به این نتسجه میرسه که تگر بهت بگه یه چک قشنگ و ابدار مهمونش میکنی
کاراسو: اولش یكم اروم اروم باهات حرف میزد و بعد یهو بهت گفت و رفتی توی شک کاراسو توی این موقعیت نزدیکت شد و تو یدونه کشیده زدی بهش
چارلز: هی دورت مثل پروانه میچرچخید و اصلا به اون قضیه فکر نمیکرد ازت مراقبت میکرد و دلت رو برات ماشاژ میداد تا اذیت نشی کارارو خودش انجام میداد
لورنزو: وقتی خواب بودی ورت داشت برد و اره....
بانی: یه لبخند ملیح و ترسناک همش بهت میزد و جلوت هی راه میرفت و اره دیگه در اخر چیزت کرد
نس: ایشون معتلق به اربابشه
شیدو: استغفرالله
کایزر: یه پوزخند مبیناکش بهت زد و سرتو ناز کرد«خانوم کوچولو..... بهت نیاز دارم» جنابالی هم نه نگفتی چون مبیناخانوم میکشتت.
پایان..
.
.
ببخشید بچها بد شدش 😭
اگر پریود باشیم و اعصاب نداشته باشبم ولی اونا تحریک شده باشن:
ایساگی: بنده خدا نمیدونست چطوری بهت بگه یزره هی استرس داشت که نزنی تو گوشش یا چی با هزار بدبختی اومد بهت گفت توهم با یه همچین قیافه ای گفتی«نه عزیزم😊»
رین: قشنگ میتونستی از چهره اش بفهمی یه چیزی میخواد بگه که تو ازش بیش از اندازه عصبی میشی، یه چشم غره بهش رفتی نباتتو که توی لیوان بود هم زدی چپ چپ نگاش میکردی بنده خداهم پشیمون شد نیومد بگه
سائه: قشنگ با یه اعتماد به نفسی اومد جلو که نگم ولی قیافه اش جدی بود ریده بودی تو خوت مونده بودی چیکار کردی باز «ا.ت من چیز شدم(همون)» توهم با همون لبخند برگشتی دمپایی رو از پات در اوردی پرت کردی مستقیم خورد تو کلش (واکنش نویسنده کالاف پلیرتون که اسکین الیاس رو برداشته: بومممم هد شات😅😂)
باچیرا: شاد و خندون اومد پیشت اروم خم شد و تو گوشت زمزمه کرد با یه لحن اغواگرانه ای«عزیزم میشه.... » مورمورت شده بود و زبونت بند اومده بود نمیدونستی چی بگی ولی با لکنت گفتی«ن.. ن. نه» و باچیرا افسرده برگشت رفت
ناگی: شکمت درد میکرد بغلش دراز کشیدی بودی و سرت رو نوازش میکرد ایقندز دلت درد میکرد که گریه ات گرفته بود پس تصمیم کزفت بیخیال شه و تمام حواسش رو به تو بده و مراقبت باشه
رئو: نشسته بودی داشتی تلویزیون نگاه میکردی که رئو اوند کنارت نشست و داشت قربون صدقه ات میرفت و نازت میکرد که یهو فهمیدی رئو وقتی یهو اینجوری میشه حتما یچی میخواد«چیشده عزیزم؟» «میشه فقط یکم.....» «نه!!!»
چیگیری: اصلا شان ایشون نیست بیاد همچسن چیزی رو بگه
یوکیمیا: خیلی خجالت میکشید که بخواد همچین چیزی رو بهت بگه، با خودش تمرین کرد چطور بگه وقتی که کامل امادع شد اومد پیشت «ع.. عه ا. ت میشه چیززااذل» توهم که نفهمیدی چیگفت گفتی «نه»
آیکو: تورو گذاشته بود رو پاش بشینی و باهات هی لاس میزد تا یکم نرم بشی«میدونستی ماه جلوی زیباییت کم میاره و و و.....» نیتش رو فهمیدی از این لاس زدن«میدونستی که الاغ جلوی اینهمه بیشعوریت کم میاره؟» آیکو ام خفه شد و رفت
کازوما: نیومد بهت بگه از خونه رفت بیرون خوذشو یکم سرگرم کرد تا یادش بره و بعد از اینکه اوکی شد برگشت خونه و انگار نه انگار که یه حسایی داشته
سندو: قرمز شده بود، اومد پیشت یخورده اول باهات صحبت کرد و بعد اروم اروم بهت گفت و توهم با ارامش قبول نکردی
بارو: حرف حرفه پادشاه البته تا وقتی که اون روی ملکه اشو ببینید داشت دعوات میکرد که اره باید به من گوش بدی و چیز کنی توهم زدی تو گوشش و بارو از پادشاه تبدیل شد به یه عدد بچه مظلوم
هیوری: و باز هم میرسیم به این بخش ناخوشایند گفتن یا نگفتن، و بله با خودش میگه بگم؟ نگم؟ اخر به این نتسجه میرسه که تگر بهت بگه یه چک قشنگ و ابدار مهمونش میکنی
کاراسو: اولش یكم اروم اروم باهات حرف میزد و بعد یهو بهت گفت و رفتی توی شک کاراسو توی این موقعیت نزدیکت شد و تو یدونه کشیده زدی بهش
چارلز: هی دورت مثل پروانه میچرچخید و اصلا به اون قضیه فکر نمیکرد ازت مراقبت میکرد و دلت رو برات ماشاژ میداد تا اذیت نشی کارارو خودش انجام میداد
لورنزو: وقتی خواب بودی ورت داشت برد و اره....
بانی: یه لبخند ملیح و ترسناک همش بهت میزد و جلوت هی راه میرفت و اره دیگه در اخر چیزت کرد
نس: ایشون معتلق به اربابشه
شیدو: استغفرالله
کایزر: یه پوزخند مبیناکش بهت زد و سرتو ناز کرد«خانوم کوچولو..... بهت نیاز دارم» جنابالی هم نه نگفتی چون مبیناخانوم میکشتت.
پایان..
.
.
ببخشید بچها بد شدش 😭
- ۲۱.۸k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط